سفارش تبلیغ
صبا ویژن
این آگهی ارتباطی با نویسنده وبلاگ ندارد!
   

[ و آن حضرت را از فرموده رسول ( ص ) پرسیدند « پیرى را با خضاب بپوشانید و خود را همانند یهود مگردانید » گفت : ] او که درود خدا بر وى باد چنین فرمود : و شمار مرد دین اندک بود . اما اکنون که میدان اسلام فراخ گردیده و دعوت آن به همه جا رسیده ، هر کس آن کند که خواهد . [نهج البلاغه]

تازه‌نوشته‌هاآخرین فعالیت‌هامجموعه‌نوشته‌هافرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:  سلامتی در سرما - تفکیک تصمیم از درآمد - تضییع ِ وعظ - قیمت ِ قیمت - قالتاقان - عاقبت - 
سلامتی در سرما + چهارشنبه 98 آبان 22 - 9:0 صبح

از چهارده سال پیش
من هم مانند خیلی از مردم
برای رهایی از سرمای زمستان
خانه را ایزوله می‌کردم

شکاف‌های در و پنجره را درزگیر می‌زدم
پلاستیک‌های بزرگ پشت پنجره‌های حیاط
پرده‌های ضخیم
هدف چه؟
با کمترین مصرف انرژی خانه را گرم نگه دارم

چند سالی بود
هر سال
اول فصل سرما
همین کارها
و نتیجه
البته که با یک بخاری کوچک تمام فضای خانه گرم می‌ماند
تمام روز
مصرف اندک انرژی
و
اما
بیماری از ما دور نمی‌شد
بالاخره یکی دو سرماخوردگی شدید داشتیم
هر سال
در فصل پاییز و زمستان

چند سال پیش
مطلبی به چشمم خورد
متخصصی می‌گفت:
دلیل عمده سرماخوردگی سرما نیست، آلودگی هواست!

او معتقد بود
این‌که فضای خانه را بسته نگه می‌داریم
عوامل بیماری‌زا در محیط رشد می‌کنند
در هوا
افزایش می‌یابند
و
نتیجه مشخص است
ما از این هوای ساکن و آلوده استشمام می‌کنیم
هوای راکد می‌گندد!

چند سالی‌ست روال را عوض کرده‌ایم
دیگر از پلاستیک و درزگیر خبری نیست
دیگر خانه را مهر و موم نمی‌کنیم
امسال هم مثل سال‌های قبل
این برنامه روزانه را در پیش گرفته‌ایم:

دماسنج نصب بر دیوار
دمای هوا 25 درجه سانتی‌گراد
بخاری را همین‌قدر تنظیم می‌کنیم

نزدیک غروب
بخاری را روشن می‌کنیم
تا شب و هنگام خواب گرم می‌شود
در و پنجره هم بسته
صبح اما
بخاری را که خاموش می‌کنیم
هوا هنوز گرم است
در حد همان 25 درجه سانتی‌گراد
نزدیک ظهر
تمام در و پنجره‌ها را باز می‌کنیم
تمامشان را
و هوا
اگر چه هوای کمی سرد
تمام خانه را فرا می‌گیرد
هوای خانه بالکل عوض می‌شود
کمی سرد می‌شود
ولی
سر ظهر است و خیلی محسوس نیست
نزدیک غروب
در و پنجره‌ها را می‌بندیم
بخاری روشن
دوباره دما به 25 درجه سانتی‌گراد باز می‌گردد
و شب مطبوع و خوبی را پشت سر می‌گذاریم
با هوایی که کاملاً تازه و سالم است!



خیلی خوب
عالی اصلاً
دفترچه بیمه سفید مانده
هزینه درمان کاهش یافته
نه فقط بیماری از خانه ما دور شده
که روحیه شادی هم پیدا شده
خنکی خانه اسباب شادابی‌ست
برخلاف گرما
گرمایی که خمودی و خواب‌آلودگی می‌آورد

مگر همین مردم ما در تابستان کولرهای گازی راه نمی‌اندازند
آن‌قدر مصرف برق که به خاموشی منتهی شود
دمای خانه را زیر 23 درجه سانتی‌گراد نگه می‌دارند
حالا در زمستان
چه می‌شود که همه می‌خواهند در 35 درجه سانتی‌گراد زندگی کنند؟

از عدم اطلاع است
چون فکر می‌کنند این‌طور دیگر بیمار نمی‌شوند
در حالی که سلامتی
در استفاده از هوای آزاد است!

امام علی (ع): «لَا یَنْبَغِی لِلْعَبْدِ أَنْ یَثِقَ بِخَصْلَتَیْنِ: الْعَافِیَةِ وَ الْغِنَى؛ بَیْنَا تَرَاهُ مُعَافًى إِذْ سَقِمَ، وَ بَیْنَا تَرَاهُ غَنِیّاً إِذِ افْتَقَرَ» (نهج‌البلاغه، ح426)
سزاوار نیست انسان به دو چیز اطمینان پیدا کند: سلامتى و ثروت. چراکه در همان حال که انسانى را تندرست مى بینى ناگهان بیمار مى شود و در همان حال که او را ثروتمند مشاهده مى کنى ناگهان فقیر و مستمند مى گردد. (ترجمه مکارم)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 247 - فرزند 382 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  سلامتی در سرما - تفکیک تصمیم از درآمد - تضییع ِ وعظ - قیمت ِ قیمت - قالتاقان - عاقبت - 
تفکیک تصمیم از درآمد + دوشنبه 98 آبان 20 - 3:0 عصر

«مردم چرا فریب تبلیغ را می‌خورند؟»

تبلیغ‌های تلویزیونی
کلاً آگهی بازرگانی
گاهی خیلی احمقانه به نظر می‌رسد
پس چرا
چرا باز هم مردم فریب می‌خورند؟

- بچه‌ها به همین تبلیغ ِ «قیمت» نگاه کنید
کشک بادنجان دلپذیر
مسیر تصمیم‌گیری این‌طور است معمولاً
وقتی آگهی در خانه دیده می‌شود:

کودک: بابا از اینایی که قیمت میگه خوشمزه‌ست می‌خری؟
بابا: نه عزیزم، اینا چیزای خوبی نیست.
مامان: بچه گناه داره، حالا یه چیزی هوس کرده، چرا همه‌ش نه میاری، حالا یه بار بخر ببینیم چیه دیگه، یه بار که به جایی بر نمی‌خوره!
[حالا بابا وسط یک دوراهی سخت گیر کرده؛
نخرد، دوست داشتن فرزندش زیر سؤال می‌رود
بخرد هم احمق شده
پول مفت به جیب آگهی‌دهنده ریخته]

اما بچه‌ها
خانواده همیشه قدرتمند‌تر است
پس
پدر خانواده می‌خرد
فردا با یک شیشه کشک بادنجان دلپذیر به خانه خواهد آمد
چرا؟
چون قیمت ِ دورهمی آن را تبلیغ کرده است!



سیداحمد: «پس همه‌اش تقصیر زن‌هاست!»
نه پسرم!
این‌طور قضاوت کردن صحیح نیست
برعکس هم بود همین می‌شد
چه بسا...

مسأله اصلی چیز دیگری‌ست:
«تفکیک تصمیم‌گیری از درآمدزایی»

فکر کن اگر مرد در خانه بود
زن درآمد کسب می‌کرد
باز هم همین اتفاق می‌افتاد
منتها برعکس

وقتی کسی برای تأمین مخارج خانه کار می‌کند
درآمد کسب می‌کند
درک کاملی از نسبت تلاش و کار انجام شده با مبلغ درآمد دارد

این‌جای کار را با دست نشان دادم
با فاصله دو دست از هم

فردی که درآمد کسب می‌کند
می‌داند
به خوبی
می‌فهمد
اگر یک متر تلاش کرده و ده سانت پول کسب کرده
حالا
ارزش ندارد با این ده سانت پول فقط بیست سانت کشک بخرد مثلاً
چرا؟
زیرا آن‌وقت یک متر تلاش خود را برابر با بیست سانت کشک قرار داده
او ارزش واقعی کار خود را می‌داند

اما
وقتی این ده سانت پول را به فرد دیگری می‌دهد
چه مرد و چه زن
هر فرد دیگری
او توازن ده سانت پول با یک متر کار انجام شده را درک نمی‌کند
او
به سادگی
بدون نگرانی
بدون ناراحتی
خیلی سریع حاضر می‌شود ده سانت پول را با بیست سانت کشک عوض کند!

و آگهی بازرگانی
دقیقاً می‌داند چه کسی را هدف قرار دهد
فردی که درآمد کسب می‌کند را نه
می‌رود سراغ آن‌هایی که «تصمیم» برای مصرف درآمد می‌گیرند!

قال علی (ع): «أَزْرَى بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ، وَ رَضِیَ بِالذُّلِّ مَنْ کَشَفَ عَنْ ضُرِّهِ، وَ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَیْهَا لِسَانَه.» (نهج‌البلاغه، ح2)
هر کس طمع را پیشه کند خود را حقیر کرده و کسى که ناراحتى هایش را (نزد این و آن بدون هیچ فایده) فاش کند به ذلت خویش راضى شده و آن  کس که زبانش را بر خود امیر کند شخصیتش حقیر خواهد شد. (ترجمه مکارم)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 247 - فرزند 382 - اقتصاد 103 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  سلامتی در سرما - تفکیک تصمیم از درآمد - تضییع ِ وعظ - قیمت ِ قیمت - قالتاقان - عاقبت - 
تضییع ِ وعظ + شنبه 98 آبان 18 - 6:0 صبح

نارنگی پوست کنده‌ام
فصل بیماری‌ست
هزینه‌های درمان هم بالا
بخورند و به برکت الهی سرما نخورند



«بعضیاشون خیلی شیرینن، بعضیاشون ترشن!»

جمله‌ای طلایی گفت
حس نصیحت در دلم غلیان کرد
باید چیزی می‌گفتم
حرفی که در ذهنش بماند و به کارش بیاید:
- درست مثل آدما که بعضیاشون خوبن و بعضیاشون بد

خوب بود
کیف کردم
چسبید
حالا باید ادامه می‌دادم
یک استفاده مناسب از موقعیت
برای تربیت
خب، چه بگویم؟
آهان
این‌که شناخت آدم‌های خوب و بد سخت است
نمی‌شود از ظاهر قضاوت کرد

- پسرم! می‌تونی بدون چشیدن، بگی کدوماش شیرینه و کدوماش ترش؟
«آره، این شیرینه... به‌به، چقدر شیرین بود
این ترشه... اَه‌اَه، چقدر ترش بود!»

نه بابا...
یعنی چی؟!
نشد که
ضایع شد
مدام بر می‌داشت و قبل از خوردن پیش‌بینی می‌کرد
و بعد
درست همان که پیش‌بینی کرده بود اتفاق می‌افتاد
آخر چطور از روی ظاهر نارنگی‌ها می‌توانست شیرینی و ترشی آن‌ها را حدس بزند؟! :(

دیگر چیزی نگفتم
حرفی نزدم
نصیحت را ادامه ندادم
نشد دیگر
بماند برای وقتی که بشود
همیشه که قرار نیست
گاهی کار از دست می‌رود
تربیت صبوری می‌خواهد
تا روزی که دوباره فرصتی پدید آید!

قال ابن ابی‌طالب (ع): «فَأَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ مَسِیرِ الْقَوْمِ إِلَى قِتَالِ الْمُسْلِمِینَ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَکْرَهُ لِمَسِیرِهِمْ مِنْکَ وَ هُوَ أَقْدَرُ عَلَى تَغْیِیرِ مَا یَکْرَهُ؛ وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ، فَإِنَّا لَمْ نَکُنْ نُقَاتِلُ فِیمَا مَضَى بِالْکَثْرَةِ وَ إِنَّمَا کُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَ الْمَعُونَةِ.» (نهج‌البلاغه، خ146)
اما آنچه یادآور شدى که آنها به سوى جنگ با مسلمانان آمده اند، (و این دلیل قوت و قدرت آنهاست و تو را نگران ساخته) خداوند بیشتر از تو حرکت آنها را ناپسند مى دارد، و او بر تغییر آنچه نمى پسندد تواناتر است، و آنچه درباره تعداد زیاد سربازان دشمن یادآور شدى، بدان که ما، در گذشته در نبرد با دشمن بر اساس فزونى نفرات پیکار نمى کردیم، بلکه با یارى و کمک خداوند جنگ مى کردیم (و پیروز مى شدیم). (ترجمه مکارم)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: فرزند 382 - سید مرتضی 164 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  سلامتی در سرما - تفکیک تصمیم از درآمد - تضییع ِ وعظ - قیمت ِ قیمت - قالتاقان - عاقبت - 
قیمت ِ قیمت + پنج شنبه 98 آبان 16 - 6:0 صبح

«قیمت» آمد در تلویزیون
در آگهی بازرگانی
درشت نوشته بود «دلپذیر»
بچه‌ها ناهار می‌خوردند
قیمت هم صحبت می‌کرد
درباره غذایی با نام کشک ِ بادنجان ِ دلپذیر

- بچه‌ها
می‌دونید اگر از قیمت بپرسیم
این‌که خودش را سبک کرده
ارزشش را پایین آورده
با دروغ‌هایی که می‌گوید
چه پاسخی می‌دهد؟

همو که در دورهمی بود
این‌جا دروغ می‌گفت
درباره یک محصول غذایی:
«بهترین غذا»
«همه عاشق آن هستند»
«خوشمزه‌ترین»
و خیلی دروغ‌های دیگر



همین‌طور که غذایشان را می‌خوردند
برایشان توضیح دادم

هر کدام در این ماجرا وظایفی دارند
پاسخ قیمت روشن است:
دو روز دیگر باید یک میلیون تومان اجاره خانه بدهم
تو می‌دهی؟
خب این‌ها بیست میلیون نقد می‌دادند
مجبور بودم بگیرم!

می‌رویم سراغ دلپذیر
روابط عمومی و بخش تبلیغاتی
او هم پاسخی دارد:
بابا من کارمند این شرکتم
حقوقم به اینه که خوب تبلیغ کنم
حالا چهارتا دروغ هم باید بنویسم
مجبورم دیگه
مگه آگهی بدون دروغ هم میشه؟!

بله
راست می‌گوید
می‌رویم سراغ رئیس کل شرکت
البته که او هم پاسخ دارد:
داداش! من تولیدکننده‌ام
مواد اولیه می‌خرم
دستگاه و تجهیزات
حقوق کارگر را باید بدهم
سود وام بانکی را
محصول را هم باید به قیمتی وارد بازار کنم که رقابتی باشد
خب مگر می‌توانم بادنجان قلمی بخرم
مجبورم از این چاق‌های دانه‌دار تهیه کنم
زیر قیمت
کشک هم حالا کمی بی‌مزه بود عیبی ندارد
در عوض ارزان‌تر است
آیا شما نمی‌خواهی چهارتا کارگر مشغول به کار شوند؟
از کار بی‌کارشان کنم؟!

همه‌شان پذیرفتنی
همه‌شان قبول
همه‌شان دارند به وظیفه خود عمل می‌کنند
همه‌شان زحمتکش و پرتلاش
اما ما...
ما هم باید به وظیفه خود عمل کنیم:
«بچه‌ها، وظیفه ما هم این است که فریب این آگهی‌ها را نخوریم!»

قَالَ مولانا و مقتدانا (ع): «کُنْ فِی الْفِتْنَةِ کَابْنِ اللَّبُونِ، لَا ظَهْرٌ فَیُرْکَبَ وَ لَا ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ.» (نهج‌البلاغه، ح1)
در فتنه ها همچون شتر کم سن و سال باش; نه پشت او قوى شده که سوارش شوند نه پستانى دارد که بدوشند! (ترجمه مکارم)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 247 - فرزند 382 - اقتصاد 103 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  سلامتی در سرما - تفکیک تصمیم از درآمد - تضییع ِ وعظ - قیمت ِ قیمت - قالتاقان - عاقبت - 
قالتاقان + سه شنبه 98 آبان 14 - 9:0 صبح

«واقعاً قالتاق‌بازی‌ست بچه‌ها»
خیلی ناراحت‌کننده اصلاً
کمال فریب‌کاری و نامردی و لامروّتی

باید برای بچه‌ها توضیح می‌دادم
تا بازار را بشناسند
بازار آزاد را
مارکتینگ را

در پردیسان ِ قم فروشگاه زده‌اند
چهار پنج تا هم
در باقی شهر هم
«افق»

وقتی رفتیم تهران
همین فروشگاه‌ها را دیدیم
با بچه‌ها
اما
با نامی متفاوت
«کوروش»

نه نه...
نه متفاوت
بلکه ناقص، نصفه نیمه



«بچه‌ها نگاه کنید، اسم شرکت دو کلمه است؛ افق ِ کوروش»
می‌دانید چرا؟!
تا ما را فریب بدهند
در تهران کوروش را بزرگ می‌کنند
افق را ریز
در قم
اصلاً کوروش را نمی‌نویسند
فقط روی فاکتورها و سربرگ‌هایشان

«بچه‌ها این اقتصاد بازار آزاد است»
همگی ِ‌ ما را احمق فرض کرده‌اند
نادان
نفهم
توهین به شعور مخاطب اصلاً
در شهرهای مذهبی با نام «افق» جذب کنند
در شهرهای دیگر
با نام «کوروش»
یک‌جا مذهب‌گرایی را
جای دیگر ملّی‌گرایی

این‌ها نه مذهب برایشان مهم است و نه ملیّت
اگر هر کدام از این طرفین برایشان مهم بود
همه‌جا همان را درشت می‌کردند
و اگر هر دو
همه‌جا هر دو را
این تعارض در رفتار
حکایت از یک علاقه بیشتر نمی‌کند:
آن‌ها جیب‌های ما را دوست دارند
پول‌های ما را
استثمار ما را
این هنر بازار در دنیای مدرن است!

«قَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ وَدِدْتُ أَنَّ أَخِی فُلَاناً کَانَ شَاهِدَنَا لِیَرَى مَا نَصَرَکَ اللَّهُ بِهِ عَلَى أَعْدَائِکَ. فَقَالَ لَهُ (علیه السلام) أَهَوَى أَخِیکَ مَعَنَا؟ فَقَالَ نَعَمْ. قَالَ فَقَدْ شَهِدَنَا، وَ لَقَدْ شَهِدَنَا فِی عَسْکَرِنَا هَذَا [قَوْمٌ] أَقْوَامٌ فِی أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ أَرْحَامِ النِّسَاءِ، سَیَرْعَفُ بِهِمُ الزَّمَانُ وَ یَقْوَى بِهِمُ الْإِیمَان.» (نهج‌البلاغه، خ12)
یکى از یارانش گفت: «دوست داشتم برادرم در این صحنه بود و مى دید چگونه خداوند تو را بر دشمنانت یارى داد». امام به او فرمود: آیا میل برادرت با ماست؟ گفت: آرى، فرمود: بى شک با ما حضور داشته، بلکه اقوامى با ما در این لشکر حضور داشتند که هم اکنون در صلب پدران و رحم زنها هستند، آنان که زمانهاى آینده ظهورشان مى دهد، و ایمان به وسیله آنان تقویت مى شود. (ترجمه انصاریان)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 247 - فرزند 382 - اقتصاد 103 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  سلامتی در سرما - تفکیک تصمیم از درآمد - تضییع ِ وعظ - قیمت ِ قیمت - قالتاقان - عاقبت - 
عاقبت + شنبه 98 تیر 1 - 5:0 صبح

به نظرم مفید است
برای خیلی‌ها
خیلی از زنان و مردان جامعه‌مان
که این آخرش است
این ته خط است
این ته دادگاه است
وقتی نادرست رفتار کنی
تهش این می‌شود
عبرت است
اگر نبود نمی‌گذاشتم این‌جا
باشد تا یاد بگیرند
تا پیش‌بینی کنند
تا پیش ببینند
تا مثل این آدم‌ها رفتار نکنند
تا دچار چنین حسرتی نشوند
برای عبرت بردن
چون به نظرم ذکر این مطلب مفید است

این ماجرا به حکایتی مربوط می‌شود که درباره آن این‌جا نوشته بودم
این ایمیلی است که زوجه سال‌ها پس از طلاق برای زوج فرستاده است:
(متن بدون دخل و تصرّف و کم و زیاد عیناً کپی شده است و هیچ تغییری در آن نداده‌ام، فقط نام اشخاص را حذف کردم و به جای آن‌ها سه نقطه گذاشتم)

بسمه‌تعالی

این مطلب را در حالی می‌نویسم که در اتاق نشسته‌ام و چندین روز است که مشغول مطالعه‌ی وبلاگ و مطالب مربوط به خودم هستم. علاوه بر وبلاگ، سی‌دی‌هایی که ایشان تهیه کرده‌اند و اسنادی که در اختیارم گذاشته‌اند و..
هر روز که مقداری از آن را مطالعه می‌کنم، تمام وجودم داغ می‌شود و عرق تمام بدنم را خیس می‌کند. گریه می‌کنم و به خدا و جانمازی که در اتاق، در این چند روز مدام پهن است، پناه می‌برم. مشغول دعای ابوحمزه ثمالی می‌شوم، گریه بیشتر می‌کنم و از درگاه خدای متعال طلب عفو می‌کنم که من، آن [...] نبودم. اصلاً او، من نبودم. حقیقتاً او یک زن ملعونه‌ای بوده که چنین کرده است چرا که ذهنش را پر کرده بودند از مسلک‌های غلط و پیچیده! بگویم خدا بیامرزد یا نیامرزد یا هدایت کند، آن کسی را که مرا در این مسیر اشتباه انداخت و من از فضایی که مدام در آن تحقیر می‌شدم، می‌هراسیدم. تصور کنید، به زنی که شوهر و بچه دارد، چنین القا کنند: «زنانی که وقتشان را صرف خانه‌داری و شوهرداری و بچه‌داری می‌کنند، به چه درد اسلام می‌خورند؟ و چه دردی از اسلام دوا خواهند؟! آیا شما وظیفه ندارید؟! مخصوصاً کسانی که در خانه‌ای به دنیا آمده‌اند که محیط خانه، مملو از مباحث عمیق علمی و فرهنگی است. آیا این موضوع، وظیفه‌ای بر دوش شما نمی‌گذارد؟! اگر نه، پس فرق شما با دیگر دختران که در چنین محیطی نیستند چه می‌شود؟! تو تک دختر خانه، محرم خانه و دختر مدیری هستی! قطعاً به نحو احسنت از پسِ آن بر خواهی آمد.» اگر چه که بیانات هیچ‌گاه به این صراحت نبوده، اما در همین حوالی بوده که ذهنیت مرا بکلی به اشتباه انداخته بود. تا آن‌جا که گمان می‌کردم، زندگی عادی با همسر و فرزندانم، خسارت دنیا و آخرت است و ما که به این مباحث دسترسی کامل و ساده‌ای داشتیم، در این زمینه کوتاهی کرده‌ایم. و ادامه می‌دهند که خدایا! جواب خدا را چه خواهی داد؟! آیا در روز قیامت خدای متعال شما را که دختر این خانه بودی، بازخواست نمی‌کند که چرا غفلت کردی؟! دیگران هیچ، اما تو که شرایط خدمت به فرهنگستان را داشتی، چرا کوتاهی کردی؟! (این‌ها همه، تصوراتی بود که خودم از برخوردهای خانواده احساس می‌کردم، نه این که به وضوح چنین گفته باشند.) و من رفتم که به خیال واهی، به اسلام خدمت کنم!
از طرف دیگر، حقیقتاً همسر و فرزندانم را دوست داشتم، چیزی بیشتر از دوست داشتن! وقتی جدایی صورت گرفت، بارها برای آنان نوشتم که نشان‌دهنده‌ی عشق بی حدّ و اندازه‌ی من به عزیزانم بوده است. در این‌جا بخشی از آن‌ها را می‌آورم:
«وای [...]! کجایی مادر؟! نمی‌دانم چرا یاد تو این‌قدر قلبم را فشرده می‌کند، آنقدر که به شدت اشک‌هایم را به هر طرف می‌پراکند! قلبم تو را صدا می‌زند. دستانم، صورت ماه تو را می‌خواهد. نگاهم، صدایم، وجودم.... تو را می‌خواهد. می‌نویسم برای تو، برای دخترم، اما اشکها آنقدر کاغذ را مچاله می‌کنند که جوهر خودکار در آن پخش می‌شود و قلم هم دیگر یاری نمی‌کند. در صفحه‌ی بعد باز می‌نویسم برایت [...]! مادر! آیا در این دیار خاکی، مادری هست که فرزندانش را نخواهد و بدون آنان توانایی نفس کشیدن داشته باشد؟! و بی دغدغه زندگی کند؟! نه، باور نمی‌کنم. خیلی دوست دارم یکبار دیگر تو را در آغوش بگیرم و بگویم: «کوتاهی‌ام را ببخش!» یادم می‌آید در یکی از آن روزهای بحرانی که حال روحی وحشتناکی داشتم، تو ازم خواستی تا دستانت را بشویم و اصرار داشتی که من، این کار را انجام بدهم. اما من، از فشار روحی شدید، تو را از خود دور می‌کردم. اطرافیان در حیرت بودند که آیا این همان [...]‌ای است که در یک چشم بهم زدن، حاجت فرزندانش را برطرف می‌کرد؟! چه شده که دیگر نمی‌تواند حتی دستِ دخترش را بشوید؟! نمی‌دانم آن شب چه مرگم شده بود که توانایی انجام تقاضای تو را که تنها «شستن دستانت بود»، نداشتم. هنوز هم در حیرتم! با تمام عشقی که از تو در دلم قلیان داشت، اما انگار صدایت را نمی‌شنیدم و گریه‌هایت را نمی‌دیدم. آنقدر مستأصل شده بودم که خودم هم در برابرت زانو زدم و دو دست روی سرم گذاشتم و گریه می‌کردم.
گاهی می‌گویم خدا را شکر که آن شب تمام شد، گاه می‌گویم نه! ای کاش برگردد آن شب و من تو را در آغوش بکشم و دستانت را به آرامی بشویم و خشک کنم!
عزیز دخترم! کوتاهی آن شب را چگونه جبران کنم؟! و کی و چگونه از عذاب وجدان آن شب نجات خواهم یافت؟! چگونه غفلت مرا خواهی بخشید که تو نیاز داشتی و گریه می‌کردی برای یک لحظه آغوش من، اما من نمی‌توانستم و فقط با تو گریه می‌کردم. چگونه از مادرِ مریضت خواهی گذشت و به من فرصت دوباره خواهی داد؟! تا تمام لحظات عمرم را برای جبران آن لحظات صرف کنم؟!
تو ای پسرم، [...]! [...]! در فراغ شما در آتشم! و کی این آتش برایم سرد خواهد شد؟! چه زمان خود را از ترک شما خواهم بخشید؟! تا سرِ آرام به بالین بگذارم؟! کدام لحظه خواهد بود که باز خنده‌های شما را تماشا کنم؟! و کدام روز عزیز و گرامی خواهد بود که در کنار شما آرامش گیرم؟! چه روز زیبایی است که دوباره بشنوم که می‌گویی: «مامان، من خیلی دوستت دارم.»؟! و کدام سال خوشبختی است که تولد شما را به جشن بنشینم؟! باور نمی‌کنم بچه‌ای مادرش را نخواهد و مادری بچه‌اش را؟! نه، باور نمی‌کنم. چگونه باور کنم که بدون مادر، حقیقتاً شادید؟! چگونه باور کنم که دخترم، اطراف خود مادری را ببیند که دست بچه‌اش در دست گرفته‌، اما آهی از دل نکشند که ای کاش مادر منم اینجا بود و به وجودش در برابر دوستانم افتخار می‌کردم و او را به همه نشان می‌دادم؟!
آه خدای من! چه روز عزیزی است که بتوانم هر سه فرزندم را به آغوشم بگیرم و عقده‌ی دل وا کنم؟! خدایا! این است مقام(فقر و ذلّت) آن کس که به درگاه تو روی آورده و به لطف و کرمت پناه جسته و با نعم و احسانت انس و الفت گرفته. و تو آن ذات با جود و بخششی که جامه‌ی عفوت (بر تن گنه‌کاران) تنگ نیست و فضل و رحمتت نقصان‌پذیر نخواهد بود و ما هم تمام وثوق و اطمینان خاطرمان به عفو همیشگی توست. آیا چنین پنداریم که تو بر خلاف حسن ظنّی که به حضرتت داریم با ما رفتار می‌کنی؟ یا ما را از امید و آرزوهایی که به تو داریم محروم می‌سازی؟ هرگز!

و من الله توفیق

این عاقبت انسان‌پرستی‌ست
مطلبی که در
این‌جا به آن اشاره کرده بودم!

فهرست مطالب آرشیوشده از این پرونده:

شرایط عجیب
مهریه را باید داد...!
بردن جهیزیه از خانه شوهر!
نه شور، نه بی‏نمک
تضاد حقوق زوج و زوجه
دعا برای هم
چماق و هویج
تنها مجتهد روی کره زمین!
حالا از این بدتر نمیشود!
هویج ِ خیلی بزرگ
ناتوانی از عذر؛ محصول بیماری خودشیفتگی
چماق رسید!
قضاوت با شما
کالمعلقه
آزار برای طلاق
پاسخ پرسشهایت - بخش اول
پاسخ پرسشهایت - بخش دوم
پاسخ پرسشهایت - بخش سوم
پاسخ پرسشهایت - بخش چهارم 
نقشه طلاق
نامه‏‌ها - بخش اول
نامه‏‌ها - بخش دوم
نامه‏‌ها - بخش سوم
نامه‏‌ها - بخش چهارم
نامه‏‌ها - بخش پنجم

خداحافظ زندانی
پس گرفتند! 
رنج ِ فرزند 
تماس1
عام‏‌البلوایی 
اخلاق در دادگاه
بی هیچ قضاوتی
انسان‏‌پرستی
نصیحت در مطب
یک میلیون نحله
عجب اصلی!
پدرپرست!
کار مضاعف در دادگاه
ریاضیدان!
پیامک دیرهنگام
المغالطات العینیّة
اجرت المثل!
در حجره می زیَم
مرافقت بعد از طلاق
باز هم دادگاه
حکم ِ جلب
احضار برای دادگاه
ده ماه پس از طلاق
740 هزار تومان در 20 روز
بازی ِ حضانت 

چه کار کردی؟
خب، بعد؟
این همه پیامک!؟
فتح بابی جدید
باز هم پیامک از زن مطلقه
و اما آن CD!
بچه ها را پس داد!
تشخیص نادرست
چه اشتباهی؟!
ملاطفت‌های شگفت!
احضاریه جدید
شوهر ِ ضد انقلاب
طلاق بمعروف
تفسیر سوره تحریم
راه جبران
چه جبرانی؟
بدترین زن دنیا
خورشید به راست
فرار از ملاقات با فرزندان
الزام به حضانت
هویت اجتماعی؛ برتر از فرزندان
اعتراف به نامادری!
خاله بازی
طلسم ِ طلاق


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

سه شنبه 98 آبان 28

امروز:  بازدید

دیروز:  بازدید

کل:  بازدید

برچسب‌های نوشته‌ها
فرزند عکس سیده مریم مباحثه سید احمد سید مرتضی اقتصاد فرهنگ فلسفه آشپزی خانواده سفر کار مدرسه آموزش سند بازی روحانیت فاصله طبقاتی هنر خواص فیلم کتاب جوجه دشمن خودم خیاطی انشا نهج‌البلاغه تاریخ ورزش فارسی طلاق
آشنایی
شاید سخن حق
السلام علیک
یا أباعبدالله
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 39
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 115
قد: 182
آرشیو
بیشترین نظرات
بیشترین دانلود
طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد بازدید