سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
این آگهی ارتباطی با نویسنده وبلاگ ندارد!
   

هر که ما اهل بیت را دوست بدارد و محبّتما در دلش تحقّق یابد، چشمه های حکمت بر زبانش جاریمی شود. [امام صادق علیه السلام]

تازه‌نوشته‌هاآخرین فعالیت‌هامجموعه‌نوشته‌هافرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:  اصول تربیت فرزند 8 - شکست ِ شمشیر - پیتزا دوپُخت - سمبوسه پنیری - قدرت ِ نمایشگاه - 
حکم ِ جلب + چهارشنبه 90 بهمن 12 - 11:20 صبح

به زودی همین اتفاق برای تو هم می‌افتد
گفتم خیال نکن تمام شد
ببین دیروز با این بنده خدا چه کردند:

ریختند
بالاخره ریختند
با مامور و دستبند و یک گله آدم نما
زن و مرد
خیابان را بند آوردند
خلق مبهوت که چه شده؟
برخی می پرسیدند آمده اند که استاد را ببرند؟
به در همان موسسه کذایی که میدانی
قیامتی شد برادر
گفتم حرف همان است که گفتم طلاق در مقابل مهریه
دادخواست اعسار من چند روز دیگر نهایی می شود
و مرد باکی از بند ندارد
علی الخصوص که بند نامردی باشد و سند مظلومیت
که مظلومیت حقانیت می آورد
اقلا با ضریب یک
قبول نمی کنید بچرخید تا بچرخیم
همان شد که گفتم
چقدر احمقند برخی انسانها
سه سال است عذاب می دهند عالم و آدم را
بعد سه سال همان می کنند که اول باید می کردند
و خودشان می مانند و دریایی از تردید و آبروی رفته یک عمر
...

رفتم سراغش
گفتم این خبر را شنیده‌ای؟
دیروز ریخته‌اند دفتر فر... که فلانی را ببرند
پدر زن با مأمور و حکم جلب
به خاطر مهریه
پرسید: خب چه شد؟
گفتم: هیچی، بنده خدا داماد، کار ِ درست را کرد
گفت مهریه را ببخشید تا طلاق دهم
رفته‌اند محضر و سند رسمی امضاء کردند برای بخشش مهریه
- چه راحت!
داماد گفته طلاق نمی‌دهم، حتی اگر بیست‌سال بگذرد!
اگر تو هم تهدید می‌کردی که طلاق نمی‌دهم کارت حل بود
- نه، من از خدا ترسیدم
اگر زن به گناه می‌افتاد در این مدت
جواب خدا را که نداشتم
آن آیه قرآن را هم که خاطرت هست
خواستم «کالمعلقه» رها نسازم

گفتم: تو چه می‌کنی اگر بریزند با حکم جلب؟
- اتفاقاً خبرهایی دارم که نزدیک است به این نقطه برسند
اخیراً پیام‌هایی فرستاده‌اند
واسطه فرستاده‌اند
حتی تماس گرفته‌اند که البته جواب نداده‌ام و پیغام صوتی گذاشته‌اند
دعوا سر حضانت می‌خواهند دوباره راه بیاندازند

خب چه می‌کنی؟
- فرار...
متواری می‌شوم... در کسری از ثانیه...
همه چیز را جمع و جور کرده‌ام
شهرستانی را هم برگزیده‌ام دور از دسترس
در کسری از ثانیه غیب می‌شوم
شاید سال‌ها دیگر کسی مرا نبیند

فرار؟ چرا؟ حق با توست، بمان و بگیر.
- دیگر حوصله دادگاه را ندارم
حق هم اگر با من باشد
حتی اگر دادگاه به نفع من رأی صادر نماید
دیگر پایم را در دادگاه نمی‌گذارم
وابستگی به جایی و کسی هم ندارم
می‌روم و دیگر آشنایی مرا نخواهد دید

کارهایت را چه می‌کنی؟ درس؛ تحصیل؟ تدریس؟
لبخندی زد: اینترنت دورکاری را ساده کرده است :)

با بغضی در گلو دست به نفرین برداشت:
خدا لعنت کند پدرش را... هزار هزار لعن، هر لحظه و هر آن، بر او و بر اندیشه و بر کردارش باد!
خدایا به بلایی مبتلایش کن که درمان نداشته باشد و عذاب اعمالش را در دنیا، همین دنیا، بچشد.
و من دست بلند کردم و گفتم: آمین!

پ.ن. مطلب مرتبط: عام‏البلوایی


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  اصول تربیت فرزند 8 - شکست ِ شمشیر - پیتزا دوپُخت - سمبوسه پنیری - قدرت ِ نمایشگاه - 
باز هم دادگاه + چهارشنبه 90 شهریور 23 - 10:1 صبح

- نه بابا،‌ باز هم شروع شد؟
بله شروع کرده‌اند
دادگاه که پول بیشتر می‌خواهم!
- حرف‌شان چیست؟
تماس گرفته‌اند که دادگاه می‌‌رویم و شکایت
گفته‌اند می‌دانیم طلبه است و پول ندارد
ولی پدرش که پول دارد
دادگاه شکایت می‌کنم که پدرش پول بدهد!
- مگر پدرت بازنشسته نیست؟
چشمشان به همین حقوق بازنشستگی‌ست خُب!

- حالا چه می‌کنی؟
نمی‌دانم
نمی‌گذارند آب خوش از گلومان پایین رود که
دو روز آمدیم درس بخوانیم
دوباره شروع کردند به دادگاه‌‌کشی
حالا از فردا دوباره هر روز دادگاه
- سکه که گران شده
دردشان چیست؟
ششصد و خورده‌ای سکه
تازه گفته‌اند به هفتصد تومان می‌رسد
ماهی هم 120 تومان نفقه
چون سه ماه یک سکه است
یعنی ماهی 320 تومان دارد می‌گیرد
دیگر چه ادعایی؟

بیماری است اخوی
می‌خواهند اذیت‌مان کنند
قصه همان قصه چزاندن است
باید تحمل کرد
دوباره می‌رویم دادگاه
روز از نو، روزی از نو

برایش دعا کردم
هم باید پول بدهد
و هم دوباره دادگاه رفتنش را آغاز کند
خدا به یاری‌ات برسد برادر
باز هم باید با دادگاه مخصوص چانه بزنی!

یاعلی، برو!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  اصول تربیت فرزند 8 - شکست ِ شمشیر - پیتزا دوپُخت - سمبوسه پنیری - قدرت ِ نمایشگاه - 
مرافقت بعد از طلاق + چهارشنبه 90 مرداد 12 - 3:0 عصر

صحبت‌‌مان از پیامکی که امروز صبح دریافت کرده بود شروع شد
زن سابق ابراز «عشق» کرده
می‌گوید عاشقم است!
- شوخی نکن! نه...! چی گفته مگه؟
گفته: «... اگر عشق تو امان می‌داد حتماً ازدواج می‌کردم! ...»

اصرار زیادی لازم نبود
خودش آمده بود که تمام قصه را برایم تعریف کند
این شد که ادامه داد:
محضر که صیغه طلاق را جاری می‌کند
برای ثبت می‌گوید سه ماه دیگر بیایید
می‌خواهند مطمئن شوند که رجوعی رخ نمی‌دهد
که بیخودکی شناسنامه سیاه نکرده باشند
یهو خندیدم و گفتم: این‌جایش را قمی آمدی‌ها :)
خندید:
برای ثبت، سه ماه بعد رفتم محضر
ایشان هم آمد و ثبت انجام شد
محضردار نامه‌ای به ایشان داد که ربطی به من نداشت
نامه‌ای است که زن باید به محضر قبلی ببرد که ازدواج در آن ثبت شده
تا در آن پرونده هم طلاق ثبت شود
امروز صبح این پیامک به دستم رسید، درباره همین نامه:
«در تاریخ 9\5\90برگه مورد نظر به محضر رسید!» 12/5/1390 10:12
من هم در جواب تشکر کردم:
«تشکر و الحمدلله.» 10:12

ایشان کنایه‌ای پیامکی، شاید هم پیامکی کنایه‌ای زد که:
«بااین برگه ازدواجمان باطل،وتنها مانع شما برای ازدواج مجددتان برطرف شد!» 10:23
من که قبلاً روزی که صیغه طلاق جاری شد
وقتی هنگام خروج از محضر پرسید: «برنامه‌ات برای آینده چیست؟»
گفته بودم: «دیگر قصد ازدواج ندارم»
جوابی پیامکی به این کنایه دادم
و در نهایت هم دعای خیری برای فرزندان و خندانکی که این کنایه ِ زن دیگر غائله و دعوا نشود برای ما
که از هر چه مشاجره و دادگاه‌کشی خسته‌ام:
«خب الحمدلله، پس جشنی باید و سروری. البت شما را امکان فراهم شد. چون من را بود ولی پیامبرص فرمود: لایلدغ المومن من جحر مرتین. لذا قصدش دیگر نیست. راحتی و آرامش و آینده درخشان برای کودکانتان آرزو میکنم د:» 10:30
- پس این قضیه عشق کجاست؟
کنجکاوی‌ام امانم را بریده بود که این را پراندم وسط حرفش!

پیامک بعدی‌اش! بعد از یک ربع ساعت جواب داد:
«هنوز خودت را علامه دهر میدانی؟ که روایتی بخوانی و...! بگذار 50ساله شوی بعد...! من هم اگر عشق تو امان میداد حتما ازدواج میکردم! راحتی و آرامش راهم باخوردن یارانه هاازفرزندان عزیزتان گرفته اید،که به قیامت واگذارتان کرده ام! به خدا می سپارمتان!» 10:45
- چه شد؟ یارانه‌ها؟ این عشق چه با خشونت رفیق است!
قضیه یارانه‌ها را این‌طور توضیح داد:
آخرین دادخواست این خانم، برای گرفتن همین یارانه‌های فرزندان بود
24 سکه از مهریه‌اش را خیلی قبل‌تر
دو میلیون و هشتصد تومان هم به عنوان نحله
هر سه ماه یک سکه بهار آزادی که تا به حال دو تایش پرداخت شده
ماهی 120 تومان هم نفقه فرزندان به حساب بانکی ایشان ریخته می‌شود
به دادگاه عارض شده که یارانه‌ها را هم می‌خواهد
- دادگاه چه گفت؟
دادگاه قبول نکرد، گفت یارانه‌ها به کسی تعلق می‌گیرد که نفقه را می‌پردازد
وقتی مرد نفقه را می‌دهد هر ماه، پس یارانه‌ها به ایشان تعلق می‌گیرد
خدایی، من هم از همین یارانه‌ها نفقه و مهریه را تأمین می‌کنم
درآمد ثابتی که دارم به تنهایی نمی‌رسد که!
- اگر دادگاه قبول نکرده، یارانه‌ها را پس چرا می‌خواهد؟
مدعی است یارانه‌ها مستقل از نفقه و حق ایشان است، ولو دادگاه حکم دیگری داده باشد!

می‌گفت قبلاً هم سر یارانه‌ها گیر داده بود پیامکی:
«این بحث یارانه ها برام مبهمه! میشه درباره اش صحبت کنیم؟» 6/2/1390 17:26
اردیبهشت‌ماه بود
تازه طلاق انجام شده و در عده
من هم خانه تنها بودم آن مدت را
هنوز حجره نگرفته بودم و خانه را ترک نگفته
چند دقیقه بعد نوشت:
«باید بیام واسه شب نون بگیرم!نزدیک منزل شما!میشه یه صحبت داشته باشیم!» 17:30
مخالفت کردم
مثل این‌که متوجه چیزی شده باشد، بلافاصله نوشت:
«چرا؟ میخوام اول سایتو بهم نشون بدی! مطمئن باش اگه بخوای رجوع کنی من نمیزارم!» 17:30
پرسیدم: «کدوم سایتو؟» 17:31
که نوشت: «سایت یارانه ها!الان بازه!» 17:32
من هم مؤدبانه پاسخ دادم که:
«شرمنده، درین مورد از دیگری کمک بگیرید. از گفتگوی حضوری هم جدا معذورم.» 17:33
این‌جای کلامش که رسید، صورتش سرخ شد:
فلان‌فلان شده، این همه پول دارد می‌گیرد، باز هم دست‌بردار نیست
هر چه کوتاه می‌آیم انگار پرروتر می‌شوند
خدا لعنت کند پدرش را، خودش را، تمام برادرانش را که در این غائله به ظلم و عدوان یاری‌اش کردند!
خدا از ایشان نگذرد و در همین دنیا عقوبت اعمالشان را نشانشان دهد...!
به آرامش دعوتش کردم
می‌دانستم که خیلی باید عصبانی شده باشد
آدمی نیست که به سرعت بد و بیراه به کسی بگوید
رنگ سرخ چهره‌اش از شدت آتش غضبی حکایت می‌کرد که از قلبش زبانه می‌کشید
از قبل هم می‌دانستم
در پس این خنده‌های شاد، فشار زیادی را تحمل می‌کند
همیشه این سخن مولا علیه‌السلام را نقل می‌کرد و آرام می‌شد و بردبار:
«الْمُؤْمِنُ بِشْرُهُ فِی وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِی قَلْبِه» (کافی، ج2، ص226)
«شادی مؤمن در چهره اوست و حزنش در قلبش»
- جوابی هم داد؟
کمی که آرام شد این را پرسیدم و پیامک زن را نقل کرد:
«باشه! هرجور راحتی!» 17:34

می‌گفت چند وقت بعد هم دوباره پیامکی زده خانم:
«سلام شما نمایشگاه کتاب نمیرید؟» 20/2/1390 16:06
چقدر رو دارد!

- گویا این‌ها دست از سر تو برنمی‌دارند!
یهو انگار که چیزی به ذهنم رسیده باشد
بالا پریدم و با هیجان زیادی گفتم:
«شاید واقعاً عاشقت شده است برادر! چرا بدبینی، راست می‌گوید شاید!»
همان لبخند تلخی را که همیشه این‌جور موقع‌ها تحویلم می‌داد
گفت تعجبش را در پیامکی ابراز کرده است،‌ بعد از همان پیامک عشقی ِ زن:
«عشق؟ عشق شما به من؟ الله اکبر!» 12/5/1390 10:46
و زن تکبیری بلندتر گفته است:
«الله اکبر کبیرا! مگر برای اولین باراست این رااز من میشنوی؟» 10:55
- حالا اولین بار بود یا آخرین بار؟!
در جواب این سؤالی که با خنده و اندکی کنایه پرسیده بودم گفت:
این چه پرسشی است برادر
نوشته‌ها را یادت رفته
باز گرد و آن‌چه دادم بخوان
راست می‌گفت
خودم ابراز علاقه‌های زنش را در بخش نامه‌ها آورده بودم
پیامکش را یادت نیست، دقیقاً ماه رمضان قبلی:
«...میدونم دیگه نمی خوای حتی صدای اس ام اس هامو بشنوی! حق داری! بلای کوچیکی سرت نیاوردم! حق داری سالها منو نبخشی! 6ماه اول واقعا قصد طلاق داشتم!وکلا آدم رو در مسیر طلاق مجبور به انجام اون کارهامیکنن!هر زنی که بخواد جدا بشه همین کارو میکنه! ...» 11/6/1389 11:46
وقتی می‌داند بدی‌هایی که کرده
باید هم پشیمان باشد
یک‌سال مرا با بچه‌ها رها کرده و سراغی نمی‌گرفته
تمام کار و زندگی را رها کردم و بچه‌داری
حالا عشقش فوران کرده!
اخیراً در حوالی طلاق، چند بار ابراز علاقه کرده، ولی با دست پس زده، اگر چه با پا پیش می‌کشیده!
- بعد؟
سؤالی دارم، این چه عشقی است که این‌همه دروغ و بی‌آبرویی و کذب در آن راه دارد
پاسخ دادم:
«فرمایشات شما در جمیع دادگاه ها، خلاف این مطلب را داد میزد. که میتواند اکاذیب طرح شده را از خاطر برد؟ او که فریاد میزد این مرد هیچ خوبی ندارد و من 4سال در منزلش زجر کشیدم. یادش بخیر، بهرامی بنده خدا چه نگاهم میکرد، سر تکان میداد و سرم داد زد و به تحقیرم گفت: تو طلبه ای؟ و اینها به لطف آن دروغهای متکی به چاشنی گریه بود! الحمدلله که پروردگار صبر آن را قبل از خودش عطا کرد که حکیم است خدای من!» 11:01
یعنی یادش رفته حرف‌های سراسر دروغی را
که در دادگاه داد می‌زد و می‌گفت:
«من دیگر به ایشان علاقه ندارم و علاقه‌ام تبدیل به تنفّر شده است. به این زندگی هرگز باز نمی‌گردم، مگر با قانون. هر چه که قانون بگوید. من تا به حال با گذشت و اخلاق زندگی می‏کردم، ایشان شب‌ و روز به من فحش می‌داد، لعن و نفرینم می‏کرد. من اگر بخواهم برگردم به زندگی، دیگر گذشت ندارم و فقط با قانون می‌روم. اخلاق ایشان در خانه همین است، مدام لعن و نفرین. رفتار ایشان با من درست مثل رفتار با یک حیوان بود. ایشان زن را یک حیوان می‏داند، هیچ بُعد روحی برای زن قائل نیست»
یادم هست دروغ‌های زنش را
نوارش را داده بود بشنوم
جلسات دادگاه را ضبط کرده بود
بخشی را خودم در وبلاگ گذاشته بودم (در این پست)
- قبول نمی‌کند که دروغ گفته؟
اصلاً و ابداً...
ببین چه نوشته است
موبایل را آورد جلو تا خودم بخوانم
انزجاری در چهره‌اش بود که گویا نمی‌توانست بخواند:
«درصحت همه آنها هیچ  شکی نیست!برایم مهم نیست که چه احساسی به من داری!میخواهی مرادروغگی بخوانی یاکمی خودت رااصلاح کنی خودت میدانی!تو برموضع خودت هستی من هم خودم! اینهاچیزی ازعشق کم نمیکنه!البته این اعتقاد منه واحساس تو این نیست! به همین خاطر همه رابه قیامت واگذار میکنم!» 11:34
- ابله!
این تنها واژه‌ای بود که توانستم بگویم
- این آدم واقعاً ابله است، یعنی واژه‌ای در لغتنامه ذهنم نمی‌یابم که بیش از این تطبیق داشته باشد بر چنین فردی!
می‌گفت دیگر هیچ جوابی نداده: چه دأبی دارم با نامحرم یکی به دو کنم!

- شخصیت ِ خودشیفته، نارسیسیست، هیستریک...!
داشتم عناوین بیماری‌‌های روانی منبطق را یک به یک بلندبلند به خاطر می‌آوردم که ناگهان لبخندی زد
نگاهی به هم کردیم
و خنده‌مان ترکید، هر دو زدیم زیر خنده
انگار تمام سختی‌های گذشته به یک آن فراموشش شده باشد

گفت بگذار این پیامک را برایت بخوانم:
«سلام خوندن صیغه طلاق رو؟» 31/1/1390 11:03
از محضر خارج شده بودیم
یک‌ساعت نکشیده این پیامک را زد
بعد از جاری شدن صیغه طلاق و آغاز عده
من هم پرسیدم که برای چه می‌پرسد که نوشت:
«میخوام ببینم کی نامحرم میشیم که دیگه بهت فکرنکنم!» 11:06
- نه...! شوخی می‌کنی!
دوباره صدای خنده‌مان بالا گرفت
خود ِ عاقد نبود در محضر، تلفنی صحبت کرد با ایشان
و بعد هم از من وکالت گرفت
صیغه را تلفنی خواند و محضردار ثبت کرد
- نه برادر! می‌خواسته افاده بیاید و جذبت کند
که با تکبر باز گردد
که زندگی‌ام را دوباره آتش بزند
تازه مگر رها نشده‌ام

به نظر می‌رسد بعد از طلاق
طرفی که تقصیر کرده
که خیلی بد کرده و پشیمان است
او که می‌داند همه غائله را بر هیچ برپا کرده
که بی‌دلیل خانه امن خود را آتش زده
طلاق که واقع می‌شود
بر سبیل مرافقت قدم می‌گذارد
- اگر آدم‌وار برخورد می‌کرد و امید می‌یافتم به اصلاحش
اما...

- چرا، رها شده‌ای و رها خواهی ماند! همیشه در پناه حق! نماز و روزه قبول!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  اصول تربیت فرزند 8 - شکست ِ شمشیر - پیتزا دوپُخت - سمبوسه پنیری - قدرت ِ نمایشگاه - 
در حجره می زیَم + سه شنبه 90 خرداد 24 - 10:36 صبح

دیدمش که ندیده بودم مدتی
سؤال که کجایی؟ پردیسان نمی‌آیی؟
«رفته‌‌ام، دو هفته است»
می‌گفت:
«آن روزها که تازه ازدواج کرده بودم
در همین خیابان صفائیه
کوچه بیگدلی خانه‌ای اجاره کردم
همین کوچه سوپر بختیاری...»
ماهی 90 تومان اجاره می‌داد و پدرش ناراحت
«پدرم می‌‌گفت: خانه پردیسان را برای تو و برادرت ساختم، رفته‌ای کرایه می‌دهی؟»
از ناراحتی پدر
چند ماهی از اجاره گذشته
خانه را تحویل داد و آمد این‌جا ساکن شد
- حالا کجایی؟
«حجره گرفته‌ام، دو هفته است»
می‌گفت دیده که دیگر زن و فرزند که ندارد
این خانه فراخ دیگر ز چه رو؟
از دوریِ حرم گلایه می‌کرد
«آمده‌ام نزدیک حرم
تمام کلاس‌های درس دیگر نزدیک است
پیاده می‌روم و پیاده می‌آیم»

- ماشین داشتی که!
«به زحمتش نمی‌ارزید
و به هزینه‌اش البته
حالا که سکه گران شده
من هم در حال پرداخت مهریه هستم
ماهی 120 تومان شهریه می‌گیرم
150 تومان در ماه برای مهریه که سه ماه یک سکه بشود
و 120 تومان نفقه فرزندان
و البته هنوز هم 100 تومان نفقه زوجه
تا عده تمام شود و این آخری حذف گردد!»
- ماشین را چه کردی؟
«همه چیز را رها کردم
خودرو هم که از اول مالِ پدر بود
به ایشان بازگرداندم
خانه و زندگی را هم
و با یک کیف و یک ساک دستی کوچک
آمدم به حجره
پس از شش سال»
خیلی خوشحال بود که فرصتش زیاد شده است
وقتش برکت پیدا کرده و بیشتر می‌تواند به درس برسد
«پس از شش سال، بازگشت به حجره خیلی زیباست
تلویزیون ندارم که وقتم را جارو کند
نه ساختمان پزشکان و نه توطئه فامیلی
هیچ فیلم یا سریالی...!
اینترنت هم ندارم
گهگداری مگر از دوستان قرض کنم، فقط برای کارهای ضروری!
تازه همه درس‌ها را که بخوانم
به کارهایم هم برسم
کلّی وقت اضافه می‌آورم...
انسان فرصت عبادت، یا حداقل تفکر در خلقت و آفرینش، هم بیشتر پیدا می‌کند اساساً»

تنها کلامی که توانستم بگویم:
«خوش به سعادت انسانی که بتواند حقیقتاً عمر خود را صرف خدمت به دین نماید
و از اتلاف‌کنندگان وقت بپرهیزد، بادا که خداوند ما را چنین قرار دهد»

امروز «دزدانِ وقت» بسیار شده‌اند!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  اصول تربیت فرزند 8 - شکست ِ شمشیر - پیتزا دوپُخت - سمبوسه پنیری - قدرت ِ نمایشگاه - 
کله پاچه + چهارشنبه 90 فروردین 31 - 10:25 صبح

«چی شده برادر، آفتاب از کدوم ور در اومده؟
کله‌پاچه دعوتمون کردی!»

این جمله را وقتی به او گفتم
که چند نفر از رفقا را دعوت کرده بود
خیلی خوشحال
ابتهاج در بشره صورتش موج می‌زد
از «طلاق» می‌گفت...
- تمام شد! خلاص!
یعنی طلاق ِ محضری و قطعی جاری شد؟!

امروز بالاخره مدارکش کامل شده
رأی دادگاه را داشته
گواهی عدم بارداری
و تمام آن‌چه برای اجرای صیغه طلاق لازم است
حتی همان دو و هشتصد را...!

- پزشکی قانونی که می‌رفتیم با زوجه
برای گرفتن گواهی عدم بارداری
صحبتی هم با هم کردید؟
- من کم، اصلاً سفت خودم را نگه داشته بودم
که حرف نامربوطی از دهانم در نیاید
سعی که این لحظات آخر را بالمعروف عمل کنم
اما او سخن آغاز کرد...
زوجه گفت: «تو نبوغ زیادی داری، این طوری حیف می‌شوی
من می‌دانم تو به چطور زنی نیاز داری
زنی که توقعاتش کم باشد و مزاحم کار علمی تو نشود»
منظورش چه بود؟
- ادامه نداد تا حرفش را کامل کند
ولی فکر کنم خودم بدانم تکمیل سخنش را
منظورش این بود که بهترین زن برای من فقط اوست!
این جمله را که گفت، خنده‌اش بالا گرفت :)
گفتم برادر آرام‌تر، خوب نیست این‌جا بلند می‌خندی
تو چه جوابی دادی؟
- خواستم خاطره خوشی بماند
کنایه‌ها را بی‌پاسخ گذاشتم
و سعی بر ملاطفت داشتم
که این نیز بگذرد و به مرحله بعدی زندگی خود وارد شوم
حتی گفت: «امروز عرش خدا را لرزاندی»
باز هم پاسخی ندادی؟
سکوت کردم و در دل سخن گفتم
با خود گفتم: آن روز که می‌رفت و خانه را ترک
آن روز که بچه‌ها را رها کرد و یک‌سال تنها با بچه‌هایم
آن روز که  در دادگاه به سادگی آب خوردن دروغ می‌بست و باکی نداشت از تهمت
آن روزها که به هر مناسبتی با مأمور کلانتری به در خانه می‌آمد
آن روزها عرش خدا نمی‌لرزید
امروز از این طلاق بلرزد؟!
آن افعال حرام بود و این، در حدّ نهایت، أبغض حلال نزد خداوند باشد
ارتکاب حرام کردی و باکی نداشتی، از این حلال ِ مبغوض نگران ِ عرش خدایی؟!
حاشا و کلا از این انصاف و مروّت

مشکل چه بود؟ می‌خواست بازگردد؟!
- به شدّت! رفتارهای عجیبی کرد، خیلی عجیب، اما...
عذرش را نپذیرفتی تا بازگردد؟
- کدام عذر، مگر کوتاه آمد
طوری رفتار می‌کرد حق به جانب
که برای ترحّم به زوج حاضر به بازگشت است
سخت گرفتی، ساده‌تر خب یک کمی، شاید...
- محکش زدم؛
گفتم: بعد از آن که شما از منزل رفتید...
هنوز حرفم را کامل نکرده بودم
کلامم را نصفه قطع کرد
«تو مرا از خانه بیرون کردی، من نرفتم»
دیدم هنوز بیمار است
بیمار ِ تکبّر ِ خویش
هنوز صواب و خطا نمی‌داند
هنوز هم خودشیفتگی‌اش کاستی نیافته
خیری در این زندگی ندیدم
بازگردد که چه؟
استخوان در گلویم باشد چند سال...!
این شد که نپذیرفتم
امتحانش را رد شد، قبول می‌شد اگر، حرفی نبود!

گفتم: پس حالا دیگر مجردی رسماً؟!
نفس عمیقی کشید
سرش را رو به آسمان
نگاهی عمیق به ابرهایی که از پهنه‌ای سفید می‌گذشتند
چشم‌هایش را بر هم زد
به آرامی
با صدایی که از اعماق وجودش بر می‌خواست
مرا خطاب کرد و گفت:
«آزاد شدم، و همیشه آزاد خواهم ماند!»
گفتم برادر ولی رسم این است که مرد، زن را طلاق دهد
به معنای این‌که آزاد نماید
لبخند تلخی به کنایه از خطایی که در کلامم دیده،
- این رسم قدیم بود، رسم جدید این است، برادر!

در اختتام کلام روایتی از امام موسی بن جعفر(ع) ذکر می‌کنم که سند آن صحیح و رواتش همگی موثق می‌باشند:

مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ الْأَحْمَرِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ خَطَّابِ بْنِ سَلَمَةَ قَالَ کَانَتْ عِنْدِی امْرَأَةٌ تَصِفُ هَذَا الْأَمْرَ وَ کَانَ أَبُوهَا کَذَلِکَ وَ کَانَتْ سَیِّئَةَ الْخُلُقِ فَکُنْتُ أَکْرَهُ طَلَاقَهَا لِمَعْرِفَتِی بِإِیمَانِهَا وَ إِیمَانِ أَبِیهَا فَلَقِیتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى ع وَ أَنَا أُرِیدُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنْ طَلَاقِهَا فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّ لِی إِلَیْکَ حَاجَةً فَتَأْذَنُ لِی أَنْ أَسْأَلَکَ عَنْهَا فَقَالَ ائْتِنِی غَداً صَلَاةَ الظُّهْرِ قَالَ فَلَمَّا صَلَّیْتُ الظُّهْرَ أَتَیْتُهُ فَوَجَدْتُهُ قَدْ صَلَّى وَ جَلَسَ فَدَخَلْتُ عَلَیْهِ وَ جَلَسْتُ بَیْنَ یَدَیْهِ فَابْتَدَأَنِی فَقَالَ یَا خَطَّابُ کَانَ أَبِی زَوَّجَنِی ابْنَةَ عَمٍّ لِی وَ کَانَتْ سَیِّئَةَ الْخُلُقِ وَ کَانَ أَبِی رُبَّمَا أَغْلَقَ عَلَیَّ وَ عَلَیْهَا الْبَابَ رَجَاءَ أَنْ أَلْقَاهَا فَأَتَسَلَّقُ الْحَائِطَ وَ أَهْرُبُ مِنْهَا فَلَمَّا مَاتَ أَبِی طَلَّقْتُهَا فَقُلْتُ اللَّهُ أَکْبَرُ أَجَابَنِی وَ اللَّهِ عَنْ حَاجَتِی مِنْ غَیْرِ مَسْأَلَةٍ
خطاب بن سلمه [یکی از یاران امام موسی کاظم(ع)] گفت: زنی داشتم با صفتی که پدرش نیز همان خصلت را داشت، بد اخلاق بود، اما مایل نبودم طلاقش دهم، زیرا از ایمان او و ایمان پدرش آگاهی داشتم، امام موسی کاظم(ع) را ملاقات کردم و قصد داشتم درباره طلاق آن زن از او بپرسم، گفتم: فدای شما شوم، نیازی به شما دارم، اجازه می‌دهید از شما بپرسم؟ فرمود: «فردا هنگام نماز ظهر بیا!» نماز ظهر را که خواندم، آمدم و او را در یافتم که نماز خواند و نشست، به نزدش رفتم و در برابرش نشستم، پس با من سخن آغاز کرد و فرمود: «ای خطاب! پدرم دختر عمویم را به عقد من درآورد که بد اخلاق بود، به حدّی که چه بسا اگر پدرم در را بر روی من و او می‌بست به امید این‌که با آن زن وصلت نمایم، از دیوار بالا می‌رفتم و از آن زن می‌گریختم! هنگامی که پدرم فوت کرد، آن زن را طلاق دادم!» گفتم: الله اکبر! به خدا قسم بدون این‏که سؤالم را بپرسم به من پاسخ داد!
 منابع:  -الکافی، ج6، ص55، ح2     -وسائل‏الشیعة، ج22، ص10، ح27885
ارزیابی سند:  صحیح، مسند


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  اصول تربیت فرزند 8 - شکست ِ شمشیر - پیتزا دوپُخت - سمبوسه پنیری - قدرت ِ نمایشگاه - 
اجرت المثل! + دوشنبه 90 فروردین 15 - 9:37 عصر

این‌جا چه می‌کنی برادر؟ تو...، دادگستری کل؟
هر جای دیگه‌ای توقع داشتم ببینمت جز این‌جا.

- دادگاه تجدیدنظر، برای اجرت المثل.
مگر حکم طلاق چند ماه پیش نیامد؟
- اعتراض زده، اجرت المثل می‌خواهد، نفقه و حتی یارانه‌ها را.
بنده خدا هنوز گرفتار بود
یک‌سال و نیم تقریباً می‌شود که زنش رفته
هر چه بلا هم بوده، سرش آورده
قصه‌ای که سر دراز دارد
چقدر اجرت المثل شد؟
- اجرت المثل  ثابت نشد، نحله را زیاد کردم.
می‌گفت قاضی از خانم خواسته دو چیز را ثابت کند؛
اولاً این که برای کار کردن در خانه قصد دستمزد داشته است
واقعاً داشت؟
- چی می‌گی؟! در دادگاه، جلوی قاضی، با داد و هوار گفت:
«در تمام کارهای خانه قصد گرفتن اجرت المثل داشتم، ولی به شوهرم نگفتم»
ثانیاً این که زوج دستور کار به شما داده است.
چه گفت؟ تو دستور دادی؟
- خانم مدعی شد: «مرا مجبور به کار در خانه می‌کرد، تحت فشار بودم»
قاضی استفسار کرد: «یعنی مثلاً زوج هر روز دستور می‌داد چای دم کنید؟»

خانم چه گفت؟
- «اگر کار نمی‌کردم مرا توبیخ می‌کرد، من تحت فشار بودم، باید کار می‌کردم»
یعنی این قدر نامرد بودی و من خبر نداشتم، اخوی؟
- به خدایی که هر دومون اعتقاد داریم، نه!
اصلاً صبح که من از خانه بیرون می‌رفتم، خانم خواب بود
تا یازده تقریباً، هر روز.
مادرش  هم حتی بهش تذکر داده بود که این چه وضع زندگی است
تا ظهر خوابی، پاشو حداقل یه چیزی درست کن خودت بخوری!
کار منزل را هم که هر ماه کارگر می‌آمد
من هم کارهای شخصی خودم را خود انجام می‌دادم؛ شستن لباس و اتو و ...

آخر چه شد؟
- از قاضی خواهش کردم
تضرّع و التماس
آقا تمامش کنید
زود این طلاق اتفاق بیافتد و آرامش به زندگی من بازگردد
هر روز نگرانم دوباره از کلانتری نیایند منزل
این‌قدر که این خانم با مأمور در خانه ما آمده است
قاضی گفت مصالحه کنید، تمام شود
من هم یک میلیون تومان گذاشتم روی نحله، شد دو میلیون

داشتی مگر؟
- چه می‌گویی برادر، هیچ کس نداند تو که می‌دانی!
به قاضی گفتم: برای یک میلیون نحله هم باید قرض بگیرم
این قدر آبرو دارم که یک میلیون هم روی آن بگذارم و بیشتر مقروض شوم
از عزّتی که خدا داده استفاده می‌کنم

تمام شد؟
- نه، خانم مدعی بود که نفقه مدتی که خانه پدرش بوده را هم می‌خواهد
مگه حکم تمکین نداشتی؟
- داشتم، ولی خانم همچنان مدعی بود که من بیرونش کرده‌ام
من هم پرسیدم چقدر می‌شود؟
قاضی حساب  کرد و گفت هشتصد تومان
من هم آخرین کلام را گفتم:
آقای قاضی، نحله را بکنید دو میلیون و هشتصد تمامش کنیم

تمام شد اون‌وقت؟
- به همین سادگی که نه،
خانم کمی چانه زد با قاضی
قاضی هم گفت: این آقا که این‌قدر دارد کوتاه می‌آید
شما اگر می‌خواستی اجرت یا نفقه را هم بگیری، کلی شهادت و قسم و این‌ها نیاز داشت
ایشان که همه را پذیرفت
این شد که امضاء کردیم و حکم قطعی شد

طلاق هم دادی؟
- نه هنوز، رأی تا ده روز دیگر باید برسد
یعنی قاضی که نوشت رأی را
ولی تا برود دفتر شعبه و تایپ شود
دبیرخانه شماره شود
به شبکه وارد و در سامانه ثبت شود
به پیک و یا به اداره پست تحویل شود
تا به در منزل برسد و بگیرم
خُب خیلی طول می‌کشد خُب!

بنده خدا عجب رنجی کشیده در این یک سال و نیم
ولی روزهای آخر ِ گرفتاری است
گفتم: نگران نباش، آینده روشن‌تر است، مگر به یاد نداری که خدا گفت:
«بسم الله الرحمن الرحیم، ألم نشرح لک صدرک، و وضعنا عنک وزرک،
ألذی أنقض ظهرک، و رفعنا لک ذکرک، فإنّ مع العسر یسرا،
إنّ مع العسر یسرا، فإذا فرغت فانصب، و إلی ربک فارغب»
(سورة الشرح)
برو که رها شدی، کارت را بپرداز و به سوی پروردگارت بشتاب!

پ.ن. شگفتا...! با این واژه کلامش را آغازید و گفت:
من که هنوز برای قرض گرفتن دست خود دراز نکرده‌ام
آبروی خدادادی را وسیله نکردم
من که هنوز به کسی رو نیانداخته‌ام
این دیگر چیست؟!

مبلغ گردش شرح واریز کننده /ذینفع
+28,000,000 واریزح.ا بابت قرض الحسنه آزاد سازی دل سید حسابداری اداره کل خدمات نوین

حساب اینترنتی را باز کرده
به سایت بانک که رفته امروز
می‌گفت: بنده خدایی آمده و مبلغ را قرض داده است
پیش از آن‌که...
خدا حفظ کند اصدقاء را...!
خواست در وبلاگم بنویسم و رسماً از این دوستش تشکر کنم
گفت اولین فرصت که پس‌اندازهایش به این حد برسد
قرض را بازپس خواهد داد.
گفتم: «برادر، نگفتم خدا بزرگ است، نترس و توکل کن!»


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  اصول تربیت فرزند 8 - شکست ِ شمشیر - پیتزا دوپُخت - سمبوسه پنیری - قدرت ِ نمایشگاه - 
المغالطات العینیّة + شنبه 89 دی 25 - 7:48 عصر

اثبات حجیت نفس بر مبنای 16 (Hex):

0. مغالطه عینی «استناد خود به استاد»
1. مغالطه عینی «استقامت دلیل حجیّت»
2. مغالطه عینی «انتقال قهری ولایت فرهنگی»
3. مغالطه عینی «گفتم، عمل نکرد»
4. مغالطه عینی «ضرورت به جای کیفیت»
5. مغالطه عینی «جواز معاصی خُرد»
6. مغالطه عینی «کپی برابر اصل»
7. مغالطه عینی «فقط من کار می‏کنم»
8. مغالطه عینی «انقیاد به جای طاعت»
9. مغالطه عینی «آغاز حرکت از تولّی»
a. مغالطه عینی «ضرورت گمانه‏زنی در رفتار من»
b. مغالطه عینی «اجمال در کلام»
c. مغالطه عینی «شروط ناممکن»
d. مغالطه عینی «فریاد در بحث»
e. مغالطه عینی «تسلط بر اندیشه استاد»
f. مغالطه عینی «در بیماری هم وقت می‌گذارم»

بالاخره پس از کلّی اصرار
نامه را داد که بخوانم
من هم از بخش سوم نامه
عناوین مغالطه‌هایی را که ذکر کرده بود برداشتم
مغالطه عینی خیلی تفاوت دارد با مغالطه نظری
بهترین مثال مغالطه عینی
همان کاری است که مسعود رجوی با نیروهای سازمان منافقین می‌کند
که قادر نیستند به اشتباهات او پی ببرند
و اگر هم پی ببرند
قادر نخواهند بود از سازمان جدا شوند!

برای هر کدام از این مغالطات توضیحات جالبی هم نوشته است
ببینم آیا امکان رسانه‌ای کردنش فراهم خواهد شد...!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  اصول تربیت فرزند 8 - شکست ِ شمشیر - پیتزا دوپُخت - سمبوسه پنیری - قدرت ِ نمایشگاه - 
پیامک دیرهنگام + شنبه 89 دی 25 - 7:31 عصر

«[...] دوست داره برگردی به زندگی!» 25/10/1389 - 19:09
[اسم کوچک پدرزن حذف شد]

در تلفن می‌خندید
گفت همین الآن این پیامک را دریافت کرده است
از طرف یک شاگرد
یکی از شاگردان پدرزن
که البته الآن مدعی است کمتر با پدرزن در ارتباط است
به دلیل اشتغالات کاری و مالی

- تو چه پاسخ دادی؟
«خدا لعنتش کنه!
هر کاری دلشون خواسته کردن،
حالا من برگردم؟
به دخترش گفتم به دروغاش اعتراف کنه
تا اجازه بدم برگرده!»

گفتم: برادر!
خیلی جالب است حکایت این پیر گرفتار
پدر زنت را می‌گویم
دختر او از خانه تو رفته
دختر او شش شکایت علیه تو کرده
و بیش از هفت، هشت دادخواست علیه تو داده
و چند دستور موقت قضایی برایت گرفته
و این‌همه دروغ از خودش در کرده
حالا...
عجب رویی دارد این پدر زن!
خدا وکیلی...
یهو وسط حرفم پرید:
«خدا وکیلی رو که نیست، سنگ پای قزوین است!»

گفتم: تو هم یاد سنگ‌ پای قزوین افتادی؟! :)
خندید و خداحافظی کرد
حالش نسبت به ظهر که با هم دیدار کرده بودیم خیلی بهتر بود!

پ.ن. برادرم! چه خوش گفت یکی از بندگان خدا:
این حجتی است برای صداقت تو
مگر از ظلم و ستم ِ تو کوهی از دروغ‌ها نساخته بودند
و قصه تنفر که هرگز به زندگی باز نمی‌گردند
باید خیلی شوهر خوبی باشی
که این‌طور دنبال بازگشت به زندگی هستند
البته چون کم می‌شود از تکبّرشان
به جای این‌که بگویند: «دوست دارند برگردند به زندگی با تو»
این‌طور کلام را چرخانده‌اند
اگر ظالم بودی و شوهر بد... مطمئن باش دست و پا نمی‌زدند به این شیوه!
به بنده خدا گفتم: «راست می‌گفت آن روانشناس که پدر زن بیمار روانی است»، یادت هست؟!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  اصول تربیت فرزند 8 - شکست ِ شمشیر - پیتزا دوپُخت - سمبوسه پنیری - قدرت ِ نمایشگاه - 
ریاضیدان! + شنبه 89 دی 25 - 7:2 عصر

- نه... پس این‌ها دست از سرت برنمی‌دارن؟!
این حسّ پُر از شگفتی را وقتی ابراز کردم که باز هم دست‌نوشته برایم آورد
- برادر! تو دست بردار ِ این دست‌نوشته‌ها نیستی؟
چند تا از دیگر دست‌نوشته‌های قبلی را هنوز دارم
و هنوز هم مجال نیافته‌ام
تا به معرض عموم گذارم
و بر تعمیم بعضی چندان فایده‌ای هم مترتّب نیست!
«یه دلیلی دارم که این را آوردم...»
مطلب جالبی برایم گفت
دیدم و با گفته‌اش متعجبم ساخت
این نوشته را:

- «حسینیه اندیشه» کجاست؟ مگر مؤسسه‌ای با این اسم ثبت شده است؟
«پس خبر نداری!»
پدر زن برای خودش یک موسسه راه انداخته
می‌گوید این همان نامی است که سید برای دفتر خودش در نظر داشت
جزوات را می‌خواست تغییر نام دهد
آن‌هایی را که از دفتر گرفته
عنوان دفتر را پاک کند
و «حسینیه اندیشه» روی آن بنویسد!
می‌گفت سرقت علمی از این تمیزتر سراغ ندارد!
- تاریخ‌ها را هم که اشتباه نوشته است
«قدرت حافظه‌شان است!»
- حالا پول می‌گرفتی تو آن‌جا؟
آن مبلغی که از دفتر ریاست جمهوری گرفته بود
به آن ترفندها که می‌دانی
دادند به یکی از بچه‌های [...] که کار کند
او هم ماهانه چیزی می‌داد
تقسیم که می‌کردند ماهی 50 تومان می‌شد برای همین چند نفر!
هر ماه هم که نه... جلو و عقب داشت، قطع و وصل.
ناراحتی در چهره‌اش نمایان گشت
حالش به وخامت رفت
اندوهی عمیق و جانکاه
در تناسب اندام چهره‌اش دیده می‌شد
- تو را چه می‌شود؟
«شرم بر این پیر باد! لعنت خدا بر او»
- نشنیدی این همه توصیه را
که لعن نکنی؟!
«برادر! یک‌سال است که پس از هر نمازی لعن می‌کنم... حتی هر بار که یاد نادرستی‌هایش می‌افتم»
دیگر سخن نگفت
برایش یک‌بار دیگر انتهای دست‌نوشته را خواندم
- بیا این معادله ریاضی را حل کنیم:
صورت مسأله:
24 سکه در 4 سال
پس هر سال 6 سکه
چون هر سال 12 ماه است
پس هر دو ماه یک سکه پرداخت کرده‌ای!
86 سکه باقی مانده است
حالا چند سکه باید بدهی هر ماه؟!
نتیجه:
حالا باید تمام مهریه را یک‌جا پرداخت کنی! چون پرتقال‌فروش توقعش بالا رفته است!
دوباره خنده به لبانش بازگشت
وقتی این خزعبلات را برایش بازخوانی کردم
شاد باش انسان... شادی هم بخشی از وجود توست!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  اصول تربیت فرزند 8 - شکست ِ شمشیر - پیتزا دوپُخت - سمبوسه پنیری - قدرت ِ نمایشگاه - 
کار مضاعف در دادگاه + دوشنبه 89 دی 20 - 9:14 عصر

بنده خدا 130 هزار تومان درآمد ماهانه دارد
شاهد هم برده
چهار تا
برای دادگاه هم ثابت شده
اما...
دادگاه رأی داده هر سه ماه یک سکه مهریه بدهد
120 تومان هم هر ماه نفقه فرزندان
یک میلیون تومان هم نحله بدهد
تا سه ماه بعد از طلاق هم ماهی 100 تومان نفقه زوجه
رفته اعتراض که حداقل قسط مهریه را کم کنند
دادگاه تجدیدنظر رأی داده:

حالا میرداماد (!) باید یک میلیون تومان الآن بدهد
هر ماه هم 350 تومان
و حال این‌که 130 تومان درآمد ثابت دارد فقط!
استدلال دادگاه:
«مضاعف کار کند، نشد قرض نماید، چرا؟ چون جوان است!»

خدا حفظ کند رهبر ما را
این شعارکار مضاعف
اگر برای ما آب نداشته باشد
برای دادگاه نان دارد!
و البته برای زوجه‌ی این دوست صمیمی ما... هم آبدارد و هم نان و البته همراه با بوقلمون...! :)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

<      1   2   3   4   5   >>   >

سه شنبه 98 بهمن 8

امروز:  بازدید

دیروز:  بازدید

کل:  بازدید

برچسب‌های نوشته‌ها
فرزند عکس مباحثه سیده مریم سید احمد سید مرتضی اقتصاد آقامنیر فرهنگ فلسفه آشپزی خانواده کار سفر مدرسه آموزش بازی سند روحانیت فاصله طبقاتی خواص هنر فیلم کتاب دشمن جوجه انشا خودم خیاطی نهج‌البلاغه تاریخ ورزش فارسی سیدمرتضی طلاق
آشنایی
حکایت دعوایی عجیب - شاید سخن حق
السلام علیک
یا أباعبدالله
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 39
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 115
قد: 182
آرشیو
بیشترین نظرات
بیشترین دانلود
طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد بازدید