سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
این آگهی ارتباطی با نویسنده وبلاگ ندارد!
   

خداوند ـ تبارک و تعالی ـ به دانیال وحی کرد :«دشمن ترین بندگانم نزد من، نادانی است که حقّ عالمان را سَبُک می شمارد و از پیروی آنان، تن می زند» . [امام سجّاد علیه السلام]

تازه‌نوشته‌هاآخرین فعالیت‌هامجموعه‌نوشته‌هافرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:  تأمین امام جماعت 3 - چلوخانه - پرندگان ِ پارک ِ شهر - کارسازی - دزد اصلی بانک مرکزیست - 
زیر باران + پنج شنبه 94 مهر 23 - 12:38 عصر

ما باران‌ندیده‌ایم؟!
که تا دو قطره می‌بارد به سخن آییم؟!
خب بله...
در این شهر البته

کودکی‌ام چند سالی انزلی بوده‌ام
آن‌روزها را یادم هست
باران‌هایی فوق تصوّر
سه روز مثلاً می‌بارید یک‌ریز
بدون توقف
تمام کوچه و پس‌کوچه‌ها لبریز
راه نمی‌شد رفت
خانه‌مان در محله‌ای به نام «میان‌پشته»

اما این‌جا
شهر قم
خب...
واقعاً باران‌ندیده بار می‌آیند کودکان
این است که برای‌شان جذّاب‌تر
سرمستی می‌آورد

زیبایی بارش صبحگاهی
و شمیم دلربای رحمت ربوبی
برآنم داشت تا تمام در و پیکر خانه را بگشایم
و آن را از پاکی لطف الهی سرشار سازم
بچه‌ها امروز
چشمانشان را با نسیم لطیف صبح باز کردند
یکسره هم رفتند به حیاط
حتی پیش از آن‌که رختخواب برگیرند و چهره به آب بشویند!

دیدم دل‌شان اسیر باران شده
صبحانه‌شان را دادم زیر باران بخورند!

باران چیز عجیبی‌ست
فقط چند قطره آب نیست
که مثلاً از دوش حمام سرریز شود
یا از ابر
فرقی نداشته باشد
چیزی فراتر از آن
گویی روح دارد
حال انسان را عوض می‌کند
وقتی می‌بارد

حضرت امیر (ع) که اصلاً روایت شده* تعمّداً زیر باران می‌ایستادند
تا از این فیض الهی بهره‌مند گردند
و نعمتش را پاس دارند
تعجب می‌کنم از مردمی که تا رگبار می‌زند
می‌دوند و به این‌جا و آن‌جا پناه می‌برند
راه رفتن در زیر باران را لذّتی‌ست
که قلم از بیان آن قاصر!

* عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ، عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ، عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ: عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام، قَالَ: «کَانَ عَلِیٌّ علیه السلام یَقُومُ فِی الْمَطَرِ أَوَّلَ مَا یَمْطُرُ حَتّى‏ یَبْتَلَّ رَأْسُهُ وَ لِحْیَتُهُ وَ ثِیَابُهُ، فَقِیلَ لَهُ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ، الْکِنَّ الْکِنَّ، فَقَالَ: إِنَّ هذَا مَاءٌ قَرِیبُ الْعَهْدِ بِالْعَرْشِ، ثُمَّ أَنْشَأَ یُحَدِّثُ، فَقَالَ: إِنَّ تَحْتَ الْعَرْشِ بَحْراً فِیهِ مَاءٌ یُنْبِتُ أَرْزَاقَ الْحَیَوَانَاتِ، فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ - عَزَّ ذِکْرُهُ- أَنْ یُنْبِتَ بِهِ مَا یَشَاءُ لَهُمْ رَحْمَةً مِنْهُ لَهُمْ أَوْحَى اللَّهُ إِلَیْهِ، فَمَطَرَ مَا شَاءَ مِنْ سَمَاءٍ إِلى‏ سَمَاءٍ حَتّى‏ یَصِیرَ إِلى‏ سَمَاءِ الدُّنْیَا- فِیمَا أَظُنُّ - فَیُلْقِیَهُ إِلَى السَّحَابِ، وَ السَّحَابُ بِمَنْزِلَةِ الْغِرْبَالِ، ثُمَّ یُوحِی إِلَى الرِّیحِ أَنِ اطْحَنِیهِ، وَ أَذِیبِیهِ ذَوَبَانَ الْمَاءِ ، ثُمَّ انْطَلِقِی بِهِ إِلى‏ مَوْضِعِ کَذَا وَ کَذَا، فَامْطُرِی عَلَیْهِمْ، فَیَکُونَ کَذَا وَ کَذَا عُبَاباً وَ غَیْرَ ذلِکَ، فَتَقْطُرُ عَلَیْهِمْ عَلَى النَّحْوِ الَّذِی یَأْمُرُهَا بِهِ، فَلَیْسَ مِنْ قَطْرَةٍ تَقْطُرُ إِلَّا وَ مَعَهَا مَلَکٌ حَتى‏ یَضَعَهَا مَوْضِعَهَا، وَ لَمْ یَنْزِلْ مِنَ السَّمَاءِ قَطْرَةٌ مِنْ مَطَرٍ إِلَّا بِعَدَدٍ مَعْدُودٍ ، وَ وَزْنٍ مَعْلُومٍ إِلَّا مَا کَانَ مِنْ یَوْمِ الطُّوفَانِ عَلى‏ عَهْدِ نُوحٍ علیه السلام؛ فَإِنَّهُ نَزَلَ مَاءٌ مُنْهَمِرٌ بِلَا وَزْنٍ وَ لَا عَدَدٍ» (کافی، ط دارالحدیث، ج15، ص544، ح15141)
امام صادق(ع) فرمود: سیره علی(ع) این گونه بود که در ابتدای بارندگی، زیر باران می‌ایستاد، تا سر و محاسن و لباس ایشان خیس می‌شد. هنگامی که به ایشان گفته شد: ای امیر مؤمنان! سرپناه، سرپناه! فرمود: «جایگاه این آب نزدیک عرش است»، سپس این‌گونه روایت فرمود: «زیر عرش دریایی‌ست و در آن دریا آبی که رزق جانداران از آن سرچشمه می‌گیرد. هر گاه خدای بلندمرتبه از روی رحمت خویش اراده فرماید که آن‌چه برای ایشان می‌خواهد به آن آب برویاند، به آن وحی می‌نماید. پس آن مقدار که خواسته، از آسمانی به آسمانی دیگر می‌بارد، تا به آسمان دنیا می‌رسد. سپس آن را بر ابر می‌اندازد که ابر در حکم غربال است. بعد به باد وحی می‌کند: «آن را ریزریز و روان کن و در فلان مکان و فلان مکان رها نما و بر ایشان ببار». پس همان‌طور که به آن امر کرده، سیل می‌شود یا قطره‌قطره فرو می‌ریزد. با هر قطره‌ای فرشته‌ای همراه است، تا آن را در مکان مورد نظر قرار دهد. هر قطره‌ای که می‌بارد به اندازه‌ای مشخص و وزن تعیین‌شده‌ای‌ست. مگر روز طوفان، در عصر نوح(ع) که سیلاب، بدون وزن و مقدار نازل شد.»


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 282 - فرزند 427 - سیده مریم 225 - سید احمد 211 - سید مرتضی 193 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  تأمین امام جماعت 3 - چلوخانه - پرندگان ِ پارک ِ شهر - کارسازی - دزد اصلی بانک مرکزیست - 
تقویم نماز + سه شنبه 94 شهریور 24 - 9:25 صبح

با هم رفتیم و پرینت گرفتیم
جداول داخل سیاه و سفید دو رو
جلد پشت و رو رنگی یک رو
با لمینیت
و فنری کردن
همه‌اش شد یازده هزار تومان
به نظرم واقعاً می‌ارزد

به دنبال راهی بودم
تا توجه دخترم را به جشن تکلیف جلب نماید
امسال کلاس سوم می‌رود
دبستان
و طبیعی‌ست که  یک جشن تکلیف در پیش رو دارد
از خود پرسیدم:
کاربردی‌ترین چیز برای تأکید بر نمازش چه می‌تواند باشد؟

خیلی خوشحال شد
از چند روز قبل گفته بودم که چیزی برایت ساخته‌ام
ولی نشانش ندادم
هر چه که اصرار کرد
گفتم می‌رویم و با هم چاپ می‌کنیم
و مدام امروز و فردا کردم
دو سه هفته‌ای پشت گوش انداختم
هی بهانه آوردم که امروز نمی‌شود... شاید فردا
عطشش زیاد شده بود
این‌که چه چیزی قرار است از چاپ خارج شود
چیزی که به او مربوط باشد!

دو روز پیش با هم رفتیم چند خیابان آن‌طرف‌تر
چاپخانه دیجیتال
واقعاً اگر حساب کنی
با این‌که یک دوره پنج‌ساله را در بر گرفته
جزوه‌ای شده که به قیمتش می‌ارزد
به قیمت هیجانی که در یک دختر در حال ورود به دوره بلوغ و تکلیف برمی‌انگیزد

برایش توضیح دادم که از 27 آذر
هر بار که نماز می‌خوانی
یک علامت در این جدول می‌زنی
اگر هم یادت رفت و جایش خالی ماند
خدا تو را می‌بخشد
هر وقت یادت آمد بخوان و علامت بزن

تمام پنج ماه رمضانی را که در این پنج سال پیش رو خواهد داشت را هم
در ستون «روزه» علامت زده‌ام
خوبی‌اش چه؟

اول این‌که شور و شوق برای عبادت پیدا می‌کند
احساس می‌کند حساب و کتابی در کار است
که اگر نخواند
جایی ثبت می‌شود
درست مشابه آن‌چه کرام‌الکاتبین از ما می‌نگارند
تجسّمی‌ست از حقیقتی که در جهان جریان دارد

دوم این‌که
بیست‌سال بعد به رنج نمی‌افتد
همه ما در کودکی سابقه کاهلی داریم
چندان دور از انتظار نیست
در آن عصر که تلویزیون فقط روزی یک‌ساعت کارتون داشت
پنج تا شش عصر
و فقط دو شبکه تلویزیونی
که بیش از پنج شش ساعت در طول روز برنامه نداشتند
و باقی را برفک پخش می‌کردند
(کنایه از این‌که چیزی پخش نمی‌کردند
زیرا ایجاب برفک مساوق است با سلب امواج! :)
در آن شرایط هم کاهلی بود
چه برسد به امروزی که
شب و روزش با دستگاه‌های رایانه پیشرفته چندهسته‌ای
اصلاً تو بگو ابررایانه
با این مگاهرتزهای وحشتناکی که دارند
و به این باریکی
گوشی‌های موبایلی که همراه ماست
قطعاً کاهلی به سراغ کودکان ما هم خواهد آمد

کاربرد دومش این است
بیست سال بعد که عقلش رسید
و خواست کاهلی‌ها را جبران نماید
حداقل یک فهرست از آن دارد
جاهای خالی را می‌داند و می‌تواند نیّت کند!

در هر صورت
سه ماه وقت دارم که تحریص نمایم
به نحوی که با اختیار خود
بله
انسان را خداوند «مختار» آفریده است
و انسان
با اکراه حرکت نمی‌کند و پیشرفت نمی‌کند
با اختیار خود باید برگزیند
عبادت را به جای بطالت
به قول استاد بزرگ تربیت
مرحوم شیخ علی صفائی حائری
«بهره انسان از عملش به اندازه بینش اوست»
اجبار، بینش نمی‌دهد
و بهره‌ای هم طبیعتاً نمی‌رساند!

و الله المُستعان


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 282 - فرزند 427 - آموزش 27 - سیده مریم 225 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  تأمین امام جماعت 3 - چلوخانه - پرندگان ِ پارک ِ شهر - کارسازی - دزد اصلی بانک مرکزیست - 
شاید آخرین بچه مدرسه ای + پنج شنبه 94 شهریور 12 - 10:0 صبح

سواد دنیا را تاریک می‌کند
دید را کاهش می‌دهد
سیاهی‌ست دیگر
عُجب می‌آورد از یک‌سو
این‌که «می‌داند»
تصوّر این‌که «ندانسته‌ای»‌ نمانده برایش

از سوی دیگر مشغله افزاست
نوشته‌ها بسیار شده
آن‌قدر زیاد
که کلام حق میان‌شان پنهان شود
به چشم نیاید و دیده نشود
اباطیل آن‌چنان فزونی یافته که «علم» کم‌مشتری گشته

دست هر آدمی یک گوشی هوشمند
مملوّ از وی و بی و کی و ویس و تا و انواع چت‌ها
آخر یک آدم و این‌همه ابزار ارتباط؟!
مگر می‌خواهد آپولو هوا کند؟!

درون آن‌ چه؟!
پر از حرف‌ها و سخن‌های بی‌فایده
تصاویر و متحرّک‌های باطله
سرگرمی‌هایی که سر انسان را واقعاً گرم می‌کند
غفلت می‌افزاید و از حقیقت دور
این شده سرانجام «سواد»
آن‌که خواندن بداند سخت است اگر بگوییم اسیر این چرندیّات نشود!
تکلیف بمالایطاق است انگار
موبایل بدهیم دست یک انسان ِ باسواد و بگوییم وقتت را تلف نفرما!
مگر می‌شود؟!

امسال این نیز قرار است باسواد شود
پس از خواهر و برادرش
خواندن بیاموزد
بتواند هر نوشته فارسی را بخواند

امیدوارم زمانی که سوادش شکفت
این درخت‌های باطل یا خشکیده باشند
و از ریشه قطع
همین واتزماتزهایی که مردم را به نشخوار مزخرفات هم واداشته
یا سیدمرتضی خودش قوامی یافته
شخصیّتش رشد کرده
بتواند پاسدار روح خویشتن باشد
و آن را به چنین وقت‌تلف‌کن‌هایی نیالاید!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 282 - فرزند 427 - مدرسه 32 - سید مرتضی 193 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  تأمین امام جماعت 3 - چلوخانه - پرندگان ِ پارک ِ شهر - کارسازی - دزد اصلی بانک مرکزیست - 
کاست بازی + شنبه 94 شهریور 7 - 8:51 صبح

یک روز خیلی مهم بودند
امروز شاید در خانه خیلی‌ها باشد
ولی دیگر
هیچ کاربردی ندارند این نوارهای کاست

خیلی از نوارها مربوط به پدرم بود
قبل و بعد از انقلاب
سخنرانی‌های امام(ره) و بزرگان را
در قالب کاست در اختیار داشت
و بعضی مربوط به برادرانم

همه این کاست‌ها به من رسید
در یک جعبه نگهداری می‌کردم
تا این‌که...

چند روز پیش دوباره دیدم‌شان
و از خود پرسیدم
با آن‌ها چه کنم؟
وقتی به عصری وارد شدند
که دیگر هیچ ارزشی ندارند
حتی دستگاهی که بتواند آن‌ها را پخش نماید نیز
در کمتر خانه‌ای پیدا می‌شود؟!

فکری به نظرم رسید
و خاطراتی
کودک که بودیم
گاهی شیطنت کرده
از آن‌ها به جای آجر
در بازی‌های‌مان بهره می‌بردیم
گفتم شاید برای کودکانم امروز
همین بازی جذاب به نظر آید

و آمد

بچه‌ها خیلی خوشحال شدند
خیلی زود هم یاد گرفتند
چند نمونه خودم ساختم
و بعد خودشان
حدود 80 عدد نوارکاست
خیلی بچه‌ها را سرگرم می‌نماید
این‌که می‌توانند از خلاقیت خود استفاده کرده
هر چه می‌خواهند بسازند!

چقدر سریع همه چیز تغییر کرد
ما در چه عصر پرشتابی زاده شدیم
چه زود کهنه شدند
و چه زود از رده خارج
و آینده چه سریع پیش می‌آید
و ما با چه سرعتی
به سوی جهان پس از مرگ پیش می‌رویم
عمر ما کوتاه
و راه طولانی
فغان از قلّت زاد و توشه...

قربان مولایم (ع) که فرمود: «آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ، وَطُولِ الطَّرِیقِ، وَبُعْدِ السَّفَرِ، وَعَظِیمِ الْمَوْرِدِ»
(آه از کمى توشه، و درازى راه، و دورى سفر، و عظمت قیامت)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: بازی 19 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  تأمین امام جماعت 3 - چلوخانه - پرندگان ِ پارک ِ شهر - کارسازی - دزد اصلی بانک مرکزیست - 
بازی روزآمد + جمعه 94 مرداد 30 - 10:2 عصر

برای ما خیلی جذاب بود
دو دهه پیش
اما
فکر نمی‌کردم برای کودکان این عصر نیز همچنان جذاب باشد!

هفته پیش بچه‌ها
به اسباب‌بازی‌های کودکی‌ام دست یافتند
چیزهایی که باقی مانده
از دورانی که هم‌سن و سال خودشان بودم

علاقه‌شان به کارت‌بازی گل کرد
ول‌کن نبودند
غیر از دوتایی که سواد دارند
آن مدرسه‌نرفته هم مشغول بازی شد
حروف‌ها را نمی‌توانست بخواند
شماره ردیف را می‌گفت و عدد مقابلش
از بازی ماشین و هواپیما و موتور
استقبال فراوان کردند

اندکی اندیشیدم
به منافع این بازی
دیدم دارند عددهای بزرگ را سریع می‌خوانند
ابتدا به سختی
ولی رو به سرعت
بزرگتری و کوچکتری بین اعداد
کدام بیشتر است و کدام کمتر
و بالاخره خواندن اجباری همان چند کلمه
خصوصاً برای سیداحمد که تازه اول دبستان را پشت سر گذاشته
منافع زیادی داشت
و از همه پرسودتر؛ رقابت!

پیروزی همیشه جذاب بوده
یکی از نیازهای اساسی هر انسان
بازی با کارت و با اعداد و ارقام آن
معمولاً یک توازن عادلانه و قابل پذیرشی را برای رقابت رقم می‌زند
فرصت‌های برابری برای پیروز شدن

کارت‌ها قدیمی
رنگ و رو رفته و در حال پاره‌شدن بعضی
خواستم از نو بسازم
در بازار و مغازه‌ها که ندیده‌ام
کار جدیدی در این زمینه

به نظرم گوشی موبایل جذاب‌تر است
اگر روزی ماشین می‌زدند و موتور و هواپیما
عصر ما بود
دوره‌ای که طیّ شد
برای امروز
گوشی تلفن همراه تنوع بیشتری یافته
این شد که جمع کردم
از اطلاعات یک سایت اینترنتی معتبر
و این کارت‌ها را ساختم

تعداد 114 عدد کارت است
در اندازه بزرگ ببینید:
http://movashah.id.ir/o/mobcrd.jpg

نسخه فتوشاپی می‌گذارم
برای آنان‌که تمایل به استفاده دارند
http://movashah.id.ir/o/mobcrd.psd
چند خیابان آن‌طرف‌تر رفتیم
دادیم مغازه زیراکسی محل‌مان
پرینت رنگی کرد روی مقوا
برش زدیم و این بازی جالب به دست آمد!
به همین سادگی! :)

هر چقدر هم که فناوری پیشرفت کند
کنار هم نشستن و یک بازی گروهی
جذابیت خود را از دست نمی‌دهد
و به گمانم هیچ چیز نمی‌تواند جایگزین این ارتباط دوستانه و صمیمی در خانواده شود!

پ.ن.
با گذاشتن فلش‌های سبز و قرمز
قصد داشتم به بچه‌ها کمک کنم
تا بدانند کدام کمتر باشد برنده‌اند و کدام بیشتر
واحدهای شمارش را هم نوشتم تا آشنا شوند بیشتر
و از قلم و فونتی استفاده کردم که خوانایی بالایی داشته باشد!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: بازی 19 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  تأمین امام جماعت 3 - چلوخانه - پرندگان ِ پارک ِ شهر - کارسازی - دزد اصلی بانک مرکزیست - 
بازی ِ نه گفتن + دوشنبه 94 تیر 29 - 3:0 عصر

نگران هستم
طبیعی هم شاید باشد
با این تغییرات فرهنگی
همان تهاجم
ناتو
شبیخون
خیلی چیزها تغییر کرده است
و من دلواپسم

نزدیک شدن به سن نوجوانی
عبور از کودکی
اخیراً دوباره نامه‌های عین صاد به فرزندانش را بازخوانی کردم
او نیز چقدر نگران بود
در متن نامه‌هایش مشهود است
نگران تصمیمات نوجوانانش

یک بازی شروع کردم
یک ایده
که شاید قوی سازد
برای مواجهه با تهاجم

با این مقدمه:
«وقتی یکی بخواهد دیگری را فریب بدهد این را می‌گوید:
تو ترسویی! اگه نیستی... اگه جرأت داری... اگه مردی... اگه...»
و پس از مقدمه بازی شروع می‌شود

«مریم اول نوبت توست؛
اگه جرأت داری دستت رو از میله‌های پنکه رد کن!»
پنکه روشن است
و پروانه آن به سرعت می‌چرخد
متحیّر مانده... نگاه می‌کند...
سرنخ را به او می‌دهم
«دخترم، تو باید بگویی:
من جرأت دارم، شجاع هم هستم، زرنگ هم هستم، اما احمق نیستم
این کار احمقانه است که دستم را از میله‌های پنکه عبور دهم
پس؛ نه، من دستم را به پروانه پنکه نمی‌زنم!»

بار دیگر پرسشم را تکرار می‌کنم:
«مریم، اگه شجاعت داری، اگه ترسو نیستی، دستت رو از میله‌های پنکه رد کن!»
مریم محکم پاسخ می‌دهد:
«من جرأت دارم، شجاع هم هستم، اما احمق نیستم؛
نه، این‌کارو نمی‌کنم!»

دو تای دیگر که تا به حال تماشاچی بودند صدای‌شان در می‌آید:
«ما هم بازی...»

رو به سیداحمد:
«اگه ترسو نیستی، اگه مردی، از چارچوب در برو بالا و بپر پایین!»
- من ترسو نیستم، شجاعم، ولی احمق نیستم؛ نه، نمی‌پرم!

سیدمرتضی: «من، من...»
«خب سیدمرتضی! اگه ترسو نیستی بیا بریم دزدی کنیم، بانک بزنیم»
- نه، من زرنگم، شجاعم، ولی احمق نیستم؛ دزدی نمی‌کنم!

کمی فتیله تربیت را بالا می‌کشم:
«اگه جرأت داری و ترسو نیستی، برو سیگار بکش!»
مریم: نه، سیگار محیط رو آلوده می‌کنه، من شجاعم، ولی احمق نیستم!
سیداحمد: نه، من شجاعم، ولی احمق نیستم، مریض می‌شم، سیگار نمی‌کشم!
سیدمرتضی: نه، من باهوشم، شجاعم، ولی احمق نیستم، سیگار نمی‌زنم!

نه این‌که بگویم تمام... موفق شدم و دیگر مشکل حل شد!
خیر...
ولی شاید این یک تمرین باشد
برای این‌که قدرت «نه گفتن» را در آن‌ها افزایش دهد!

فقط شاید!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 282 - فرزند 427 - بازی 19 - سیده مریم 225 - سید احمد 211 - سید مرتضی 193 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  تأمین امام جماعت 3 - چلوخانه - پرندگان ِ پارک ِ شهر - کارسازی - دزد اصلی بانک مرکزیست - 
یک نقاشی متفاوت + چهارشنبه 94 تیر 17 - 6:48 عصر

پدرم طلبه نبود
و پدرش حتی
تا هر چند نسل که می‌شناسیم
پدری و مادری
حس کودکی که پدرش طلبه باشد را
هرگز نداشته‌ام

اما فرزندانم دارند
چنین شرایطی را
آن‌ها فرزند یک طلبه هستند
آیا تفاوتی باید در احساس‌شان با من باشد؟!
با کودکی من؟!
آیا فرزند یک طلبه بودن
با نبودن
متفاوت است؟!

دخترم این نقاشی را کشیده است
آورده بود که ببینم
هنوز رنگ نکرده البته

تا دیدم
ذهنم متوجه این تفاوت شد
آیا من در کودکی خود هیچگاه یک فرد معمّم را کشیده‌ام؟!
یادم نمی‌آید
داعی اصلاً‌ نداشتم برای کشیدن نقاشی از یک طلبه...
در دل او چه می‌گذرد؟!
وقتی این تصویر را می‌کشیده
چه نگاهی داشته است؟!

امروز به این تفاوت‌ها اندیشیدم
تفاوت کودکی من با کودکی فرزندانم؛

عمق این تفاوت‌ها چقدر است؟
چه آثار و پیامدهایی خواهد داشت؟
در پرورش آن‌ها؟
در باورها و اندیشه‌هاشان؟
در سلیقه‌ها و رفتارهایشان؟
در اخلاق و سلوک معنوی‌شان؟
فرصت است یا تهدید؟
سود است یا زیان؟
چطور می‌شود از آسیب‌های آن جلوگیری کرد؟
یا بر برکاتش افزود؟

باید بیشتر فکر کنم
شاید خواندن دوباره نامه‌هایی که عین صاد* برای فرزندانش نوشته مفید باشد!
چه کسی می‌داند؟!

*استاد علی صفایی حائری


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: فرزند 427 - سیده مریم 225 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  تأمین امام جماعت 3 - چلوخانه - پرندگان ِ پارک ِ شهر - کارسازی - دزد اصلی بانک مرکزیست - 
قمار ِ پویا + چهارشنبه 94 تیر 17 - 1:0 عصر

«بچه‌ها بدویین مسابقه!»
مریم است که برادرانش را صدا می‌کند
و من متعجب
به تلویزیون نگاه می‌کنم
نقاشی‌نقاشی پویا را نشان می‌دهد
«کدام مسابقه؟!»
از خودم می‌پرسم
و چند لحظه بعد...

سیداحمد: من مثلاً دوازده سالمه
سیده‌مریم: منم سیزده سالمه
سیدمرتضی دیرتر می‌رسد: منم ده ساله

سیخ نشسته‌اند و نقاشی‌ها را نگاه می‌کنند
هر بار که یک نقاشی را نشان می‌دهد
نام کودک نقاش را که می‌خواند
بعد از آن، سنّش را می‌گوید...
ناگهان یکی از بچه‌ها هورا می‌کشد و می‌گوید: «من یه امتیاز گرفتم!»

مات و مبهوت شده‌ام
مانده‌ام چه می‌کنند

برنامه به پایان می‌رسد
وقت معرفی بهترین نقاشی‌ست
این‌بار سیداحمد فریاد می‌کشد: «من برنده شدم!»

به سن کودک نقاش می‌نگرم
چشمم به عدد دوازده می‌خورد
تازه ماجرا را می‌فهمم...
آن‌ها برای خود یک مسابقه خلق کرده‌اند...
مسابقه‌ای که بیشتر به قمار شبیه است!

یاد خاطره‌ای افتادم
سال‌ها پیش در روستایی شمالی
به قهوه‌خانه‌ای رفته بودیم
کشاورزان بی‌کار در فصلی که زراعت تعطیل
جمع شده
قوطی‌های کبریت را بالا می‌انداختند
یا عمود می‌ایستاد روی میز با افقی
و گاهی هم می‌افتاد

یکی برایم توضیح داد که با آن قمار می‌کنند
و در ادامه گفت:
یک موقعی خیلی جلوی قمار را می‌گرفتند
عده‌ای آمده بودند قمار با «قند» راه انداخته بودند
هر کدام یک دانه قند جلوی خود می‌گذاشتند
روی میز
و تکان نمی‌خوردند
مگس هم که همیشه در قهوه‌خانه‌ها فراوان
اولین نفری که مگس روی قندش می‌نشست
برنده بود!

گویا انسان را که رها کنند
از همه‌چیز بازی می‌سازد
همه چیز را به بازی می‌گیرد یعنی
بعضی از ما بزرگ‌ترها هم هر کدام به یک بازی مشغولیم!

«وَذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِبًا وَلَهْوًا وَغَرَّتْهُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا...» (الأنعام: 70)
(و کسانى را که دین خود را به بازى و سرگرمى گرفتند و زندگى دنیا آنان را فریفته است رها کن)

پ.ن.
چند وقتی هم هست که سنگ‌کاغذقیچی سه‌نفره اختراع کرده‌اند فرزندانم
سه تایی با هم هم‌زمان دست‌هایشان را پیش می‌آورند
و به شیوه‌ای عجیب
امتیازها را محاسبه می‌کنند
و خیلی زود هم یکی‌شان برنده می‌شود!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 282 - فرزند 427 - سیده مریم 225 - سید احمد 211 - سید مرتضی 193 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  تأمین امام جماعت 3 - چلوخانه - پرندگان ِ پارک ِ شهر - کارسازی - دزد اصلی بانک مرکزیست - 
دردسر شفافیّت + جمعه 94 خرداد 29 - 8:6 عصر

مدت‌هاست به دیوار است
روی کاشی‌ها
دیوار آشپزخانه

مدت‌ها فقط در لپ‌تاپ بود
آن‌وقت‌ها مشکل کمتر
فقط برای مراجعه خودم
این‌که بدانم هر روز
فردا چه باید آماده و فراهم گردد
برای صبحانه و نهار و شام بچه‌ها

برنامه اصلاً نظم می‌دهد
وقتی می‌دانی چه باید بپزی
پیش‌پیش مواد اولیه را گرد می‌آوری
نگرانی هم برطرف می‌گردد
کاسه «نهار چه بپزم؟!» هم دستت نمی‌گیری!

یک‌روز مریم دید
روی میزکار (Desktop)
باسواد شده است خب
فهمید چیست و تقاضایی کرد:
«چاپ کن بزنم به دیوار!»

و از آن روز...
البته مدت‌هاست که می‌گذرد
و این تکه کاغذ
هم‌چنان بر دیوار
ولی توقعات را بالا برده است
کنترل بیرونی بر نظم را
شاید قبل‌ترها می‌شد گاهی
تغییر وهله‌ای برنامه...
فراخور موجودی مواد اولیه
یا حال و احوال سرآشپز :)

اما امروز
حتی سیداحمد هم دیگر سواد دارد
راه می‌افتد و می‌گوید: «امشب شام خامه کاکائو داریم!»

وقتی همه‌چیز شفاف باشد
مردم خودشان نظم را کنترل می‌کنند
می‌شوند عامل برقراری عدالت
حکمت و عزّت و مصلحت
سامانه‌های نظارتی زیادی لازم نیست
هزینه‌های نظارت هم کاهش می‌یابد

مشکل می‌شود وقتی نمی‌دانیم پشت درهای بسته چه می‌گویند
و مذاکرات «حقیقتاً» بر سر چیست؟!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 282 - فرزند 427 - آشپزی 70 - سیده مریم 225 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  تأمین امام جماعت 3 - چلوخانه - پرندگان ِ پارک ِ شهر - کارسازی - دزد اصلی بانک مرکزیست - 
بیداری از دنده راست + دوشنبه 94 خرداد 4 - 1:12 عصر

گاهی از راست
و گاهی چپ
خُلق آدم‌ها مختلف می‌شود
وقتی به روش‌های مختلف بیدار می‌شوند

این را همه می‌دانیم
ولی تجربه‌ای دارم
وقتی کودکانم سریع بیدار می‌شوند
انگار که از دنده چپ
حوصله‌شان اندک
نه صبحانه به درستی می‌خورند
و نه رنگی به رخ‌شان دیده می‌شود
اما از دنده راست
درست وقتی که به آرامی از خواب برمی‌خیزند
سرخوش‌اند و سرحال

به نظرم صدا کردن نام و گفتن اسم شخص
بدترین روش بیدار کردن است
وقتی نام کسی را صدا می‌کنی
زیادی سریع بیدار می‌شود
با استرس و فشار هم البته
به هیچ عنوان نام‌شان را صدا نمی‌زنم
وقتی بخواهم از دنده راست برخیزند

تکان دادن نیز مناسب نیست
تجربه کرده‌ام که بیشتر با دنده چپ ملائمت دارد
اگر چه پیش‌ترها
جایی خوانده بودم
بهترین روش بیدار کردن، فشار دادن انگشتان پاست
چه که دورترین موضع بدن از سر است!
اما موافق نیستم

روش دیگری یافته‌ام
زیادی خوب جواب می‌دهد
گفتم بنویسم
بلکه به کار دیگران نیز بیاید

صبح که می‌شود
بالای سر کودک می‌نشینم
آرام آرام صحبت می‌کنم
درباره چیزهایی که برایش مهم است:
«خب، صبح شده است و مدرسه‌ها باز شده
آقای قاسمی (معلم) کم‌کم دارد سر کلاس می‌رود
بچه‌ها در حیاط مدرسه ایستاده‌اند
بعضی‌ها سر صف
بقیه دارند بازی می‌کنند...»
همین‌طور که نام دوستانش را می‌آورم
و از مدرسه صحبت می‌کنم
آرام‌آرام بیدار می‌شود
ادامه کلام را او در دست می‌گیرد:
«آره، امروز ورزش هم داریم، باید شلوار ورزشی بپوشم...»

تجربه خوبی بوده
بچه‌ها حسابی دنده‌راست بلند می‌شوند
وقتی به این روش بیدارشان می‌کنم!

خلقت خدا نقص ندارد، همه چیزش حکیمانه است! :)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 282 - فرزند 427 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

<      1   2   3      >

پنج شنبه 99 تیر 19

امروز:  بازدید

دیروز:  بازدید

کل:  بازدید

برچسب‌های نوشته‌ها
فرزند عکس مباحثه سیده مریم سید احمد سید مرتضی اقتصاد آقامنیر فرهنگ آشپزی فلسفه خانواده کار مدرسه سفر آموزش بازی سند روحانیت فاصله طبقاتی خواص هنر دشمن خیاطی فیلم کتاب جوجه انشا خودم نهج‌البلاغه تاریخ ورزش فارسی طلاق
آشنایی
فرزندانم 4 - شاید سخن حق
السلام علیک
یا أباعبدالله
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 40
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 115
قد: 182
آرشیو
بیشترین نظرات
بیشترین دانلود
طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد بازدید