سفارش تبلیغ
صبا ویژن
این آگهی ارتباطی با نویسنده وبلاگ ندارد!
   

[ و به کسى که در محضر او أستغفر اللّه گفت ، فرمود : ] مادر بر تو بباید گریست مى‏دانى استغفار چیست ؟ استغفار درجت بلند رتبگان است و شش معنى براى آن است : نخست پشیمانى بر آنچه گذشت ، و دوم عزم بر ترک بازگشت ، و سوم آن که حقوق مردم را به آنان بپردازى چنانکه خدا را پاک دیدار کنى و خود را از گناه تهى سازى ، و چهارم اینکه حقّ هر واجبى را که ضایع ساخته‏اى ادا سازى و پنجم اینکه گوشتى را که از حرام روییده است ، با اندوهها آب کنى چندانکه پوست به استخوان چسبد و میان آن دو گوشتى تازه روید ، و ششم آن که درد طاعت را به تن بچشانى ، چنانکه شیرینى معصیت را بدان چشاندى آنگاه أستغفر اللّه گفتن توانى . [نهج البلاغه]

تازه‌نوشته‌هاآخرین فعالیت‌هامجموعه‌نوشته‌هافرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:  سریع تر از زمان - تصمیم ِ بزرگ - این غیبته؟ - نمودار کرونای قم - 
بدون کلاس اولی + چهارشنبه 95 شهریور 31 - 4:2 عصر

غصه‌دار می‌شود آدم
دیگر عادت کرده بودم
سه سال پیاپی کلاس اولی داشتم

دلم تنگ شد برای صف ثبت‌نام
برای معاینات پزشکی
برای آشنا کردن کودک با مدرسه
در نخستین ورود
جشن شکوفه‌ها
خریدن لوازمی که اولین بار استفاده می‌شوند
برای کسی که اولین بار به مدرسه می‌رود

معاون مدرسه پرسید: کلاس اولی دارید؟
وقتی گفتم: «نه دیگه تموم شد»
خنده‌اش گرفت بنده خدا
دو سال مشتری سال اول‌شان بودم خب
هر بار با تمام مقدمات و مؤخراتش

سه سال پیش سیده مریم
دو سال پیش سیداحمد
و سال گذشته سیدمرتضی
دیگر تمام شد
و من از این اتفاق چندان خرسند نبودم



[تصویر بزرگ]
گفتم حالا که جشن شکوفه‌های امسال است
چرا ما نرویم
چرا خاطره بچه‌ها زنده نشود
خب کودک دیگر نداریم
فرزندانمان به سر رسیدند
تمام شدند یعنی
ته کشیدند
اولی دیگر نداریم
با همین چهارمی و سومی و دومی خب بروم
برویم با هم و تماشا کنیم
اولی‌هایی که امسال به مدرسه می‌روند را

صبح به مدرسه رفتیم
در را که نمی‌بندند
کارت شناسایی هم برای ورود نمی‌خواهند
اولی‌ها در حیاط مدرسه
اولیاء دور و بر
جشنی برای اولین روز ورودشان
باشد تا خاطره کودکان من هم زنده شود
از اولین روزی که به مدرسه رفتند
و قدر بدانند
تمام این سال‌هایی که درس خواندند و تلاش کردند
پیشرفت نمودند و باسواد شدند
یادشان بیاید که «هیچ» نبودند
و «چیزکی» شدند
و من نیز

ما انسان‌ها همیشه نیازمند یادآوری هستیم
این‌که «هیچ» بودیم
و هر چه که امروز «هستیم»
محصول تلاش خود ماست و بزرگانمان
و البته با عنایت، لطف و کرمی که خداوند مبذول داشته
تا فراموش نکنیم
تا یادمان نرود
تا غفلت نشود مانعی سر راه پیشرفت و تعالی‌مان
امید که فرزندان من نیز از سپاسگزاران باشند!

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ، هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنْسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئًا مَذْکُورًا، إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِیهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعًا بَصِیرًا، إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا (انسان:1-3)
(آیا بر انسان زمانی از روزگار گذشت که چیزی در خور ذکر نبود؟ ما انسان را از نطفه آمیخته و مختلطی [از مواد و عناصر] آفریدیم و او را از حالتی به حالتی و شکلی به شکلی [از نطفه به علقه، از علقه به مضغه، از مضغه به استخوان تا طفلی کامل] درآوردیم، پس او را شنوا و بینا قرار دادیم. ما راه را به او نشان دادیم یا سپاس گزار خواهد بود یا ناسپاس.)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 317 - فرزند 485 - مدرسه 32 - سیده مریم 254 - سید احمد 238 - سید مرتضی 232 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  سریع تر از زمان - تصمیم ِ بزرگ - این غیبته؟ - نمودار کرونای قم - 
پ مثل پدر + دوشنبه 95 شهریور 22 - 8:5 عصر

به صفحه 96 کتاب رسید
دوباره همان ماجرا تکرار شد
دوباره یک فضای خالی
که باید درباره «مادر» در آن می‌نوشت
مشابه مطلبی که در صفحه 36 کتابش نوشته بود قبلاً
در این‌جا

این بار اما در برخورد با این موضوع
سؤال متفاوتی پرسید
همین امروز صبح:
«می‌شه درباره پدر بنویسم به جاش؟»
قبول کردم

عنوان مطلب را خط زد دخترم
و به جایش نوشت: «پدر»
و شروع کرد به نوشتن...

و من به آموزش و پرورش‌مان تبریک گفتم در دلم
که چقدر اهتمام به این قضیه «مادر» دارد، چند بار و در چند جای کتاب! :)

قبل از این‌که نوشته نهایی را بدهد بررسی کنم
کتاب را که می‌خواست تحویل دهد
آخرین جمله‌ای که گفت این بود
گفت و از اتاق خارج شد
گویا خجالت می‌کشید بایستد
از این‌که موقع خواندن پیش رویم باشد
کتاب را داد و رفت بیرون
هنگام خروج گفت:
«بابا، همه اون‌چیزایی که نوشتم واقعیه‌ها»
گویا می‌خواست اشاره به مطلب قبلی کرده باشد
آن‌چه قبلاً ذیل موضوع «مادر» نوشته بود
در صفحه 36
در مقابل آن‌چه غیرواقعی نوشته بود

کلامش توجهم را بیشتر جلب کرد
کنجکاو شدم
که ببینم چه نوشته است



الحمدلله...
لطف خدای را سپاس گفتم
از فضل و کرمش
و رحمت و نعماتی که نازل فرموده است
که شکر کنم تا نعمت بیافزاید حسب آن‌چه فرمود:

«وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَلَئِن کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ» (ابراهیم: 7)
و [نیز یاد کنید] هنگامی را که پروردگارتان اعلام کرد که اگر سپاس گزاری کنید، قطعاً [نعمتِ خود را] بر شما می افزایم، و اگر ناسپاسی کنید، بی تردید عذابم سخت است.


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: فرزند 485 - مدرسه 32 - سیده مریم 254 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  سریع تر از زمان - تصمیم ِ بزرگ - این غیبته؟ - نمودار کرونای قم - 
میم مثلاً مادر + سه شنبه 95 شهریور 2 - 4:18 عصر

با کتاب آمد:
«اینجا باید چی بنویسم؟!»

کتاب درسی چهارم دبستان را در دست دارد
قرار است تابستان همه تمرین‌ها را انجام دهد
قبل از این‌که رسماً به کلاس چهارم برود!

گرفتم و نگاه کردم
پرسش انتهای درس را دیدم:
«به این فکر کنید که مادر شبیه چیست؟!»

تقصیری ندارند نویسندگان کتاب
مبنای آموزش و پرورش طبیعتاً خانواده‌ی استاندارد است
این شد که پاسخ دادم:
«عزیز دلم، باید فکر کنی که مادر شبیه به چیه، همونو بنویسی»
و با تعجب پرسید:
«یعنی چی؟! مادر شبیه چیه مثلاً؟!»
گفتم:
«نگاه کن ببین مادر چه کارایی می‌کنه
همه کارهایی که یه مادر می‌کنه رو در نظر بگیر
بعد ببین شبیه به چه چیزیه»
و این‌بار متعجّب‌تر از قبل
انگار که درباره اورانیوم و شکافت هسته‌ای صحبت کرده باشم:
«خب یه مادر چه کار می‌کنه؟!»



هاهاها...
خنده‌ام گرفته بود
بنده خدا خب ندیده است تا به حال
نمی‌دانست اصلاً مادر چه کار می‌کند!

این شد که این‌طور برایش توضیح دادم:
«ببین دختر گلم!
همون کارهایی که من تو خونه می‌کنم رو
تو بعضی خونه‌های دیگه مادر می‌کنه
برو همه کارهایی که من تو خونه می‌کنم رو فهرست کن
بعدش به جای پدر بنویس مادر
اونوقت ببین شبیه به چیه!»

آورد و نشانم داد
من هم آفرین گفتم، لبخند زدم و عکس گرفتم
خیلی خوشم آمد
از این‌که چه زیبا مرا توصیف کرده است! :)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 317 - فرزند 485 - مدرسه 32 - سیده مریم 254 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  سریع تر از زمان - تصمیم ِ بزرگ - این غیبته؟ - نمودار کرونای قم - 
فحش مناسب کودکان + شنبه 95 مرداد 23 - 6:49 عصر

اوایل تصوّرش را هم نمی‌کردم
این‌که روزی
خودم ناگزیر باشم به کودکانم «فحش» یاد دهم!



سرشان که داد نمی‌زدم
فحش هم که بهشان نمی‌دادم
طبیعی‌ست بلد نبودند
نه داد زدن را
نه فحش دادن را
تا وقتی که به مدرسه رفتند...

واقعاً نیاز دارد
هر کودکی به یک «فحش خوب» نیاز دارد
این را وقتی فهمیدم که تحفه‌های جالبی از مدرسه به خانه آوردند!

یکی از دوستان طلبه مدرسه کودکش را عوض کرد
غیرانتفاعی گذاشت
فقط برای این‌که فحش یاد نگیرد
اما من...
من به دنبال روشی منطقی‌تر بودم
بالاخره کودکان در جامعه زندگی می‌کنند
در مدارس دولتی
امروز یاد نگیرند، فردا
روابط اجتماعی‌شان که تمام نمی‌شود
حالا کودک او برود غیرانتفاعی
بقیه چه کنند؟!



انسان عصبانی می‌شود
هر انسانی بالاخره
حتی اگر کودک باشد
بعضی می‌توانند غیظ خود را کظم کنند
فریاد نزنند و فحش هم ندهند
ولی تکلیف باقی چیست
کودکان که قطعاً چنین مراحلی از رشد ایمانی را طی نکرده‌اند!

باید بهشان «فحش» یاد می‌دادم
یک «فحش مناسب» البته
چیزی که خلأ را پر کند
جایی را خالی نگذارد
نیازی را وا ننهد؛
فضایی رها شده که جامعه آن را با حرف‌های زشت پر کند

ابتدا یک واژه مناسب انتخاب کردم
واژه‌ای که در جامعه‌مان حرف نامربوطی حساب نشود
«نادان»
من این واژه را برگزیدم
سپس
تصمیم گرفتم و عمل کردم

هر بار که جایش بود عصبانی شوم
وقتی کارهای نادرستی می‌کردند
وقتی باید اخم می‌کردم
وقتی باید تمام فضای دهانم را با یک واژه آبدار پر می‌نمودم
و با تمام آبش با شدّت به بیرون پرتاب می‌کردم
طوری که ذرّات آن در هوا پخش شوند
و قطره‌قطره بر خطایشان فرود آیند
در تمام این موارد
واژه «نادان» را استفاده کردم!

جواب داد؟!
بله داد
خیلی زود هم
چند ماه بیشتر نیست این راه را برگزیده‌ام
اما خلأ را پر کرد
یاد گرفتند وقتی از هم عصبانی می‌شوند
و بر یکدیگر خشم می‌گیرند
آن‌جاها که معمولاً کسی نمی‌تواند دهان خود را کنترل کند
به هم «نادان» بگویند
نه واژه‌هایی که معمولاً با 25مین حرف الفبای فارسی آغاز می‌شوند!

مدتی‌ست خیالم از این بابت راحت شده
از این‌که کودکانم
واژه‌های مناسبی برای فحش دادن دارند
تا وقتی در مدرسه یا خانه عصبانی می‌شوند
و باید صدایی از دهان خود بیرون بیاورند
که این عصبانیت را به مخاطب بفهماند
اوج عصبانیت خود را
می‌توانند از آن استفاده کنند
وقتی دیدم یاد گرفته‌اند و استفاده می‌کنند
آسوده شدم!

سبک زندگی این‌طور تغییر می‌کند
ابتدا باید بدانیم که مخاطب نیازهایی دارد
که با سبک ِ سبکسرانه‌ای در حال ارضای آن است
اگر ما بتوانیم شیوه‌ای جدید بدو بیاموزیم
که بهتر و سالم‌تر آن نیاز را برطرف نماید
البته که اگر آن نیاز را برطرف نماید
چرا نپذیرد؟!
تأثیر می‌گیرد و تغییر می‌کند
سبک زندگی‌اش یعنی
دیوار نباید شد و جلوی نیازها را نباید گرفت
مسیر باید بود
جاده باید شد
و جامعه را سُر داد به سمتی که باید برود
سَمتی که صلاح او در آن است؛ صلاح دنیا و آخرتش!

توضیح: آن‌چه بیان شد نتیجه یک تجربه شخصی است. نویسنده مطلب فوق کارشناس امور تربیتی نیست و نباید هر چه می‌گوید محصول مطالعات و تحقیقات علمی محسوب گردد.


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 317 - فرزند 485 - سیده مریم 254 - سید احمد 238 - سید مرتضی 232 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  سریع تر از زمان - تصمیم ِ بزرگ - این غیبته؟ - نمودار کرونای قم - 
ارزش عدالت + شنبه 95 مرداد 9 - 7:51 عصر

یعنی این‌قدر عدالت برای کودکان مهم است
که مهم‌ترین شاخص خوبی یک فرد را
عدالت وی بدانند؟!

«عدل» در نظر ما یکی از ارکان اصلی اعتقادی‌ست
عدالت ِ پروردگار
و این‌که ظلم نمی‌کند و حقی را ضایع نمی‌سازد
در حالی‌که تمامی این حقوق را نیز
اصالتاً‌ خود وضع کرده است
همزمان و همراه با خلقت ما

تشویق کرده‌ام که در تابستان مشق بنویسند
روزی چهار صفحه
دو صفحه «ریاضی» و دو صفحه «بنویسیم»
زیاد نیست که دشوار باشد
هدف این‌که از فضای درس و مدرسه و تحصیل خیلی دور نشوند
که اول مهر
گیج نزنند و پرت نباشند
امروز که مریم مشقش را آورد تا تصحیح کنم
کتاب «بنویسیم»ش را
این نگاره را از وی مشاهده کرده
به شگفت آمدم!
نه از این‌که مرا «شیء» پنداشته
از این‌که به «عدالت» توجه داشته



می‌دانستم عدالت برای کودکان مهم است
می‌دانستم مساوات برایشان اهمیت دارد
و به همین دانسته
پیوسته مصرّ بودم در آن
حتی در کوچک‌ترین امور
و خُردترین مسائل

اما فکر نمی‌کردم این‌طور برایشان شاخص و معیار باشد
که در اولین توصیف
برای تمجید از یک پدر مهربان بنویسند!

راست است
واقعاً‌ عدالت همه چیز است
امید است
آرامش است
امنیت روانی بشر است
هر چه خُلق ناپسند را که در ذهن می‌آورم
به گمانم می‌رسد ریشه در عدم عدالت دارد
یا توهّم آن
آن‌که حریص است
یا حسادت می‌کند
قتل و غارت
غیبت و تهمت
چون می‌ترسد به او «نرسد»
و تقسیم اجتماعی عادلانه نباشد
نمی‌خواهد تحقیر را بپذیرد
که دیگری بیشتر از او بخورد؛
رئیس بیش از معاون
معاون بیش از کارمند
کارمند بیش از راننده
راننده بیش از آبدارچی
در حالی که در خوشبینانه‌ترین حالت
همه‌شان ساعات کار مساوی دارند

یادم هست سال‌ها پیش
با طلبه‌ای مباحثه می‌کردم
می‌گفت:
«اگر روز قیامت پروردگار همه را به صف کند
و یکی در میان بهشت و جهنم بفرستد
بدون ملاحظه پرونده اعمال
حجت و دلیلی نداریم برای اقامه»
یعنی انگار استبعادی «ندارد»!

من اما معتقدم «دارد»
خیلی هم دارد
اگر حتی فرض کنیم
حتی فرض آن
اندکی حتی
که خداوند ممکن است
شاید
یحتمل
فرض محال
که «عادل» نباشد
اصلاً‌ نظام رفتاری‌مان به هم می‌ریزد
و بنیان جامعه بر هم می‌خورد
و تمامی ادله‌مان برای کارهای خوب
و ترک بدی‌ها
خُرد می‌شود، می‌شکند و فرومی‌ریزد!

می‌پندارم که عدالت اساس خلقت الهی است، از هوایی که نفس می‌کشیم مهم‌تر
و در تربیت، رکن اساسی؛
عدالت اعتماد می‌آورد
اعتماد الگو می‌سازد
الگو رفتار
رفتار اخلاق می‌شود
اخلاق ملکه
و ملکه تا آخر عمر با انسان می‌ماند
و سرنوشت او را در جهان پس از مرگ تعیین می‌کند!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: فرزند 485 - مدرسه 32 - سیده مریم 254 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  سریع تر از زمان - تصمیم ِ بزرگ - این غیبته؟ - نمودار کرونای قم - 
برج تهران + سه شنبه 95 مرداد 5 - 5:0 صبح

از یک‌سال پیش وعده کرده بودم
این‌که باغ‌وحش ببرمشان روزی
تا حیوانات را ببینند
تا مخلوقات دیگر خدا را
این‌که ما تنها نیستیم
ولی متفاوت هستیم
فرق ما را با سایر مخلوقات
تا تکلیف را بفهمند
تکلیفی که ما داریم و آن‌ها ندارند
به خاطر همین تفاوت‌مان
و بردم



در راه که می‌رفتیم
چشمشان به برج میلاد افتاد
ولی این‌بار متفاوت
زیرا هر چه می‌رفتیم بلندتر می‌شد
و بزرگ‌تر
گویا در مسیرمان قرار گرفته
یکهو سیدمرتضی گفت:
«میشه بریم بهش دست بزنیم!»

فرمان را پیچاندم
از بزرگراه شهید همّت خارج شدم
و افتادم در مسیر اختصاصی برج
سه هزار تومان به عنوان ورودی پارکینگ
و پیاده رفتیم تا رسیدیم کنارش



گفتم: «حالا می‌توانی به برج میلاد دست بزنی»
و هر سه‌تایشان
به ستون برج دست زدند
خودم هم تا به حال این‌قدر از نزدیک ندیده
اولین بارم بود
و رفتیم داخل بنا
تا آسانسورهای مرکزی
اما برای سوار شدن بلیط می‌خواستند
پرسیدم و گفتند باید نفری دوازده هزار تومان بدهیم!
کودکان بالای هفت سال
«بچه‌ها، 48هزار تومان می‌خواهند بگیرند تا فقط برویم تا آن بالا و برگردیم
عاقلانه هست این همه پول بدهیم برای یک سواری آسانسور فقط؟!»
قبول کردند که نیست
از همان ارتفاع کف برج
به وسعت تهران نگریستیم
آن‌قدر بالا بود که کل تهران را زیر پای خود ببینیم
و کمی قدم زدیم
دورتادور برج میلاد تهران
نماد ثروت و عظمت دنیوی ایرانیان

مریم گفت: «گرسنه‌مان شده، چیزی بخریم بخوریم؟»
قبول کردم
وارد مغازه‌ای شدیم
تندپزی
نگاهی به فهرست غذاهای تندپزش انداختم
ارزان‌ترین پیتزایش 36 هزار تومان
گفتم: «دخترم نگاه کن! با این پول می‌توانیم هفت پیتزا در شهر خودمان بخوریم
انصاف هست همین پول را بدهیم و فقط یک پیتزا بگیریم؟!»
قبول کرد
و سایرین نیز
پذیرفتند که نمی‌شود
و برایشان توضیح دادم
گفتم که این‌جا برای آدم‌های «مرفّه» است؛ رفاه‌زده
آن‌هایی که آمده‌اند در این دنیا تا «خوش» باشند
نه «خوب»
آن‌هایی که برای تفریح خود هزینه‌های زیاد می‌کنند
آن‌هایی که امتحان را فراموش کرده
دنیا را محل آسایش تصوّر نموده
مشغول خوردن و خوابیدن و خوش‌گذرانی شده‌اند
اما ما
ما نیامده‌ایم تا خوش باشیم
می‌خواهیم خوب باشیم
و انسان خوب
نمی‌تواند این‌طور غیرعقلانی هزینه کند
برای خوش بودن خود

نطقم باز شده بود
همین‌طور حرف زدم و راه رفتیم
تا به سالن کنفرانسی خالی رسیدیم
گفتم‌شان: «تا حالا من سخنرانی کردم
حالا نوبت شماست
یکی‌یکی بروید روی سن و صحبت کنید»



اول سیدمرتضی رفت
بعد مریم
در نهایت هم سیداحمد بر ترسش غلبه کرد و حرف زد
و از برج میلاد خارج شدیم

کیک و آب‌میوه‌ای خریدم و خوردند
و خوشحال بودم
از این‌که به بهانه برج میلاد
فساد اجتماعی ناشی از فاصله طبقاتی را برایشان توضیح دادم
و در حال رانندگی
به «اقتضائات نظام سرمایه‌داری» فکر می‌کردم
بحثی که بعداً باید برایشان بگویم
وقتی که فرصتی دوباره مهیّا شود
وقتی که دوباره
آثار کاپیتالیسم
و نظام انباشتگی سرمایه
چرکوارگی خود را نشان‌شان داد

در طول مسیر طراحی می‌کردم
توالی بحث‌هایی که باید در حوزه اقتصاد برایشان بازگو کنم
پیش از این‌که وارد آزمون زندگی شوند
پیش از آن‌که تهاجم فرهنگی فرصت شنیدن حرف‌های درست را از آن‌ها بدزدد!

إن‌شاءالله خدا ایمان‌شان دهد و از بلاها حفظ‌شان کند، آمین!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 317 - فرزند 485 - سفر 32 - سیده مریم 254 - سید احمد 238 - سید مرتضی 232 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  سریع تر از زمان - تصمیم ِ بزرگ - این غیبته؟ - نمودار کرونای قم - 
همان پارک + یکشنبه 95 مرداد 3 - 7:23 صبح

سه سال پیش:



و اکنون در همان پارک
پس از گذشت سه سال:



خدای را سپاس باید گفت
زمان گذشته
رشد اتفاق افتاده
کودکان بزرگ‌تر شده
هر سه باسواد
خواندن و نوشتن یاد گرفته
اخلاق و تربیت

اندکی به غایت نزدیک‌تر
به مقصد
امید که مقبول احدیّت قرار گرفته
وظایفی که به انجام رسیده
الحمدلله رب العالمین

پ.ن.
و هفت ماه بعد باز هم در پارک زیتون:



برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 317 - فرزند 485 - سیده مریم 254 - سید احمد 238 - سید مرتضی 232 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  سریع تر از زمان - تصمیم ِ بزرگ - این غیبته؟ - نمودار کرونای قم - 
به امید نابودی اسرائیل + جمعه 95 تیر 11 - 12:23 عصر

امروز
خیابان آستانه


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 317 - فرزند 485 - سید احمد 238 - سید مرتضی 232 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  سریع تر از زمان - تصمیم ِ بزرگ - این غیبته؟ - نمودار کرونای قم - 
نهار خوشمزه + جمعه 95 خرداد 21 - 6:48 عصر

«فقط چون نهار امروز خوشمزه‌ست دارم می‌خورما
و گرنه دوباره فردا می‌خوام روزه بگیرم!»


اصرار داشت سحری بخورد و روزه بگیرد
وقتی دید من و مریم هر روز روزه می‌گیریم
قبول کردم و سحری خورد
نهار هم با سیدمرتضی نخورد
تا...



ساعت دو یهویی رفت سر ظرف ماکارونی
می‌دانستم طاقت نمی‌آورد
به خاطر همین گذاشته بودم روی میز
همین‌که داشت دولپی می‌خورد
از دور صدایش را به من رساند:
«فقط چون نهار امروز خوشمزه‌ست دارم می‌خورما
و گرنه دوباره فردا می‌خوام روزه بگیرم!»


یاد خدا و رابطه‌ام با او افتادم
شرمنده شدم
خیلی
چند بار تا به حال به خدا همین را گفته‌ایم؟!
هی امروز و فردا کرده‌ایم
امان از تسویف!
اراده‌هایی همچون اراده یک کودک...


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 317 - فرزند 485 - سید احمد 238 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  سریع تر از زمان - تصمیم ِ بزرگ - این غیبته؟ - نمودار کرونای قم - 
برنامه کُشون + دوشنبه 95 خرداد 3 - 1:57 عصر

سال تحصیلی تمام می‌شود
اما نوعی بهت‌زدگی
اولین دستاوردی‌ست که کودکان با خود به خانه می‌آورند
خوشحال‌ند
اما در پس این شادی
در ورای این بالا و پایین پریدن‌ها
در پشت تمام خنده‌ها و قهقهه‌هاشان
یک تحیّری پنهان است
«چه کنمی» مخفی
مانند همان حسّ بیهودگی و بی‌ثمری که ما بزرگسالان
معمولاً پس از بازنشستگی دچارش می‌شویم؛
«حالا چه کنم؟!»

تا امروز صبح به مدرسه می‌رفتند
دیروز مدرسه رفتند
یک سال هر روز
هر روز به مدرسه رفتند
حالا که به خانه بازگشتند
این‌بار
این بازگشت با تمام بازگشت‌های قبلی‌شان فرق دارد

خواستم فضای ذهن‌شان آرام شود
حس و حال‌شان بهبود یابد
از تحیّر خلاص شوند
نقطه عطف پیدا کند تحوّلشان
تحوّل از دوران درس
به دوران تعطیلی درازمدّت تابستان
با یک جشن کوچک
جشن برنامه‌کُشون!

هر کدام که روز آخرش شد...
آخر در یک روز که تعطیل نمی‌شوند
سیداحمد را معلّمش از شنبه صبح آزاد کرد
سیدمرتضی امروز آخرین روزش
مریم فعلاً تا فردا و پس‌فردا باید برود
هر کدام در پسین آمدنش از مدرسه
برنامه درسی‌اش را از دیوار جدا می‌کند
و با غیض
با خشمی در چهره
با هیجان و انرژی
آن را مچاله می‌نماید
و به سطل زباله پرتاب می‌کند!

دلیل؟!
تخلیه هیجانات کودکی
تا همراه با آن
با دور انداختن برنامه درسی
هر کدورت و ناراحتی که در دل‌شان مانده
غم و غصه‌های مدرسه
معلّم و همکلاسی‌ها
هر چه و هر چه هست
دور ریخته شود و فراموش گردد
و این اتفاق
حسّ «تغییر» را در آنان پدید آورد
این‌که وارد مرحله دیگری شده‌اند
روشی ساده برای خروج از بهت‌زدگی ناشی از تعطیلی مدارس! :)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: فرزند 485 - مدرسه 32 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

<      1   2   3      >

پنج شنبه 100 آذر 11

امروز:  بازدید

دیروز:  بازدید

کل:  بازدید

برچسب‌های نوشته‌ها
فرزند عکس مباحثه سیده مریم سید احمد سید مرتضی اقتصاد آقامنیر آشپزی فرهنگ فلسفه خانواده کار مدرسه سفر آموزش سند هنر بازی روحانیت فاصله طبقاتی فیلم خواص دشمن انشا خیاطی خودم جوجه کتاب نهج‌البلاغه تاریخ ورزش فارسی طلاق
آشنایی
فرزندانم 5 - شاید سخن حق
السلام علیک
یا أباعبدالله
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 41
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 120
قد: 182
آرشیو
بیشترین نظرات
بیشترین دانلود
طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد بازدید

Xکارت بازی ماشین پویا Xکارت بازی ماشین پویا