سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
این آگهی ارتباطی با نویسنده وبلاگ ندارد!
   

دانش، زندگی و درمان است . [امام علی علیه السلام]

تازه‌نوشته‌هاآخرین فعالیت‌هامجموعه‌نوشته‌هافرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش سیزدهم + چهارشنبه 85 مهر 5 - 6:45 عصر

در کنار یک پمپ بنزین و یک رستوران بود. دستشویی‏های خوبی داشت، چیزی که در بسیاری از بخش‏های سفرمان کمیاب بود! حمام هم برای راننده‏های کامیون‏هایی که آن‏جا توقف می‏کردند داشت. تا نماز بخوانیم صاحب ساختمان آمد. یعنی مالک تمام این مجموعه. کلاهی بر سر داشت که در ترکیه نشان سواد حوزوی و دینی است. دلش برای ما سوخت و گفت به جای مسجد در طبقه فوقانی بخوابید که رختخواب هم داشت. کارمندان رستوران شب در آن می‏خوابیدند.

رفتم پودر لباسشویی بخرم که حمام بروم، بعد از سه چهار روز! صاحب مغازه در مورد ایران و شیعیان صحبت کرد. عربی خوب می‏دانست. می‏خواست بگوید شیعه مذهب اسلامی نیست. مغازه هم جزو همین مجموعه بود، جالب است که صاحب مذهبی مغازه‏دار مذهبی هم به کار گمارده باشد! استدلالش این بود که می‏گفت: «مذاهب فی إسلام أربع؛ شافعی، مالکی، حنفی، حنبلی. فأین الشیعه؟!» خیلی ساده که اسلام چهار مذهب است،‌ می‏گفت پنجمی هم ندارد! باسواد که نبود، مردم عوام با همین استدلال‏ها از مذهب خود دفاع می‏کنند! اندکی بحث کردم و شام را پارچه‏ای پهن کردیم، همان که دوستمان شب بر روی خود می‏انداخت، در محوطه جلوی مسجد، به دور از دستشویی‏ها. نان و پنیر و کنسرو ماهی‏ای که در ارومیه صبح حرکت همراه با مقداری نان و حلواشکری خریده بودیم! کنار مسجد می‏خوردیم که ناگهان صاحب آمد و بر و بر نگاه می‏کرد. سلامی و علیکی و دعوت کردم از او، ولی ایستاده بود و نگاه می‏کرد، گمان کردم از چیزی ناراحت است، می‏گفت شما امام هستید؟!‌ از عرقچین بر روی سرم چیزهایی فهمیده بود و من تأیید کردم. چون می‏دانستم لباس روحانیت در ترکیه ممنوع است.

از امام خمینی (ره) نقل می‏کنند که چون برای تبعید به ترکیه می‏رفت، به ایشان گفتند در این بلاد آتاتورک ملعون لباس مذهبی را حرام کرده است، امام پرسیدند، لباس روحانیت امروز چگونه است،‌ مشابه آن برای من تهیه کنید و امام (ره) در طول اقامت در ترکیه با لباس دیگری حضور داشتند.

ما هم عرقچینی بر سر داشتیم که امروز نشان قشر روحانیت ترک است! صاحب باز هم دلش سوخت و یک قوطی بزرگ کاکائو یا همان شکلات صبحانه برای ما آورد، به رسم هدیه و مهمان‏نوازی که بعد فهمیدیم برای تألیف قلوب بود که شاید به مذهب ایشان روی آوریم و از نقشبندیه رنگی گیریم! اذان نماز عشاء را گفتند و پیشنماز مسجد که او نیز عرقچینی بر سر داشت آمد (سنی‏ها پنج وقت نماز دارند). امام خود برای ما چای آورد و ما را به مباحثه دعوت کرد و دیدیم که امام جماعت مسئول رستوران هم هست! همگی با هم تصمیم گرفته بودند که ما را سنی کنند. خودشان شافعی مذهب بودند،‌ ولی پیرو مذهب نقشبندیه شده و به نوعی درویش محسوب می‏شدند.

وقتی گفتم ما همه مسلمانیم و شیعه و شافعی و مالکی و حنفی و حنبلی که ندارد،‌ اگر کلمه واحده شویم اسرائیل را از بین خواهیم برد، گفت: نه، نه! فقط امام مهدی می‏تواند بر اسرائیل غلبه کند! مفصل با امامشان بحث کردیم که همه را مخفیانه ضبظ کردم به صورت صوتی که داشته باشم،‌ به عنوان خاطره.

در ترکیه هر امام جماعت شغل دیگری هم دارد و تنها با یک عرقچین خود را معرفی می‏کند. می‏گفت ابوبکر طریقت نقشبندی را تأسیس کرد و عمر طریقت قادریه را. اولی قائل به رهبانیت و گوشه‏نشینی و انتظار ظهور است و دومی قائل به قیام و جهاد! رئیس مذهبشان در حلب زندگی می‏کند و ما را سفارش کرد که در مسیر خود به او هم سر بزنیم! همه جا عکس او را نصب کرده بودند!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: سفر 32 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش دوازدهم + سه شنبه 85 مهر 4 - 10:30 عصر

ایرانی‏ها یا بهتر بگویم اصفهانی‏ها این هتل را اجاره کرده‏اند. وقتی دیدیم همه هتل‏ها پر است و به خاطر نیمه شعبان جا ندارند، یک ایرانی که مغازه ساعت فروشی داشت ما را راهنمایی کرد. برای کسی که تمام هتل را اجاره کرده و اتاق خالی زیاد دارد می‏صرفد که یکی را اجاره دهد و پولش را بگیرد. ولی بیشتر برای خدا این کار را کرد.

دیروز صبح از ارومیه راه افتادیم. خیلی خسته‏ام. چهار روز راه رفته‏ایم تا به دمشق یا به قول اهالی سوریه به شام رسیدیم. با تاکسی تا شهر سِرو رفتیم، مرز ترکیه. به طور عادی همه زائرین سوریه از مرز بازرگان وارد ترکیه می‏شوند. ولی من نقشه را خواندم و برای کم شدن مسافت و هزینه، این مسیر را پیشنهاد کردم.

در مرز ترکیه کار آسان بود. غیر از نگرانی‏هایی که دوستان داشتند از کم تردد بودن مسیر و احتمال پیدا نشدن تاکسی مشکل خاصی نداشتیم. پس از پرداخت عوارض خروج از کشور و مبلغی کمک اجباری به شهرداری محل وارد ترکیه شدیم. یک تاکسی پیدا کردیم که ما را تا نزدیک‏ترین روستای ترکیه می‏رساند. دو تن از اهالی ارومیه که دانشجوی دندانپزشکی در ترکیه بودند با ما همسفر شدند. البته همگی به شهر وان می‏رفتند.

وان مهم‏ترین گذرگاه ترکیه در این منطقه است. از آن روستا با کمک اهالی سوار تاکسی شدیم به قصد نُصَیبین که مرز سوریه بود. قصد اقامت در ترکیه نداشتیم. تاکسی یک هایز بود 21 نفره که در طول مسیر تا 25 نفر هم مسافر سوار و پیاده می‏کرد. همه جور مسافری با ما همسفر شد. انواع و اقسام زن‏ها و مردهای روستایی. حتی یک گوسفند سیاه هم در راه سوار شد که وقتی ناله می‏زد، صدایش به انسان شبیه‏تر بود تا حیوان! اولین ناله را که زد گمان کردم پیرزنی سال‏خورده است، وقتی برگشتم گوسفند بودنش را پی بردم و برایم عجیب بود. لحظه‏ای تردید کردم نکند مسخ شده انسانی باشد، به خاطر گناه. چه این که صاحب آن هم ملایی شافعی مذهب بود و کُرد!

9 ساعت در راه بودیم و چه جاده دشواری. تمام جاده کوهستانی و پر پیچ و خم بود، مانند جاده چالوس. با پستی و بلندی‏ها و دره‏های بسیار عمیق. ولی در همین جاده  عجیب و خطرناک راننده جوان ما گاهی تا 120 هم می‏رفت!

به سِذِر که رسید گفت بقیه را نمی‏روم و ما را به راننده دیگری سپرد که مسیرش نُصَیبین بود. با آن‏که ترکی نمی‏دانستم، ولی دست و پا شکسته می‏توانستم با بعضی صحبت کنم. شب هنگام رسیدیم و گفتند که مرز بسته است و صبح باز می‏شود. هتل‏های ترکیه خیلی گران بود. ما در شهر نُصَیبین بودیم که به روستا یا شهرستان بیشتر می‏مانست تا شهر! راننده مسجدی را نشانمان داد که می‏توانستیم شب را در آن بخوابیم.

در این مسجد چه گذشت؟! امام مسجد که بود؟! نقشبندیه چه فرقه‏ای است؟! باقی داستان سفر را در قسمت بعد بخوانید!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: سفر 32 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش نهم + شنبه 85 مهر 1 - 8:56 عصر

سه شنبه است، چهارده شهریور، ساعت 9 شب و من در ارومیه هستم. چقدر طولانی بود. راه سختی را طی کردیم تا به این جا برسیم. البته دوستان خوبی هم پیدا کردیم؛ غفران، هدی، سجاد،‌ مهدی و….

صبح روز دوشنبه به سرعت خود را آماده کردیم. اندکی دیر شده بود. مینی‏بوس با مسافرانی عراقی و تنها چهار ایرانی حرکت خود را آغاز کرد. از اتوبان بدره آمدیم. چقدر دست‏انداز و مانع دشوار خاکی بر سر راه داشتیم. شش ساعت راه دشوار پر پیچ و خم در جاده‏های مخروبه عراق با مینی‏بوسی که ما را در بوفه آن انداخته بودند، هوای گرم بدون تبرید و کولر!

چه صف طولانی‏ای در پشت مرز بود، تا جوازها را مهر کنیم و بگذریم. وقتی گذشتم دیدم تنها هستم. مأمور لامروّت عراقی می‏خواست سامسونت دوستانم را بگردد، آن‏ها را نگه داشته بود. معطلمان می‏کرد. دیگر به مرز ایران رسیده بودیم و من جرأت زیادی پیدا کرده بودم. حوصله ماندن نداشتم. گمان کردم این نیز دنبال گرفتن رشوه و شیرینی است، بازگشتم و به عربی داد و هواری راه انداختم، مأمور به لکنت افتاد و گفت بروید و بی‏خیال شد! از عرب‏ها این یکی را خوب یاد گرفته‏ام. سر پلیس اگر داد نزنی پدرت را در می‏آورد! هنوز قومیت و رجولیّت در این دیار جایگاه بالایی دارد، باید دلاور باشی و دیگران را بترسانی تا بر تو حمله نیاورند، زبان زبان زور است، بازو می‏خواهد و رجز خوانی علی اکبر (ع) را می‏طلبد!

در مینی‏بوس چند کودک بودند. با آن‏ها خود را سرگرم کردیم. دختر شش‏ساله‏ای به نام غفران با مادر و خواهرش هدی قصد زیارت اماکن متبرکه ایران را داشتند. ام لیث دخترش را در کنار ما در بوفه انداخت که بلیط برایش ندهد! با او گفتگو کردم. زبان هم را نمی‏فهمیدیم، ولی با اشاره به یکدیگر می‏فهماندیم. ایران را دوست داشت و عراق را نه! گفتم پس با من بیا و دختر من بشو و برای همیشه در ایران بمان! کشورش را اصلاً‌ دوست نداشت، ولی پدر و مادرش را چرا. وقتی برایش با کاغذ موشک و کشتی و این قبیل چیزها را می‏ساختم، ریسه می‏رفت از خنده، خیلی عربی می‏خندید!

مردی عراقی که گذرنامه ایرانی هم گرفته بود با زن و دو فرزندش همسفر ما بود. استاد فیزیک دانشگاه الزهراء بود که فوق لیسانس فیزیکش را از فرانسه گرفته بود. هم صحبت ما شد. به ایرانی بودنش افتخار می‏کرد (!). با فرزندش که عربی حرف زدیم، مادر برگشت و به فارسی گفت: سارا و مهدی ایرانی هستند و فارسی حرف می‏زنند! وطن آن‏ها ایران است! گویا می‏خواست ـ به گمان خود ـ ننگِ (خیالیِ) عراقی بودن خود و شوهرش را از پیشانی فرزندانش پاک کند! اندکی احساس افتخار کردم و بلافاصله اندوهناک شدم. این‏ها به خاطر همان حرف نانوا خود را ایرانی می‏نمایانند، نه به خاطر حرف استاذنا! (نانوای کربلایی، هنگامی که در صف خریدن نان ایستاده بودم، به دوستش می‏گفت: ایران اروپا است!). روزی تمام جهان به ایرانی بودن احساس افتخار خواهند کرد. چرا که بیت ولایت و ام‏القرای جهان اسلام خواهد شد. هم چون آمریکا که پرچمدار کفر و تمدن مدرن است! ولی این‏ها به جهت تمدن مدرن و ظاهر اروپایی ایران که آن نانوا می‏گفت خود را به ایرانی می‏زنند! و این غم‏انگیز است. با غفران خود را سرگرم کردم.


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: سفر 32 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش هشتم + جمعه 85 شهریور 31 - 6:24 عصر

بسیار گفتگو کردم تا سه نفر را راضی کنم وغیر از یکی، باقی را راضی کردم به استخاره! عصر استخاره برای رفتن کردم که این آیه آمد: ? وَ سَنُمَتِّعُهُم ثُمَّ یُعَذِّبُهُم اللهُ عَذَاباً ألِیِمَاً? و حکم کردن به «بدی» و برنامه را تغییر دادیم. همه موافق شدیم که بازگردیم، همین فردا صبح، صبح زود!

بلیط گرفتیم و زیارت ناحیه مقدسه خواندیم در تلّ زینبیه و در نهایت سری به قحطان زدیم. دوستی که در اتوبوس هنگام آمدن به کربلا پیدا کرده بودیم. اصلاً‌ کربلایی است که به جهت زیارت در قم بود و دکّانی دارد در بازار کربلا. تسبیح و مهر می‏فروشد. پنجاه تسبیح 33 دانه تربت خریدم، دانه‏ای پنجاه تومان بود که به سی تومان به من داد. هر کس مقداری سوغات خرید. دینارها را نیز تبدیل به دلار کردیم و خلاص. دیگر به آن‏ها احتیاج نداشتیم. اکنون آماده رفتنیم. قرار شد نان را من بخرم. چقدر معطل شدم. شانزده تا گرفتم و در راه بازگشت هر چه دینار خُرد باقی داشتم،‌ 700 دینار، و یک سی‏دی سخنرانی مقتدا خریدم. تمام سی‏دی‏هایی که می‏فروشند آهنگ و مارش نظامی جیش‏المهدی است، ولی اصرار کردم که خطابه می‏خواهم و این یکی را گشت و پیدا کرد. تنها چند دقیقه صحبت کردن مقتدا را قبل از رفتن به حج و احرام بستن نشان می‏دهد. قصد داشتم ادبیات سخن گفتن او را ببینم و دانش و هوشیاری او را محک بزنم.

قرار است فردا صبح ساعت 6 حرکت کنیم و به مهران رویم، سفر عراق ما پایان پیدا کرده و سفر سوریه خود را می‏آغازیم. از آن‏جا به ارومیه رفته و وارد ترکیه می‏شویم. از ترکیه به دمشق می‏رویم و پس از زیارت اگر موفق شدیم چند روزی را پیش سیدنصرالله و مقاوت بگذرانیم، إن‏شاءالله.


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: سفر 32 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش هفتم + جمعه 85 شهریور 31 - 6:10 صبح

ساعت ده شب یکشنبه دوازدهم شهریور است. بالاخره تصمیم قطعی گرفته شد، نه به وسیله ما که از جانب او قضا و قدر نازل شد.

من نظرم رفتن به رمادی بود و یک تن از دوستان با من موافق، یکی مخالف و نفر سوّم ممتنع که البته به جهت میل به جانب اکثر قصد آمدن داشت. به ایران باز می‏گردیم، همین فردا صبح!

اولین کار ما امروز رفتن به سفارت ایران بود، تا اطلاعاتی در خصوص مرز سوریه و امکان ورود به آن بگریم و دلمان آرام شود. تا خود سفارت پیاده رفتیم، ساعتی بیش نبود. شلوغ، ازدحام عجیبی از عراقی‏های صف کشیده، همه در انتظار ویزای ایران. نفری سی هزار تومان می‏دهند و کلّی نوبت و عرق کردن زیر آفتاب سوزنده کربلا، تا مگر به بارگاه ثامن‏الحجج (ع) و حضرت معصومه (س) باریابند. کارشان از ما هم دشوارتر است. خلاصه ندا در دادیم که ایرانی هستیم، ولی صدا در میان موج جمعیت گم می‏شد و نگهبان‏ها هم که همه عراقی بودند! دلشان برای ما نمی‏سوخت! خلاصه یک نفر را پذیرفتند و من داخل شدم. ربع ساعتی نگهم داشتند تا کنسول ایران را ببینم. داستان پاکستانی‏های دیروز کشته شده به دست وهابی‏ها را دوباره به سرم کوبید که نروید امنیت نیست! ابودرّاء مقتدا صدری هر بار که فلوجه و رمادی می‏رود، چهار وهابی سر بریده، پیش‏کش مقتدا می‏کند و وهابی‏ها هم متقابلاً هر چه بتوانند.

چهارده مرد را دیروز تیر خلاص زدند و پول و اموال بردند، زن‏ها را رها کردند، معلوم نیست بعد از تجاوز یا قبل آن! زن‏ها مردم را خبر کردند که کسی جرأت رفتن به میان وهابی‏ها برای آوردن اجساد نداشت. جیش‏المهدی اجساد را آورد کربلا. دیروز تشییع کرده و در وادی‏السلام کربلا، بخشی که ملک صدری‏ها است دفن کردند.

گفتم ما اتوبوس گرفته‏ایم، آژانس، همه عراقی و ما لابه‏لای آن‏ها. دید که جواب داده‏ام مهر انحصار تردد کربلا و نجف ما را در گذرنامه‏ام نشانم داد و گفت: اگر شما را سیطره بگیرد شش‏ماه زندانی می‏کنند و درد سر ما است که شما را درآوریم. گفتم، بعد از اندکی تأمل، آیا اگر این مهر پاک شود هم مشکل وجود خواهد داشت؟! به من نگاه کرد و در چشمانم خیره شد، کنسول ایران بود، طلبه‏ها را می‏شناخت، اگر هم ناآشنا بود، حتماً در این زمان حضور در کربلا بی‏مخ‏بازی‏های ما را تجربه کرده بود، لب وا کرد و گفت: این کار را نکن!‌ اگر یکی بفهمد پانزده سال زندان به خاطر جعل اسناد گریبان‏گیرتان خواهد شد. تشکر کردم و خارج شدم.


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: سفر 32 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش ششم + چهارشنبه 85 شهریور 29 - 7:18 عصر

حکیم می‏گفت مدتی است بین سید مقتدا صدر و سید عبدالعزیز حکیم وحدت حاصل شده. می‏گویند هر کدام سه میلیون نفر طرفدار دارند و سید سیستانی شش میلیون.

پیاده آمدیم هتل. ولی دیگر بچه‏ها وسایل را جمع کرده بودند و قرار بود به کربلا برویم. سیب‏زمینی پخته‏ها را خوردیم با نیم کیلو گوجه‏فرنگی‏ای که خدا تومان خریده بودیم! دوباره عرب شدم (دشتاشه) و آمدیم حرم و تا سه عصر زیارت کردیم و بعد گاراژ (ترمینال) شمالی نجف و از آن‏جا آمدیم کربلا.

در گاراژ هنگام سوار شدن به کیا دو پلیس رهگذر به ایرانی بودن ما پی بردند. خُب بچه‏ها تابلو بودند! دیگر احساس ناامنی در عراق نمی‏کردم، جرأت به خرج دادم و با آن‏ها دهن به دهن شدم، فریاد زدم چه خبر است؟! همه جا ایرانی‏ها را می‏گردند! ما که تروریست نیستیم! گفت: به خاطر امنیت خود شماست. گفتم: شما بیایید ایران یک بار هم شما را نمی‏گردند، این طور که شما تمام وسایل ما را می‏گردید! خود عراقی‏ها جرأت ندارند این‏طور با پلیس صحبت کنند. ما هم ابتدا نداشتیم، ولی اکنون دیگر نترس شده بودم. وسایل مرا نگشت! فکر کنم این بار پلیس عراق از من ترسیده بود! گفتم: امنیت را ایرانی‏ها به خطر نمی‏اندازند، دیگرانی به خطر می‏اندازند که شما کاری به کارشان ندارید! منظورم بعثی‏ها و وهابی‏ها بودند، ولی نام نبردم.

فقط یک ساعت در راه بودیم. مسیر خوب بود. خیلی هم نگهمان نداشتند. در کربلا دوباره هتلی وسط بین‏الحرمین گرفتیم و شب به زیارت حضرت سیدالشهداء (ع) و علمدار کربلا (ع) رفتیم. به غیر از یکی،‌ همه ما متأهل بودیم که زن و فرزند را در شهر قم تنها گذاشته بودیم. برای خوشحال شدن زوجه‏ام، این بار از ابتدا تا انتها به نیابت از او زیارت کردم. بسیاری از زیارات را خواندم و مقتل و قبر حبیب و سید مُجاب و شهدای کربلا، همه را بالنیابه زیارت کردم، آن هم از روی مفاتیحی که او برای این سفر به من هدیه کرده بود. حضرت ابوالفضل (ع) را هم زیارت کردم و چند صفحه قرآن در حرم او کنار ضریح از طرف زوجه‏ام خواندم. یقین داشتم وقتی خبرش را بشنود از خوشحالی پرواز خواهد کرد (اتفاقاً همین‏طور هم شد!).

شب فلافل خوردیم و خوابیدیم و صبح هم دوباره در حرم بودیم. نان و پنیر و چایی را در هتل خوردیم و قرار شد به دیدن پدر یکی از همراهان برویم که با کاروان به کربلا آمده بودند. کاروان آن‏ها فردا عازم ایران است. این جا ایرانی خیلی زیاد است. عراقی‏ها هم خیلی فارسی یاد گرفته‏اند، در اثر ارتباط با ایرانی‏ها. پول ایرانی هم از پول عراقی رایج‏تر است. بسیار پیش آمده با کسی عربی حرف زده‏ام و او گفته است فارسی حرف بزن بفهمم!!!

به نظر من نجف از کربلا بهتر آمد. حرم کوچک‏تر و مردم اصیل‏تر. ولی کربلا خیلی بزرگ‏تر است و اجناس هم ارزان‏تر. طلبه و روحانی در نجف خیلی زیادتر است و شهر شهری‏تر است. ولی کربلا کاملاً‌ زیارتی است و شبیه مشهد می‏ماند.

دلم می‏خواست مقتدا صدر را هم ببینیم و صحبت کنیم، ولی همراهانم خیلی مشتاق نیستند و مانع می‏شوند، البته معلوم هم نبود اگر تلاش می‏کردیم، موفق می‏شدیم!

برنامه این است که فردا برویم کاظمین و اگر مسیر باز بود و مشکلی نبود از آن‏جا برویم برای فلوجه و بعد رمادی و بعد از مرز وارد سوریه شویم و مستقیم در دمشق پیاده گردیم. قصد ما این است که مقبره حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) را زیارت کنیم و سپس اگر موفق شدیم با کمک شیخ ایوب ویزای لبنان بگیریم و به دیدار شیخ موسی در لبنان برویم. از طریق او شاید بتوانیم سید حسن نصرالله و بچه‏های حزب‏الله را ملاقات کنیم. دوستم می‏گفت شیخ موسی خیلی با نفوذ است.

از لبنان دوباره به سوریه باز خواهیم گشت، ویزای متعدّد گرفته‏ایم که می‏توانیم چند بار وارد سوریه شویم. ولی برای عراق دیگر ویزا نخواهیم داشت و ناگزیر از ترکیه باز خواهیم گشت. فقط اگر هزینه‏ها برای ما قابل تحمّل باشد!

بعضی می‏گویند اگر عربستان از سوریه ویزا بدهد، شاید بتوانیم از سوریه به حج عمره هم برویم!‌ البته در آن صورت باید از ایران برای ما پول بفرستند. هر چه خدا بخواهد و هر چه او اراده کند.


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: سفر 32 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش پنجم + سه شنبه 85 شهریور 28 - 10:23 عصر

ساعت هشت صبح است، یکشنبه دوازدهم شهریور. الحمدلله در کربلا هستیم. هنوز برای سوریه تصمیم قطعی نگرفته‏ایم. شرایط دشواری است. بین دوستان اختلاف افتاده است. آن‏هایی که تعلّق بیشتری به دنیا دارند برای سفر به سوریه دچار تردید شده‏اند! خُب حق هم دارند. انتخاب دشواری است. چهارده پاکستانی را دیروز در مسیر بازگشت از سوریه کشته‏اند. فلوجه و رمادی در دست بعثی‏ها و وهابی‏ها است و آن‏ها برای رضای خدا شیعه می‏کشند!

دیروز صبح به مجلس اعلاء که محل استقرار سپاه بدر است سری زدیم. با مسئول امنیت آن‏جا صحبت کردیم. تلاش ما این بود که از طریق سپاه بدر و در پناه آن‏ها حرکت کنیم، ولی آن‏ها نیز هیچ ارتباطی با آن سو ندارند. حسن از بچه‏های بدر یکی از آژانس‏های نجف را می‏شناخت. ما را به آن‏ها معرفی کرد تا با کاروان خود از مرز رد کنند. پیش ابوحیدر رفتیم و او ما را پذیرفت. اتوبوس به سوی سوریه داشتند. مستقیم دمشق. پس از کلّی بالا و پایین کردن بالاخره بلیط خریدیم، هر نفر 15 هزار تومان، از نجف تا دمشق!

پس از این که از امنیت قضیه مطمئن شدیم و این که لابه‏لای عراقی‏ها در اتوبوس پنهان خواهیم شد، یکی از بچه‏های کربلایی آژانس نگران ما شد و گفت دو سال است هیچ ایرانی از این مرز وارد سوریه نشده است، ممکن است مأمورین مرز اصلاً ایرانی‏ها را نپذیرند! حرف بی‏دلیلی می‏زد. گفتم ویزای ما معتبر است و هیچ تفاوتی نمی‏کند از کدام مرز وارد شویم. می‏گفت تمام کارمندان مرز عراق در سمت سوریه وهابی هستند و سه کیلومتر بین مرز عراق و مرز سوریه بدون محافظ و پلیس است، ممکن است آن‏جا شما را بکشند، گفتم ما در میان این همه عراقی در اتوبوس هستیم،‌ احتمال این مطلب کم است.

خلاصه همین تردیدها و اما و اگر ها نظر دوستان ما را برگرداند و مجبورم کردند بلیط‏ها را پس بدهیم و قرار شد ابتدا با کنسول ایران در کربلا مشورت کنیم و بعد تصمیم قطعی بگیریم.

خواستیم برگردیم حرم مولا علی (ع)، ولی تمام خیابان‏ها بسته بود. پلیس همه جا را محاصره کرده و اجازه ورود خودروها را نمی‏داد. پرسیدیم گفتند به خاطر نوری مالکی، رئیس‏الوزرای عراق که به دیدار سید سیستانی و زیارت مولا رفته است.

مقبره کمیل در مسیر بود، همان بزرگواری که دعای کمیل به نام او منسوب است. زیارت کردیم و دو رکعت نماز بالای سرش خواندیم. مقداری از راه را پیاده آمدیم در گرمای سوزان ظهر نجف. نجف از کربلا خیلی خشک‏تر و سوزان‏تر است. کربلا هوای مرطوب و شرجی دارد. چون کنار شط فرات است. چند روز قبل که در کربلا بودیم در شریعه فرات شنا کردم و غسل زیارت نمودم. شاید نیم‏ساعت در آب بودم. آب گرمی بود. لذا در کربلا بیشتر عرق می‏کنم.

در گرمای سوزان ظهر یک ساعت پیاده راه رفتیم. ماشین نمی‏توانست تا بیست کیلومتری حرم بیاید. گفته بودند نخست وزیر می‏خواهد در مورد تغییر بعضی از وزرا با سید سیستانی مشورت کند.

یکی از محافظین سید سیستانی رد می‏شد، دست تکان دادیم و ما را سوار کرد. کارت دخول داشت و می‏توانست نزدیک حرم شود. یک کیلومتر به حرم مانده او را هم راه ندادند. دروغی فی‏البداهه ساخت و راه را باز کرد. گفت: من راننده هستم و ایشان میهمانان سید حکیم هستند که از ایران آمده‏اند و باید فوراً به نزد حکیم بروند! پلیس نگاهی به مسافران کرد و عمامه سیاه را که دید ادای احترامی کرده و راه را گشود. راننده بازگشت و به من گفت: شما خیلی شبیه بیت آیةالله حکیم هستید! منظورش این بود که شباهت به فرزندان ایشان دارید! از ابراز محبت ایشان تشکر کردم. توفیقی اجباری پیدا کرده بودیم که سید حکیم را هم زیارت کنیم. برای این که پلیس مشکوک نشود همگی همراه راننده وارد دفتر آیةالله حکیم شدیم.

سالنی بزرگ، همه دور تا دور نشسته بودند. به احترام هیئت ایرانی از جا برخواستند و ما را به بالای مجلس جایی که سید هادی حکیم نشسته بود هدایت کردند. ایشان بنده را در کنار خود جای داد و به فارسی با هم صحبت کردیم. از قم و اوضاع و احوال آن گفتم و این که ویزای ما را اخوی ایشان زحمت کشیدند و درست کردند. ایشان هم از اوضاع نگران کننده عراق برای ما گفت. از سید حسنی پرسیدم و ایشان گفتند همان که شما شنیده‏اید ما هم شنیده‏ایم. داستان رسوایی و اعدام محمدعلی باب در ایران را متذکر شدم و این که باید علما فکری برای حسنی بکنند. گفت: وقتی کسی خودش را از همه علما عالم‏تر می‏داند و اعتقاد دارد به او وحی می‏شود چطور می‏شود با او سخن گفت!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: سفر 32 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش چهارم + دوشنبه 85 شهریور 27 - 8:41 عصر

در هتل استراحت کردیم و عصر به حرم رفتیم، پس از زیارت امین‏الله و جامعه کبیره به قصد زیارت قبر شهید حکیم به انتهای سوق کبیر رفتیم. بازار بزرگی است مانند بازار رضای مشهد. نشانی را از مردم گرفتیم و رفتیم. ساختمان مجلس اعلاء را که دیدیم جلو رفتیم. اندکی عربی صحبت کردیم. بچه‏های سپاه بدر آن‏جا بودند و خیلی استقبال کردند از ایرانی‏ها. ولی گفتند مقبره ایشان در میدان تشرین است. یک میدان بزرگ که دروازه‏ای گرد و بزرگ بر فراز آن ساخته‏اند و در سمت چپ آن ترمینال نجف قرار دارد. همان جایی که برای کوفه و کربلا ماشین دارد. از بچه‏های بدر برای رفتن به سوریه اطلاعات گرفتیم،‌ آن‏ها نیز مانند دیگران مسیر را نا امن می‏دانستند! یکی از دوستان طلبه که در قم در مدرسه معصومیه (س) با ما بود را دو روز پیش در حرم دیدیم که می‏گفت احتمال 80% مرگ است! چون فلوجه و رمادی وهابی هستند و کشتن شیعه را مستحب می‏دانند! خون شیعه برایشان مباح است. گفت: خودم می‏خواستم بروم ولی نرفتم! سپاه بدری وقتی با اصرار ما برای رفتن مواجه شد گفت فردا صبح بیایید، بلکه امکانی فراهم شد و ما به شما کمک کردیم.

در کربلا که بودیم آیةالله بشیر نجفی را دیدیم که برای زیارت به حرم مشرّف شده بود، چقدر محافظ داشت! چند ماشین همه مسلح! چون مخالفان ناگهان حمله می‏کنند. یکی از تفنگدارها به دوستم گفت: ترسیدی؟ او پاسخ داد: ایرانی از چیزی نمی‏ترسد! بنده خدا خندید و احسنت گفت و رفت!

حالا ما بدون محافظ در مسیری که سه برابر مهران تا کربلا است قدم می‏گذاریم، همه هم سنّی و دشمن!

مقتدا دوستان زیادی بین جوانان عراق دارد. دکه‏های کوچکی در تمام نقاط کربلا و نجف گذاشته‏اند و نوارها و cdهای مقتدا و جیش‏المهدی را توزیع و تبلیغ می‏کنند. فیلمی را دیدیم که مربوط به نبرد دو هفته قبل جیش‏ مهدی با آمریکایی‏ها در کاظمین بود. بیست روز قبل نیز یک بمب در نزدیکی باب‏الساعة (باب کبیر) حرم حضرت امیر (ع) منفجر شده بود که یک پلیس عراقی مرده بود. در مجموع عراق خیلی امن نیست. در کربلا نیز یک روز صبح که رفته بودیم حرم دیدیم یک دکه کتابفروشی را آتش زده بودند. شاید چون کتاب‏های مربوط به آیةالله حکیم را داشت! خلاصه همه می‏گویند راه فلوجه راه مرگ است.

قبر حکیم را در یک زمین وسیع ساخته‏اند. مناره و گنبد ساخته‏اند و مصلایی بزرگ در حال احداث است که امکانات زیادی دارد؛ کتابخانه و باغ و بسیاری موارد دیگر.

به حرم بازگشتیم و پس از نماز به هتل آمدیم. هر روز لباس‏هایم را می‏شویم و استحمام می‏کنم از شدت گرما و تعرّق. این جا بهتر است، به راحتی می‏توانم با عراقی‏ها تفاهم کنم.


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: سفر 32 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش سوم + یکشنبه 85 شهریور 26 - 11:52 عصر

از حمام آمده‏ام. ساعت نه شب جمعه 10 شهریور است و من در هتل تنها هستم. دوستان برای تهیه شام رفته‏اند بیرون. فلافل برای هر نفر 250 دینار عراقی، یعنی هر هزار دینار عراقی معادل 610 تومان است. بنابراین فلافل دانه‏ای 150 تومان در می‏آید. فلافل‏های خوبی دارند. سه قرص فلافل با سالاد و سس انبه بسیار غلیظ را در نانی به نام صَمّون می‏ریزند. به شکل لوزی است که وسط آن را باز می‏کنند. خوشمزه است.

روز بسیار فعالی بود. قصد داشتم بروم مسجد کوفه که مقتدا صدر را ببینم، ولی دوستان موافق نبودند. دفتر سید سیستانی رفتیم. ما را راه ندادند. ملاقات تعطیل بود،‌ به جهت امنیت ایشان. ولی گفتند اگر از قم دفتر ایشان تماس بگیرند ممکن است. پدر دوست یکی از بچه‏ها با پسر سید سیستانی رفاقتی داشت. تلفن کردند و ما را راه دادند. حدود ساعت 11 صبح بود. چقدر امنیت سنگینی دارد. ابتدا همه وسایل ما را گرفتند؛ انگشتر، تسبیح، پول، سکه و… و از چهارچوب x-ray‌ گذشتیم، پس از این که یک تفتیش بدنی دقیق را گذراندیم. چند قدمی که راه رفتیم داخل ساختمانی شدیم و دستگاه عجیبی دیدیم. شبیه دستگاه اسکن مغز یا MRI. اما به صورت عمودی. روی یک سکوی متحرک می‏ایستادیم و سکو شروع به حرکت می‏کرد و از مقابل آن دستگاه بزرگ رد می‏شد و شخصی آن سو در یک مانیتور تمام اجزای درون بدن ما را می‏دید! می‏ترسند در بدنشان با عمل جراحی بمب جاسازی کنند و به صورت انتحاری سید را بکشند! پس از این مرحله باز هم هنگام ورود به دفتر تفتیش بدنی سنگینی انجام دادند.

در دفتر نشستیم و برای ما چای و آب آوردند. ظاهراً ملاقات‏کننده‏ای جز ما نبود. سایرین اعضای دفتر بودند که انگشتر و تسبیح داشتند! پس از نیم ساعت ما را صدا کردند و خدمت آقا رسیدیم. یک شیخ هم در کنار ایشان بود. در اتاقی بزرگ من در کنار سید نشستم و گفتگو آغازیدم.

از قم پرسید و در مورد حوزه و خودمان چیزهایی گفتم و بعد از اوضاع و احوال عراق صحبت کردم و ایشان خیلی محترمانه فرمودند که به شما ربطی ندارد، چون به اوضاع داخلی عراق مسلط نیستید. دیدم واقعاً‌ راست می‏گوید، ما شرایط عراق را دقیقاً نمی‏دانیم و حق نداریم درباره آن نظر دهیم! نظر ایشان را در مورد ولایت فقیه و امر حکومت پرسیدم، گفتند همان است که علما در کتاب‏هایشان نوشته‏اند و آن‏چنان که آقای جوادی می‏گویند تصوّرش تصدیق می‏آورد! خلاصه به ربع ساعت نرسید که با ادای احترام خارج شدیم. می‏گفت عراق جنگ است و وظیفه خود را حفظ آرامش می‏دانست. نتوانسته بودم گفتگو را ضبط کنم. ولی پس از خروج گزارشی گفتم و ضبط کردم.


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: سفر 32 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  انداختیم - مشق ِ معنوی - اصول تربیت فرزند 11 - باورنکردنی - راهپیمایی - لیست ِ جهیزیه - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش دوم + شنبه 85 شهریور 25 - 6:9 عصر

صبح روز سوّم قبل از نماز صبح در حرم بودیم، یعنی صبح چهارشنبه، خیمه‏گاه را دیدیم و به سمت نجف حرکت کردیم. یک ساعت در راه بودیم. با تاکسی، عصر به نجف رسیدیم. عراقی‏‏ها خودشان کربلا را بیشتر از نجف دوست دارند. می‏گویند نجف دلگیر است.

اولین ورودم به حرم با لباس رفتم، ولی بقیه اماکن را به جهت امنیت و راحت بودن با همان دشتاشه بودم. یک دو نفر از شیعیان دلسوز عراقی به من گفتند: لباست تو را وهابی نشان می‏دهد! پرسیدم، گفتند: دشتاشه شیعیان عراق چهار انگشت بلندتر است!‌ عجب! فرهنگ قومی را اگر بلد نباشی از این خطاها هم گریزی نداری.

خلاصه به نجف که وارد شدیم مانند شهر مردگان بود. تمام شهر خالی از سکنه به نظر می‏رسید. هوا گرم بود و هنگام عصر کسی در خیابان نبود. هتل‏ها هم بسیاری پر بودند. گشتیم تا این هتل فائز را پیدا کردیم و برای ما جا داشت. به جهت ایام ولادت سید الشهدا (ع) گویا همه به عتبات آمده‏اند. اندکی استراحت کردیم و غروب که با لباس برای نماز خارج می‏شدم، مسئول هتل از دیدنم شگفت‏زده شده بود، با لباس مرا نشناخته بود!

حرم حضرت امیر (ع) خیلی شلوغ بود، خیلی هم کوچک‏تر از حرم سیدالشهدا (ع) است. طلبه و روحانی هم زیاد دارد. نجف است دیگر! اما درس‏ها تعطیل است. تابستان است و تا اول ماه مبارک درس نیست. همین ابتدای خیابان کوچه‏هایی است که به خانه آیةالله سیستانی منتهی می‏شود. همه نگهبان دارد، تمام وقت. شب کنسرو لوبیا خوردیم و خوابیدیم.

امروز صبح که پنجشنبه بود به سمت کوفه رفتیم، با اتوبوس. میثم تمّار جدا و بعد مسجد کوفه بود. مسجد بزرگی است این مسجد کوفه. هانی و مسلم و مختار را زیارت کردیم. محل قبول شدن توبه حضرت آدم و حضور جبرائیل، حتی محلی که پیامبر در سفر معراج آن‏جا نماز خواند، کشتی نوح و… خیلی تاریخ دارد این مسجد.

رفتیم به خانه حضرت امیر (ع). در کنار مسجد کوفه است. اتاقی دارد محل غسل و کفن حضرت بوده است و چاهی که از آن آب برمی‏داشتند. اتاق امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و چند اتاق که خانواده حضرت در آن زندگی می‏کردند، ام‏البنین و فرزندانش! خانه نسبتاً بزرگی است، ولی اتاق‏ها کوچک هستند، حدود 2*3.

به مسجد سهله رفتیم و آن‏جا هم نماز خواندیم. تمام انبیاء در این دو مسجد رفته و نماز خوانده‏اند. از سهله به نجف آمدیم و استراحت کردیم و نهار خوردیم. مسجد حنانه در مسیر راه بود، مسجدی که وقتی بدن حضرت امیر (ع) را از آن‏جا می‏گذراندند صدای آه و ناله شنیده می‏شد، ولی از خیر آن گذشتیم، هوا خیلی گرم بود. مسجد صعصعه نیز نرفتیم. نماز کوفه را نماینده آیةالله سیستانی خواند. بعد از نماز هم زن‏های عرب صف می‏کشیدند و نامه‏ای نشان داده و مبلغی کمک از ایشان دریافت می‏کردند، ظاهراً ماهانه‏ای نزد ایشان داشتند.

چقدر مقتدا طرفدار دارد. فردا جمعه مقتدا صدر در کوفه نماز می‏خواند، شاید رفتیم!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: سفر 32 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

<      1   2   3   4      >

جمعه 98 اسفند 2

امروز:  بازدید

دیروز:  بازدید

کل:  بازدید

برچسب‌های نوشته‌ها
فرزند عکس مباحثه سیده مریم سید احمد سید مرتضی اقتصاد آقامنیر فرهنگ فلسفه آشپزی خانواده کار مدرسه سفر آموزش بازی سند روحانیت فاصله طبقاتی خواص هنر فیلم دشمن جوجه انشا کتاب خودم خیاطی نهج‌البلاغه تاریخ ورزش فارسی سیدمرتضی طلاق
آشنایی
سفر - شاید سخن حق
السلام علیک
یا أباعبدالله
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 39
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 115
قد: 182
آرشیو
بیشترین نظرات
بیشترین دانلود
طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد بازدید