سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
این آگهی ارتباطی با نویسنده وبلاگ ندارد!
   

جویای دانش را خداوند دوست می دارد و فرشتگان و پیامبران نیز دوستمی دارند . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

تازه‌نوشته‌هاآخرین فعالیت‌هامجموعه‌نوشته‌هافرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
رنج ِ فرزند + دوشنبه 89 آبان 17 - 4:51 عصر

مسافرت بودم چند روزی
ضرورتی رخ نمود و منبری داشتم
جایی نزدیک خانه پدری
فرصتی شد و دیدار کردیم
بعد از مدتی بی‌خبری
با صاحب پرونده‌ای که بر این وبلاگ عرضه کرده‌ام
به پرسه اخبار جدید
حالش خیلی بد بود
کمرش گویا راست نمی‏شد
صدایش به شدت می‏لرزید
به سختی سخن آغاز کرد
و ماجرای عجیبی گفت
به دنبال پرونده خانوادگی:
«ظهر هنگام با سه مأمور نیروی انتظامی
به در خانه آمد
زوجه همراه با برادر خود
ماشین پدرشان هم بود»
پرسیدم این‌بار چه دادخواستی برایت داشتند؟
«آمده بودند فرزندان مشترک را ببرند»
تعجب کردم
مگر نگفتی در دادگاه قبلی
همین یک هفته پیش
قاضی پرسید از حضانت
و زوجه گفتی که حضانت را تعلیقی کرد و نپذیرفت؟!

یک هفته بعد از دادگاهی که حضانت را نخواسته
زوجه این‌بار «دستور موقتِ» بردن فرزندان را گرفته بود
به قاضی گفته پنج‌ماه است فرزندان را می‌خواهم و نمی‌دهند
ظاهراً چیزی از گریه نیز چاشنی ادعا کرده است
«والله قسم بچه‌ها را تا این لحظه نخواسته بود
در صورتجلسه دادگاه هم ثبت شده!»
- از دروغگویی زنت تو که نباید شگفتی کنی!
گفتم: برادر جان... تو بدتر از این دروغ‌ها را برایم تعریف کرده‌ای
که از زنت شنیده‌ای و در دادگاه بیان داشته است

می‌گفت به دادگاه رفته
همین دوست ما
که خبر بگیرد از آن‌چه واقع شده
مسئول اجرای حکم می‌گوید
ایشان درخواست داده و قاضی دستور موقت صادر کرده
و شما اگر فرزندان را ندهی
ما مجوز «فک قفل» می‌دهیم
منظورش این بود که نیروی انتظامی در خانه شما را خواهد شکست
و بچه‌ها را عدوانی خواهد برد

می‌گفت آن‌چنان در دادگاه عصبانی شده
فریادش بلند شده
دوست ما روی میز منشی دادگاه کوبیده
و داد و هوار کرده است:
«گوسفند که نیستند مأمور بیاید و ببرد
جهیزیه نیست که با مأمور آمدند و بردند
این‌ها انسانند
این زن اگر حس مادری ندارد
و می‌خواهد با رعبِ پلیس دل فرزندان را بترکاند
شما انسانیت ندارید؟! شما آدم نیستید؟!»
مسئول اجرای حکم
می‌گفت که استعذار کرده
و دعوت به آرامش
او را نشاندند روی صندلی
و گفت: قاضی دستور داده است و ما مجبور به اجرا هستیم!
فریاد را ادامه داده است:
«یعنی این قاضی اینقدر نفهم است
این قاضی شعور ندارد؟!»
قصد داشت داخل اتاق قاضی هم بشود و دعوا را به نهایت بکشاند
اما مانع شدند که جلسه دارد و ...
- نترسیدی همان‌جا بازداشتت کنند و بگیرند، دادگاه با کسی شوخی ندارد!
«حال خودم را نمی‌فهمیدم
نیم‌ساعتی دادگاه را روی سر خود گذاشتم»
می‌گفت: مسئول اجرای حکم احترام پیغمبر را نگهداشت
گفت: ما جواب سیادت شما را نمی‌توانیم بدهیم.

بنده خدا به مسئول اجرای حکم هم گفت:
«آیا زوجه نمی‌توانست دو روز قبل خبر دهد
نه، یک روز قبل
باید سر زده می‌آمد و این هول و ولا را در دل بچه‌ها می‌انداخت؟!»

در نهایت؛
«حکم قاضی بود
و حکم را که نمی‌شود اطاعت نکرد
نمی‌توانستم که از حکم قاضی فرار کنم
چه که حکم ظاهری الهی است
تسلیم شدم و فرزندان را تحویل دادم!»
همین امروز ظهر می‌گفت در دادگاه صورت‌جلسه کردند و بردند!

پرسیدم مگر پدرزنت بچه‌ها را از خانه بیرون نیانداخته بود
و به زور در خودروی برادرت
مگر زنت تهدید نکرده بود حضانت فرزندان را قبول نخواهد
تا تو را به استیصال بکشاند
که از ترس نگهداری فرزندان...

صحبت کردیم
گفتم: برادر جان!
این بردن هم تاکتیکی است
نقشه پدرزن پشت آن است
هم تو پدرزنت را می‌شناسی
هم من از تمام این قصه‌ها
او سمند خود را بی‌خود تحویل کسی نمی‌دهد
و او پسرش را بی‌جهت مأمور کاری نمی‌کند
اگر پسر را با خودرو مأمور این عملیات کرده است
نقشه جدیدی در راه است
این‌بار می‌خواهند عاطفه مادری تو را به جوش آورند!
همان حس مادری که یک‌سال فرزندانت را با آن نگهداری کردی

منتظر باش که شکایت جدیدی در راه است
این‌بار نفقه فرزندان را اجرا خواهند گذاشت
خیلی زمان نخواهد گرفت
ندیدی مگر در عنوان دادخواست چه نوشته‌اند:

بچه‌ها را بردند تا حمله را از زاویه جدیدی بازآغاز کنند
پدرزن هنوز مستأصل افشاگری توست
از بحران مشروعیت رنج می‌برد
او دست برنداشته است
منتظر باش!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
نامه‏ها - بخش چهارم + سه شنبه 89 آبان 4 - 6:43 عصر

«در شیراز نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد
هر چه بود از آن‌جا نشأت گرفته است»
درباره این نامه آخر که صحبت می‌کردیم
این را گفت!

آخرین نامه از مجموعه اول
همانی که متنش را تحلیل کرده بودم
در گفتگویی که قبلاً داشتیم [اینجا]
اما متن کاملش
در همین بسته‌ای بود که به من داد
می‌گفت: «نامه‌نگاری‌ها تا چند وقت ادامه داشت»
مهم‌ترین‌هایش همین‌هایی بود که دیدید
محوری‌ترین‌هایش یعنی!

حرفش این بود:
«دو بار پشت سر هم قهر کرد
وقتی از شیراز بازگشت»
پدر و مادر زن قصد شیراز کرده بودند
اجازه خواست که با آن‌ها برود شیراز
زوج هم اجازه داد
سه روز شیراز بود
می‌گفت از شیراز که برگشت دیگر آدم قبلی نبود
احتمال می‌داد خیلی حرف‌ها زده شده باشد در این سفر
و به گمانش با مشورت پدر به جمع‌بندی‌های جدیدی رسیده است
شاید نظر سایر اقوام هم تأثیر داشته است در تصمیم
«بیشتر اقوامشان شیراز هستند، خُب!»

سه روز بعد شروع کرد
«آن روز نمی‌دانستم جریان چیست
امروز اما که می‌نگرم
گویا نقشه‌ای در کار بوده است
همه چیز به گونه عجیبی هماهنگ بود!»
زوج می‌گفت:
«سه روز نشده که از شیراز برگشته
گفته که می‌خواهم بروم خانه پدرم»
ـ چرا؟ دلیلش چه بود؟
گفت که دلم برای پدرم تنگ شده است
و اگر اجازه هم ندهی می‌روم
گفت: «زن برادرم از دفتر رهبری پرسیده است
گفته‌اند زن هر وقت از لحاظ روحی نیاز به دیدار پدر دارد
اذن خروج از شوهر نیاز نیست»
خندیدم و گفتم: برادر جان این را نیز به تو دروغ گفته است!
دفتر رهبری که نمی‌تواند حکم واضح شرعی را
به این سادگی تغییر دهد!
البته در دادگاه، بعدترها
همین را تغییر داد
به این‌که «خودم از دفتر رهبری هر بار که خواستم از خانه خارج شوم استفتاء کردم!»
وقتی از او پرسیدند: «هر بار زنگ زدید؟»
گفت: «یک مسأله را چند بار می‌پرسند؟ یک‌بار پرسیدم و هر وقت خواستم عمل کردم!»
در جلسات بعدی دادگاه فشارها را که دید
این حرف را هم تغییر داد:
«تازه زایمان کرده بودم و چیزی در خانه نداشتم که بخورم و باید از خانه خارج می‌شدم!»
اخیراً هم موضوع کاملاً عوض شده است
در جلسه اخیر دادگاه گفت: «شوهرم 9 بار مرا از خانه بیرون کرده است!»
همه این رفتن‏ها را به شوهر نسبت داده!
یک روز رفت خانه پدر
و فردایش بازگشت

دو روز بعد اما
مرحله دوم نقشه آغاز شد
دوباره گفت می‌خواهم چند روز بروم خانه پدرم
زوج گفت: «چیزی نگفتم جز این‌که راضی نیستم»
و زن گفت: «از دفتر رهبری اجازه دارم!»
می‌گفت بدون این‌که صدایم را بلند کنم
و یا پرخاش و دعوا
خیلی آرام و با طمأنینه سه بار گفتم: «راضی نیستم»!
و او خنده‌ای به تمسخر کرد و رفت!

خلاصه از این قهر دوم که بازگشته
نامه فوق را نوشته است
که قصد جدایی دارد
که قصد تحصیل دارد
که قصد کسب هویّت دارد
هویتی که با ازدواج فرصت دستیابی به آن را از دست داده است!
چون معتقد شده بود:

دلیل زوج برای رفتن
در این نامه این‌گونه بیان شده است
که «جایی برای ماندن ندارد»
زیرا آن‌قدر بد کرده است
و آن‌قدر خوبی دیده است
که دیگر روی ماندن ندارد و شرم حضور مانع  است
تعجبش از این بوده
که چرا با این‌همه بدی که کرده
با این شخصیت زوج که در نظر او بزرگ آمده
«زنی به کوچکی من [را] دوست دارد»، چرا...؟!

اما زوج می‌گفت که پس از خواندن نامه محبت کرده
و به گمان نگارنده این سطور
این محبت و «جای ماندن ایجاد کردن» برای زوجه
نقشه طراحی‌شده در شیراز را بر هم زده
گویا قرار بوده همین مستمسک
شرایط پایان کار را فراهم نماید
اما نشد...!

«یک هفته بعد از نوشتن این نامه
شب عید غدیر
آن دعوا را راه انداخته
یک‌ساعت داد و هوار
بی‌هیچ دلیلی
که طلاق می‌خواهد»
و زوج در تمام این یک‌ساعت سکوت کرده
و هیچ سخن نگفته
زن رفت
بدون این‌که دلیل قانع‏کننده‏ای برای این کار بیان کند!

اما قبل از رفتن
دو نامه دیگر هم در کار بوده است
البته به سبکی دیگر
با ابتکار زوج!
کوتاه می‌کنم کلام را
و ادامه را به نوشته بعدی حواله می‌دهم!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
نامه‏ها - بخش سوم + جمعه 89 مهر 30 - 11:13 صبح

«هفت‌ماهه است
دو ماه دیگر بیشتر تا تولد فرزند باقی نمانده
قلم‌چی اسم نوشته که برای کنکور بخواند
دوبار شرکت کرده و قبول نشده
این‌بار در این وضعیت دشوار...!
برای سلامتی هردوشان مخالفت کردم
و این را نوشت!»
مطلب بالا را در توضیح نامه زیر گفت:

(آن‌چه در نامه محو شده نام افراد حقیقی بوده!)
با مادرشوهر صحبت کرده
که بماند به نگهداری فرزند
و او به درس مشغول
و او که آخرین سال دبیری را می‏گذارند، تا بازنشستگی
نمی‏توانست که بیش از تعطیلی مدارس بماند
و دانش‏آموزان را بدون معلّم بگذارد، وسط سال!
و دل‏خوری از زوج که چرا مادر را اصرار به ماندن نکرده
تا او به قلم‏چی برسد!
توقع زیادی داشته زوجه!

می‌گفت: و من هم نامه نوشتم:

شعری از خودش گفته بود این دوست ما
به تضمین بیتی از غزل حافظ
و زوجه تلاش کرده پاسخی در خور بنگارد:

که چندان هم موفق نبوده گویا...!
- منظورش چه بود؟
در تمام مشکلات چهار سال زندگی
تا همین اردیبهشتی که این نامه‌ها نگاشته شده
هفت‌ماه قبل از رفتنش
به هیچ کس اطلاع‌رسانی نمی‌کردم
درون خانه را که نباید به بیرون کشید!
زوج می‌گفت
اما او به هر شکل که مایل بود
اخبار آن را به خانواده خود
لحظه به لحظه می‌گفت
معتقد بود زندگی جوانان باید زیر نظر بزرگی باشد!
پدرش گفته بود:«ایشان می‏آید دائم با من مشورت می‏کند و من به ایشان مشاوره می‌دهم و این مشاوره، ایشان را روبه‏روی شما قرار می‏دهد و شما در موضع انفعال قرار می‏گیرید. وقتی خانم شما روزی دو بار، سه بار با من مشورت می‏کند و شما در هیچ یک از موضوعاتی که برایتان پیش می‏آید با من تماس نمی‌گیرید، این چالش ایجاد می‏کند (چهارشنبه 6/2/1385)

آن روزها گمانم بر این بود
که حقیقت را به مشاوره  می‌گیرد
بعدها متوجه شدم که جز این است
و او دروغ را مستمسک قرار می‌دهد
هر چه مایل بدان است می‌سازد
و گزارش نادرست
و خب مشاوره هم می‌گیرد از پدر!
چه مشاوره‌ای بشود این؟!

می‌گفت: اما اکنون که سندها و نامه‌ها رو شده است
خیلی اوضاع تغییر کرده
و خیلی دیدگاه‌ها...
اما دیگر افتاده‌اند به لجاجت
چه این‌که واقعیت
همان‌طور که اتفاق افتاده
به نظرها نزدیک شده است
اگر هنوز مقاومت می‌کنند
این‌بار دیگر از «عدم اطلاع» نیست!

و این را نوشت:

سبک گلستان رفته است این تکه را...!
می‌گفت: شعر را نیز خودم گفته‌ام :)

اما شما مخاطب گرامی وبلاگ...!
این‌ها را برای چه گذاشته‌ام این‌جا؟!
گمان‌داری عمرم اضافه شده است و وقت بیهوده خدا نصیبم کرده؟
زهی پندار جفاست اگر چنین گمان داری!
هدف ملاحظه عمق یک شکاف است
که چگونه چهار سال می‌گذرد
و تلاش برای پر کردن آن
و موفقیتی حاصل نمی‌شود
و کار دو انسان
که بنا گذاشته‌اند تشکیلاتی به نام «خانواده» تأسیس نمایند
بدین جایگه می‌رسد
به همّت بزرگی نادان!
می‌خواهم بدانید و بدانیم
و همه بدانند
پند بگیریم و اندرز
که خُلق بد چه بی‏درمان متاعی است
و عادت ناسره در خانواده سابقه
شکل گرفته باشد اگر
چه دشواری‏ها می‏سازد
و چه آرزوها بر باد می‏دهد
که مرور زمان چگونه فرصت‌ها را به دست می‌دهد
و ما انسان‌ها چگونه فرصت‌ها را به کار می‌گیرم
و جبر روزگار تا چه حد
و اختیار ما تا چه اندازه
در نتیجه‌ای که به دست می‌آوریم نصیب دارد!

عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع أَنَّهُ قَالَ:
«انْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَیْرِ فَإِنَّهَا تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ» (مستدرک‏الوسائل، ج12، ص142 و غررالحکم، ص236)

مرتبط:
نامه‏ها - بخش اول
نامه‏ها - بخش دوم


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
پس گرفتند! + دوشنبه 89 مهر 26 - 3:49 عصر

- راست راست در خیابان می‌چرخی؟!
مگر زندان نرفته‌ای هنوز؟!

با مطایبه جوابم داد که کم نیاورده باشد:
«دوست داری چپ چپ بچرخم؟!»
حرفش این بود که اولاً
تا بیست روز مهلت اعتراض و استیناف و تجدیدنظر است
که هنوز این مهلت به نهایت نرسیده و ثانیاً
اعتراضم آماده شده
آخرین مراحل را طی می‌کرد که
زنگ زدند از دادگاه: «بیا باز هم کار داریم با تو!»
«خودت می‌دانی که هر بار زنگ می‌زنند
چقدر بدن آدم می‌لرزد!
یک کلمه هم عادت ندارند بگویند برای چه باید بیایی!»
اولین روزی که گفتند بیا هم همین بود
دی‌ماه سال 1388
زنگ زده: «فردا ساعت 10 این‌جا باش»
می‌پرسی: کی از من شکایت کرده؟
جواب نمی‌دهد
می‌پرسی: چه شکایتی شده؟
می‌گوید: وقتی آمدی می‌فهمی!
جالب این‌که پس از یک‌سال که پرونده در جریان بود
یک‌بار هم نگفتند و نشان ندادند که متن دادخواست شاکی چه بوده است!
چند بار پرسیدم که متن شکایت؟
گفتند: مهم نیست، شما به سؤالات ما جواب بده!
حق هم نداری پرونده را ببینی
چه برسد یه این‌که از روی آن کپی هم بخواهی برداری!

- مگر تفهیم اتهام حق قانونی هر متهمی نیست؟!
در دادگاه‌های عادی بعله...
ولی دادگاه خاص... ظاهراً این‌طور که بنده دیدم... نه!

- رفتی...؟ چه شد؟
رفتم و گفتند: زن شما شکایت خود را پس گرفته است.
یک امضایی از بنده گرفتند که هیچ اعتراضی به هیچ چیز و هیچ کس ندارم
و پرونده را بستند.

- حالا فکر می‌کنی چه شده که پس گرفته‌اند؟
از ابتدا هم احتمال پس گرفتن را می‌دادم
ولی فقط در حد احتمال
زیرا این صد روز ریشه خاندان‌شان را می‌خشکاند
آبرو و اعتبارشان را یک شبه بر باد می‌داد
این‌ها حتی خبر زندان کردن داماد را
به اقوام خود نداده بودند
چراغ خاموش رفته بودند تا لب زندان
معلوم بود که چقدر در هراس بودند که متهم شوند

- متهم به چه؟
خودت می‌دانی
خانواده‌ای که کسی را به خاطر نپرداختن نفقه‌ای که وظیفه‌اش نبوده
به زندان بیاندازد
شهره آفاق می‌شود
به زشت‌کاری و بداندیشی!
اقوام و آشنایان که می‌شناسند
و خبر دارند دختر به قهر خانه پدر رفته، نه به اجبار شوهر!
کدام شوهری این‌قدر نفهم است
که زن را از خانه بیرون کند و بچه را نگهدارد؟
اگر بدکار باشد همه را با هم بیرون اندازد
و اگر اهل محبت و فرزندداری باشد
که زن را بیرون کند؟! تا از درس و کار و زندگی باز بماند به نگهداری فرزند؟!
همین‌که یک‌سال فرزند را خود نگهداری کردم
بیّنه‌ای بود قویم
و شاهدی بی‌بدیل
بر حقانیّت در این دعوی ظالمانه
نظر تو چیست؟

گفتم: برادر من نیز یک نکته دارم و چند وجه
نکته‌ام این‌که
در این مدت زمانی که از حال و احوال دادگاه‌ها خبر دارم
به یک اعتقاد جازم رسیدم
در هر دعوای خانوادگی
آن طرفی که فرزندان را در اختیار دارد
قطعاً بر حق است در دعوا
حالا تو قبول نمی‌توانی
بگو در نود درصد پرونده‌ها...!
من دادگاه‌ها را این‌گونه دیدم
و همیشه این‌طور اتفاق می‌افتد

اما در این‌که شکایت را پس گرفته‌اند
چند وجه در ذهن دارم
که ضمیمه می‌شود به آن وجه که تو گفتی
نخست. آبرویشان در خطر بود
که اگر داخل می‌شدی
و خبرش منتشر می‌گشت
بد و بیراه‌ها از هر کرانه برمی‌خواست بر این بی‌داد
دویم. دادخواست طلاقی است که دادی
احضاریه برای طلاق را که دیده‌اند
خب می‌دانی از ابتدا هم قصدشان جدایی نبوده
اگر چه ادعا کرده باشند
که می‌دانستند و می‌دانند
و بی‌خبر نیستند از نعمات این زندگی
دیگر سر خودشان که نمی‌توانند کلاه بگذارند!
هدف رفتن و بُل گرفتن بود
که توپ به بدنشان خورد و سوختند
شکایت را پس گرفتند که تو طلاق را منتفی کنی
که دادگاه آن هفته بعد است
سیم. اینترنت را دست کم مگیر
حوادث وقتی به روز اینترنتی می‌شود
خیلی‌ها مجبور به مصالحه و تفقد و کوتاه‌آمدن...
مگر نمی‌بینی که وبلاگم را
در اختیار پرونده زندگی تو گذاشته‌ام
فکر می‌کنی این بحث‌ها
تأثیر در پس گرفتن شکایت نداشته است
وقتی «متن حکم دادگاه» روی وبلاگ رفت
فکر می‌کنی زنگ‌خور تلفن‌شان بالا نرفته است؟!
البت که رفته! بدجور هم!
مگر کشک است
اول هم دوستان نزدیک، رفقا و اقوامشان
که این چه پلشتی است با داماد...
ما او را دیده‌ایم و می‌شناسیم
معتاد بوده؟ دست بزن داشته؟ لیاقت زندان چه؟!
این وجه نیز خالی از قوت نیست، بدان بیاندیش!
چهارم. شاید هم واقعاً پشیمان شده و قصد بازگشت دارد...

این وجه را که گفتم، برآشفت:
«سخره نگیر مرا برادر
به خنده هم نیاور که سینه‌ام سوزان است
و سرفه‌ام می‌آید»
نظرش این بود که اگر پشیمان باشد
و بخواهد بازگردد
قلدری و گردن‌کشی چرا...؟
می‌گوید تماس‌های تلفنی اخیری با مادر و پدر شوهر داشته است
و حرف‌ها همان حرف‌های سابق
هنوز هم نه معذرت می‌خواهد و نه دنبال استعذار است
گویا می‌خواهد او را ببخشند
همین که زنگ می‌زند مشعر این معناست
ولی بدون این‌که یک قدم به عقب برود!
نهایت آزمندی به کرَم دیگران!

گفتم: خب بگذار با همان تکبر و غرور بازگردد، چرا که نه؟!
لبخند زد: این را ببین! آن وقت‌ترها نوشته است:

خندیدم: تو چقدر از این کاغذها زیاد داری...
نکند شب‌ها مخفیانه زیر پتو می‌سازی و روز هوا می‌کنی؟!
پُکید از خنده: آن‌قدر دارم که یک‌سال دیگر وبلاگت را پر هیجان نگهدارد!
و کاغذ بعدی را درآورد.

یادت که نرفته وقتی مهریه می‌خواست؟!
به دروغ «لذا توانایی درآمد ماهیانه چند میلیون تومان را دارا می‌باشد» توجه کن:

حالا چرا می‌خواهد برگردد؟!
چرا نمی‌خواهد جدا شود
حالا که تئوری خانوادگی‌اش، «طلاق مع المهر» به تحقق نزدیک شده است
مهریه را که می‌گیرد
حکم آمده و قطعی شده و سه ماه یک سکه به ثبت رسیده
جهیزیه را هم که برده
بدون کاستی که بل افزون از آن‌چه آورده بود
چون هدایای عروسی و بعضی اموال شوهر را هم داخل در جهیزیه بردند
و نمی‌خواستم دعوا شود و سکوت کردم و اتفاقاً فهرست آن را نوشته‌ام
موجود است که چه مواردی را فراتر از حق خود قبض کردند
مگر نگفت: «بچه‌ها را هم دادگاه نمی‌تواند مرا مجبور کند قبول کنم، خودت بشین بزرگشون کن!» (11/1/1389)
خب حضانت آن‌ها را هم «دندم نرم»
خدا به من تنعّم کرده
خودم یک‌سال نگه داشته‌ام
باز هم می‌دارم تا به جایی برسند و برای خودشان کسی شوند!
دیگر چرا باید برگردد؟!

گفتم: این‌ها درست، ولی فراموش نکن
که در خانه شوهر بیش از اندازه
به او خوش گذشته و متنعّم شده است
در تمام این چهار سالی که در منزل زوج بوده...
این نوشته را به خاطر داری:

و چند نوشته‌ای که قبلاً نشانم دادی؟!

و ادامه دادم: دلش را صابون زده است
که فصلی دیگر در خانه شوهر ریاست کند و تن‌پروری!
هندلی زد به گوشه لب و با لبخندی تلخ:
«برادر عزیزم! مگر این‌همه نمی‌گویند ممه را لولو برد؟!
نادان باشد آن‌که امید بندد به بازگشت لولو!»


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
متدیّنین خُل + شنبه 89 مهر 24 - 6:20 صبح

- آخه برادر من، هر چی حساب و کتاب می‏کنم
نمی‏فهمم چطور پدر زنت می‏خواست با یه دختر 20 ساله ازدواج کنه!
با این‏که خودش بالای 50 سال سن داره!
دخترش چطور می‏خواست اون دختره را راضی کنه؟!

برگه را نشانم داد که: بخوان!

به عبارت نگاه کن!
«ما متدینین خل هستیم. موقعی که ازدواج می‏شود به صورت ساده‏لوحانه عمل می‏کنیم دخترمان را به خاطر یک لقمه نان به آتش می‏زنیم. مردم یک میلیون پول را در بازار می‏گذارند به چه کسی می‏دهند؟!»
این استدلال ایشان است برای این‏که دخترکان جامعه ما
اگر می‏خواهند خوشبخت شوند
باید با مردان پخته و سن و سال دار ازدواج کنند
نه با جوانان خام و بی‏مایه و پول!
استدلال را گرفتی؟
خیلی سیاه است نه؟!

و در نهایت هم تحلیلی از جامعه مردان!
- پرسیدم: یعنی این آدم برای فریب دختر مردم هم تئوری‏سازی می‏کند؟!

نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت
کمی مکث کرد و سپس:
«واقعاً نمی‏دانی یا خودت را زدی به ندانستن؟!
او را می‏شناسی که
این آدم اگر بخواهد خلاف شرع هم بکند
برای آن یک وجه شرعی می‏تراشد
نمونه‏اش
همین چند وقت پیش
در تماسی تلفنی پرسیدم: این‏که گفتید روی اعصاب شوهرتان راه رفتید که طلاق بگیرید
فکر نمی‏کنید کار زشتی کردید؟
به شیوه پدرش جواب می‏دهد: غیراخلاقی هست، ولی خلاف شرع نیست!
این طایفه مردم‏آزاری را هم  خلاف شرع نمی‏دانند
حالا ازدواج با دختر 20 ساله را بدانند!»

آن‏قدر بهت‏زده‏ام از سندی که نشانم داده
که به خط زن اوست
که به املاء پدرزن است
نمی‏دانم چه بگویم و چه تحلیلی...
تحلیل با خوانندگان باشد این‏بار!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
خداحافظ زندانی + شنبه 89 مهر 17 - 3:6 عصر

این هم خبر:

روز یک‏شنبه 11/7/1389 رأی صادر شده است!
گفتم: مگر رأی عدم تمکین نداشتی؟
این رأی مورّخ 7/2/1389 منظورم بود:

جوابش: این دادگاهی که ما رفتیم
کاری به آن دادگاه ندارد
کاری به قوانین مرسوم هم ندارد
با ادله و شهود و قسم و این چیزها هم کار نمی‏کند
این‏جا فقط «یقین قاضی» ملاک است!

گفتم: «خداحافظ زندانی!»
خندید و رفت...
رفت که سه ماه دیگر باز گردد!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
نامه‏ها - بخش دوم + جمعه 89 مهر 16 - 7:44 صبح

پرسیدم: نامه را که خواندی چه کردی؟
آن‌قدر از او دل‌گیر بودم
چهار سال ابراز محبت کنی
به کسی که قادر نیست ابراز محبت کند
و امروز که توانسته
فقط به کتابتی و نوشته‌ای!
دیدم فرصتی است شاید توجه بتوانم بدهم به خطاهایش
در جوابش نوشتم:

ـ نتیجه چه بود؟
مدتی این نامه‌ها نوشته می‌شد
او می‌نوشت و من می‌نوشتم
تأثیر خاصی هم در روند روزمره زندگی‌مان نداشت
همان روزمرگی که چند سال گرفتارش بودم
بعد از نماز صبح مطالعه می‏کردم
تا ساعت ده از خانه می‌رفتم
که خواب بود
بعد از نماز ظهر باز می‌گشتم
که بیشتر اوقات نهار را آماده کرده
و خوابیده بود
و البته گاهی هم به خاطر بچه بیدار
بعد از نهار استراحت
عصر هم سه ساعت برای خانواده
یعنی همه کارها را رها کرده و به صحبت مشغول می‌شدم
یا با بچه بازی می‌کردم و یا با ایشان گفتگو
بعد هم که برنامه‌ها و فیلم‌های تلویزیون وقتش می‌رسید
ایشان مشغول تماشا می‌شد
و من نیز در مقابل تلویزیون
به مطالعه مشغول
همچنان با احترام و ادب
زندگی روند ساده و همیشگی را طی می‌کرد
او نیز پرسش‌هایش را ادامه می‌داد
و پاسخ‌ها را به بهترین نحو ممکن
دریافت می‌داشت
این شد که دوباره نوشت:

ـ یعنی چه؟
شاید منظورش این بود که قبول دارد آن‏چه در نامه‏ام نوشته‏ام،
ولی امید می‏دهد
که صبر کنم
شاید در آینده
آن هم به شرط آن‏‏که خدا بخواهد
قدر این عشق را خواهد دانست!
شاید می‏خواسته این را بگوید، نمی‏دانم!؟

زوج می‌گفت: این‌بار کار جالبی کردم ...


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
نامه‏ها - بخش اول + چهارشنبه 89 مهر 14 - 5:45 عصر

زنگ زدم که بیا ببینمت!
آمد و گفتم:
از روزی که پرونده خانوادگی‌ات را به وبلاگ زدم
که به اشتراک اذهان گذارم
نظرات وبلاگم رو به کثرت نهاد
و چه بسیار که ایمیل می‌زنند
پرسش‌ها بسیار است و بعضی ایده‌ها شگفت!
در این میانه اما
پرسشی شاخص است
آیا زوج توانسته دل زوجه را به دست آورد؟
در این چهار سال مشترک؟
لبخندش مثل همیشه
نشان از اعتماد به نفسی عمیق داشت
گفتم و گفت:
«نه، اشتباه است، هر چه می‌کشیم از همین اعتماد به نفس است
ما انسان‌ها
به جای تبلیغ آن باید
اعتماد به خدا را ترویج کنیم
آن‌که به نفس خود اعتماد کند
نفس خود را نشناخته است»

دسته نامه‌ای روی میز گذاشت
و نگاه ظریفی کرد
پرسیدم
گفت: خودت بخوان، پاسخت این‌جاست!

نمی‌خواست زن خانه‌دار باشد
کنکور می‌خواند که دو دور قبول نشده
این‌بار امید داشت
قلم‌چی نام نوشته بود
بعضی تست‌ها را اساساً پاسخ نمی‌توانست
در فیزیک و ریاضی پرسش‌هایی داشت
پاسخش که گفتم
به شگفت آمد که
«در دبیرستان هر چه استاد گفت نفهمیدم، نخستین بار است که آموختم»
این‌که نمی‌خواست خانه‌دار باشد
استدلالش این بود:

«در هر صورت کارهایی که من الآن در این خانه انجام می‌دهم هر زنی می‏تواند انجام بدهد»
خانه‌داری را کار پستی می‌دانست
که هر زنی می‌تواند
و او شأنی ورای آن دارد
که زنی خانه‌دار باشد!

- چرا نامه نوشت؟
قادر نبود عشق و علاقه را به زبان اظهار کند
آن روز نمی‌فهمیدم
امروز از این حرف‌های کارشناسان امر
دانستم که از باب «خودشیفتگی» بوده است
از این رو نوشته ابزار شده و به کتابت اظهار کرده
آن‌چه که باید به زبان گفت!

نابغه... چه اظهار لطف شگفتی داشته زن!
مگر چه دانشی داشته زوج؟! عجیب است!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
نقشه طلاق + جمعه 89 مهر 9 - 4:19 عصر

«آدم خسیسی بود
گشنه و نمی‌خواست بیش از یک سکه خرج شکم کند
با خود گفت: گردو بخرم؟ نه... پوستش حیف است
گفت: انجیر؟ نه... دُم دارد، دور ریز می‌شود
چشمش به کاهو افتاد: آری این خوب است، همه‌اش خورده می‌شود
خرید و مشغول شد
ناهنگام صدایی شنید
برگ‌ها را گشود و میان کاهو
قورباغه‌ای دید «قور قور» می‌کرد
لجش گرفت که از حسابش رفته است
رو به قورباغه کرد و گفت:
قارّی کنی، قورّی کنی، پولتو دادم، می‌خورمت!»

این حکایت را چرا گفت؟!
وقتی از دادگاه پرسیدم و جریانات آن را
دوباره بحث را بازگرداندم به این‌که چرا تمامش نمی‌کنی
این جریان و حکایت غریب آن را
گفتم تا زمانی که امید به بازگشتش داشتی
خب صبر کردی و چه خوب هم
اما از زمانی که ناف امید را بریدند
و شتر بازگشت را پی کردند
دیگر چرا؟
این‌جا که رسیدم حکایت را گفت
و معلّل کرد:
«110 سکه بهار آزادی را
برای چهل سال زندگی عهد کردم
چهار سال گذشته همه را بدهم و برود؟!
انصاف است؟!
24 سکه برای چهار سال، باقی را ببخشد تا طلاقش دهم
به طلاق خُلع برود، حرام که نیست؟!»

ناراحت شدم:
«حدود شرع را اگر چه زیرپا نگذاشته‌ای
اما مرزهای اخلاق را چه بد پایمال کردی!»
طلاق را گرو نگهداشته‏ای که باقی مَهر را ببخشد؟!
کارت بدانجا رسیده که گروکشی می‏کنی؟!

این برگه را نشانم داد:

پدر گفته و دختر نوشته است
سپس برگه را گرفته و ترتیب زده
شماره‌های ترتیبی سمت چپ خط پدرزن است
مواردی که تیک خورده است انجام شده
و دختر تأیید نموده
بالکل نقشه طلاق است
که پدرزن تنظیم کرده است برای زندگی من!
ببین:
1. صحبت کردن با خاله
2. گرفتن پول از برادر (همان مهریه که داده برای کار و سود)
3. گرفتن جزوه‌ها برای شروع تحصیل
4. خبر کردن اقوام از این‌که زن از خانه شوهر خارج شده
5. با زهرا خانم صحبت کنند (برای ازدواج دوم پدر)
6. تکلیف بچه مشخص شود که دست شوهر باشد و مانع تحصیل و کسب هویت نباشد
7. اقدام برای طلاق و جدایی
8. اجاره خانه و برنامه‌ریزی مالی برای مخارج زن که دیگر پس از طلاق بر عهده شوهر نیست

نقشه کاملی است نه؟!
از ابتدا هم برنامه‌ریزی با پدر بوده
وقتی که پسرش را فرستاد و دختر را به خانه پدر برد
دختر در دفتر خاطراتش می‌نویسد:

دختر باید شش ماه در خانه پدر می‌ماند
تا مراحل نقشه پایان یابد
یعنی زمان اجرای کامل شش ماه برنامه‌ریزی شده بود
دختر باید در این مدت چه کند؟
پدر می‌گوید و او می‌نویسد:

در گام اول دختر به مقام «مدیر اجرایی خانه پدری» منصوب می‌شود
تعجب نکنید!
این همان «مسئولیت پخت و پز» و «رُفت و روب» و «شست و شو» است
که البته با عنوان چشم پُر کنی مزیّن شده
و خُب دختر را هم به طمع انداخته
گام دیگر ازدواج دوم پدر است
که اگر دختر می‌خواهد عملاً تحصیل را آغاز کند
باید ابتدا زن دوم پدر را جور کند
تا بتواند «مدیریت اجرایی خانه پدری» را به زن دوم منتقل نماید
- زن اول کجاست؟
پدر او را از خانه بیرون کرده است
گفته اگر می‌خواهی برای مؤسسه ... کار علمی کنی
باید بروی بیرون از این خانه
و مادر زن رفته است خانه مادرش!

- گفتم: «چه زندگی خوبی دارد این پدرزن شما»
کجایش را دیده‌ای، خیلی‌هایش را هنوز نگفته‌ام!
این نقشه‏ای است که برای نبرد سه سال پیش کشیده است
نقشه‏های امسال هنوز به دستم نرسیده!
خلاصه من با چنین دشمنی
که نقشه‌های درازمدت می‌کشد
و برنامه‌ریزی‌های شگفت
برای ریزترین مسائل زندگی
چه کنم؟!
خواستم به روش «قور قور» عمل کنم
که بلکه ...

حرفش را قطع کردم
ساعتی نصیحت
گفتم و گفتم تا قانع شود
که هر چه کردند به خود کردند
و هر چه کنی به خود کنی
که عمل هر کس همراه خود اوست
وقتی به ملاقات پروردگار می‌شتابد
می‌خواهی با کدام اعمال پروردگارت را ملاقات کنی؟!

راضی کردم که: برو و درخواست طلاق بده
اگر چه مهریه را باید بپردازی
ولی دریغ نکن
حتی اگر در محاسبه‌ات
110 سکه مهریه 40 سال بوده و تو
باید برای 4 سال بپردازی
اعتمادت به خدا را از دست مده
همین مقدار هم اشتباه کردی
برو و استغفار کن
از این‌که برای طلاق اقدام نکردی
اگر کراهت داری که با او زندگی کنی
چه حقی داری که زندگی او را متوقف نگهداری
آزادش کن تا به تحصیلش ادامه دهد
تا به هویت از دست رفته‌اش دست یابد
برو و اقدام کن!

اما با خود که خلوت می‏کنم، از این نقشه عجیب به شگفتی می‏آیم!
و هنوز در عجبم، واقعاً چنین پرونده‏ای تا به حال ندیده بودم! چه پدرزنی!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
فهرست مطالب آرشیوشده از این پرونده:

شرایط عجیب
مهریه را باید داد...!
بردن جهیزیه از خانه شوهر!
نه شور، نه بی‏نمک
تضاد حقوق زوج و زوجه
دعا برای هم
چماق و هویج
تنها مجتهد روی کره زمین!
حالا از این بدتر نمیشود!
هویج ِ خیلی بزرگ
ناتوانی از عذر؛ محصول بیماری خودشیفتگی
چماق رسید!
قضاوت با شما
کالمعلقه
آزار برای طلاق
پاسخ پرسشهایت - بخش اول
پاسخ پرسشهایت - بخش دوم
پاسخ پرسشهایت - بخش سوم
پاسخ پرسشهایت - بخش چهارم 
نامه‏ها - بخش اول
نامه‏ها - بخش دوم
نامه‏ها - بخش سوم
نامه‏ها - بخش چهارم
نامه‏ها - بخش پنجم
خداحافظ زندانی
پس گرفتند! 
رنج ِ فرزند 
تماس1
عام‏البلوایی 
اخلاق در دادگاه
بی هیچ قضاوتی
انسان‏پرستی
نصیحت در مطب
یک میلیون نحله
عجب اصلی!
پدرپرست!
کار مضاعف در دادگاه
ریاضیدان!
پیامک دیرهنگام
المغالطات العینیّة
اجرت المثل!
در حجره می زیَم
مرافقت بعد از طلاق
باز هم دادگاه
حکم ِ جلب
احضار برای دادگاه
ده ماه پس از طلاق
740 هزار تومان در 20 روز
بازی ِ حضانت
چه کار کردی؟
خب، بعد؟
این همه پیامک!؟
فتح بابی جدید
باز هم پیامک از زن مطلقه
و اما آن CD!
بچه ها را پس داد!
تشخیص نادرست
چه اشتباهی؟!
ملاطفتهای شگفت!
احضاریه جدید
شوهر ِ ضد انقلاب
طلاق بمعروف
تفسیر سوره تحریم
راه جبران
چه جبرانی؟
بدترین زن دنیا
خورشید به راست
فرار از ملاقات با فرزندان
الزام به حضانت
هویت اجتماعی؛ برتر از فرزندان
اعتراف به نامادری!
                                            [بیشتر]


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: طلاق 1 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
پاسخ پرسشهایت - بخش چهارم + سه شنبه 89 مهر 6 - 5:44 عصر

بعد از آن‌که نامه را خواندم
و نظرم را برایش گفتم
و پرسش‌های قبلی‌اش را پاسخ دادم
پرسیدم: «نامه را که خواندی چه کردی؟»
- بلافاصله در آغوش گرفتم
و مورد تفقد و دلجویی و نوازش
که این‌چه سخن است؟!
سایبان تو منم
و پشتیبانت
و هر آن‌چه که برای آرامشت نیاز داری
و بی‌اختیار با اشک ِ سرازیر
که دیگر چنین نگو
همین که به خطای چهارسال گذشته پی برده‌ای
برایم کافیست
و تو را بخشیدم
و همه گذشته را فراموش کردم
و بمان با همان غرور!
انسان معترف به خطا
بسیار والاتر و عزیزتر است از انکارکننده اشتباه!

قسم خورد که تمام این حرف‌ها را زده است
و جالب این‌که این ماجرا
در همان زمانی اتفاق افتاده است
که 16 شاهد خانواده زن
امضاء کرده‌اند سه هفته مشاجره در خانه داشته است با شوهر
می‌گفت درست ده روز پیش از رفتن برای طلاق.
«پس چرا رفت؟!»، با ناباوری پرسید.

گفتم: برادر! کلامت درست است
و تردیدی در صحت گفتارت ندارم
اما در آن‌چه از شخصیت‌های «هیستریونیک» گفتم دقت کن
اصلاً همین رفتار تو سبب شد
که این زندگی به چهار سال بکشد
که اگر نبود، همان سال اول خلاص...
این‌که خواهش کردم
دوباره این نامه را بیاوری
برای بازبینی و جمع‌بندی و نتیجه‌گیری
همین بود
که اساساً ملاحظه اگر کنی
علت رفتن در همین سطور نمایان است
و در رفتاری که پس از آن کردی
شاید اگر چون بسیاری
سیلی بر او می‌زدی و ناسزا می‌گفتی
زندگی‌ات پایدار می‌ماند و ادامه می‌یافت
بسیار خوش‌تر از این
توقع چنین فردی در آن هنگام
این بود که خطای بزرگی از تو ببیند
تا قیاس به نفسش سالم درآید
و آرام گیرد که اگر بد کردم، بد دیدم
که اگر بد هستم، بد هستی!
اما خلاف این
زجرآورترین رفتار است برای شخصی که «خودشیفته نمایشگرا» باشد
بگذار راحت بگویم:
«زنت رفت به خاطر این‌که زیادی خوب رفتار کردی»!
تعجب نکن
این را دو روانشناس دیگر هم بیان کردند
خاطرت هست؟!
- بله، هم «دکتر ع.» و هم «دکتر ن.»، خاطرم هست [اسامی حذف شد]
او همان‌گونه که گفته است
نمی‌توانسته «چشم‌بستن‌های تو را تحمل کند»
این برایش از هر تحقیری بدتر بوده

اما پرسشی از تو دارم
واقعاً چگونه چهار سال را تحمل کردی؟
زنت گفته بود:
«... من تو رو می‌شناسم
می‌دونم که دلت داره از درد می‌پُکه
می‌دونم که چقدر این مدّت بهت فشار آوردم
خودم می‌دونم چه بلایی سرت آوردم ...»
وقتی او خود می‌داند چه کرده
تو آیا می‌دانی چگونه تاب آوردی؟

سر پایین انداخت و چشم‌هایش را بست
ثانیه‌های سکوت ...
و با صدایی حزن‌آلود و آرام سخنش را این‌گونه آغاز کرد:
«تنها یاد تنهایی‌های امیر ع آرامشم می‌داد»
با حکایتی ادامه داد:
گفته‌اند عربی سخن حضرت ع را قطع کرد
به این‌که: واویلاه، به من ظلم شده است
حضرت ع پرسید: چند ظلم و چند ظالم؟
پاسخ داد: یک نفر یک ظلم بر من کرده
حضرت ع باب شکایت را گشود
که تو را یک نفر ظلم کرده و مرا جماعتی [کوفیان]
تو را در یک امر ظلم واقع شده و مرا در هر چه امور حکومت بدان بسته است ...
و خلاصه خطبه‌ای در این باب.
گفت: «من کجا و تنهایی‌های حضرت امیر ع
که به چاه پناه ببرد و درددل با خلوت و تاریکی شب!»
به سخره پرسیدم: چاه تو کجاست؟
- امروز چاه‌های خوبی در اینترنت بنا شده...
می‌گفت وبلاگ را به این کار گرفته و در چند مکان مستقل
با نام‌های مستعار و نامتعارف
بی‌آن‌که کسی بداند
تمام این سال‌ها می‌نوشته
و تخلیه عصبانیت‌ها را بر بستر اینترنت وامی‌گذارده
چونان عریضه‌ای که بر قرطاس نویسند و در آب روان اندازند

- خیلی سخت گذشت، خیلی سخت گذشت، خیلی سخت گذشت ...
سه بار جمله را با بغضی که در گلو داشت تکرار کرد و گفت:
«تصور کن با کسی زندگی کنی که نتوانی حرف‌های دلت را بگویی»
گفتم: سخت نگیر... مگر رسول خدا ص حرف‌هایش را با عایشه و حفصه می‌گفت؟!
مگر جعده امام حسن مجتبی ع را مسموم نکرد؟!
حضرت ع با او راز دل می‌گفت؟!
اصرار کردم که یکی از وبلاگ‌ها را معرفی کن
ببینم و بخوانم و بر سختی‌ات پند گیرم
نشانی داد به معمایی و دیگر سخنی نگفت:
«فرکانس رادیوی بدون موسیقی در سرویس زادگاه حافظ»

و من هنوز در تشابه «چاه» و «وبلاگ» در اندیشه‌ام!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

<   <<   6   7   8      >

جمعه 98 اسفند 2

امروز:  بازدید

دیروز:  بازدید

کل:  بازدید

برچسب‌های نوشته‌ها
فرزند عکس مباحثه سیده مریم سید احمد سید مرتضی اقتصاد آقامنیر فرهنگ فلسفه آشپزی خانواده کار مدرسه سفر آموزش بازی سند روحانیت فاصله طبقاتی خواص هنر فیلم دشمن جوجه انشا کتاب خودم خیاطی نهج‌البلاغه تاریخ ورزش فارسی سیدمرتضی طلاق
آشنایی
حکایت دعوایی عجیب - شاید سخن حق
السلام علیک
یا أباعبدالله
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 39
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 115
قد: 182
آرشیو
بیشترین نظرات
بیشترین دانلود
طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد بازدید